عاشق آن قند تو جان شکرخای ماست، سایه زلفین تو در دو جهان جای ماست

عاشقِ آن قندِ تو جانِ شکرخای ماست سایۀ زلفینِ تو در دو جهان جای ماست

از قد و بالای اوست عشق که بالا گرفت وآنکِ بشد غرقِ عشق قامت و بالای ماست

هر گلِ سرخی که هست از مددِ خونِ[…]

  • Categories


    غزلیّات – آقای مولوی

  • زهی سرگشته در عالم سر و سامان که من دارم، زهی در راه عشق تو دل بریان که من دارم

    زهی سرگشته در عالم سر و سامان که من دارم، زهی در راهِ عشقِ تو دلِ بریان که من دارم

    وگر در راهِ بازارِ غمِ عشقت خریدارم به صد جان‌ها بنفروشم ز عشقت آنچِ من دارم

  • Categories


    غزلیّات – آقای مولوی

  • چون همه عشق روی تست جمله رضای نفس ما، کفر شدست لاجرم ترک هوای نفس ما

    چون همه عشقِ روی توست جمله رضای نفسِ ما کفر شده‌ست لاجرم ترکِ هوای نفسِ ما

    چونکِ به عشق زنده شد قصدِ غزاش چون کنم، غمزۀ خونی تو شد حجّ و غزای نفسِ ما

    نیست ز نفسِ ما مگر نقش[…]

  • Categories


    غزلیّات – آقای مولوی

  • گرم در گفتار آمد آن صنم، این الفرار، بانگ خیزا خیز آمد در عدم، این الفرار

    گرم در گفتار آمد آن صنم این الفرار بانگِ خیزا خیز آمد در عدم این الفرار

    صد هزاران شعله بر درْ صد هزاران مشعله، کیست بر در، کیست بر در، هم منم این، الفرار

    از درون نی آن منم گویان[…]

  • Categories


    غزلیّات – آقای مولوی

  • میانِ باغ گلِ سرخ ‌های و هو دارد، که بو کنید دهان مرا چه بو دارد

    میان باغ گلِ سرخْ ‌های و هو دارد که بو کنید دهانِ مرا چه بو دارد

    به باغْ خود همه مستند لیک نی چون گلْ که هر یکی به قدح خورد و او سبو دارد

    چو سال سالِ نشاط است[…]

  • Categories


    غزلیّات – آقای مولوی

  • دوش خوابی دیده‌ام، خود عاشقان را خواب کو، کاندرون کعبه می‌جستم که آن محراب کو

    دوش خوابی دیده‌ام خودْ عاشقان را خواب کو کاندرونِ کعبه می‌جستم که آن محراب کو

    کعبهٔ جان‌ها نه آن کعبه که چون آنجا رسی در شبِ تاریک گویی شمع یا مهتاب کو

    بلکِ بنیادش ز نوری کز شعاعِ جانِ تو[…]

  • Categories


    غزلیّات – آقای مولوی

  • هین کژ و راست می‌روی باز چه خورده‌ای بگو، مست و خراب می‌روی خانه به خانه کو به کو

    هین کژ و راست می‌روی باز چه خورده‌ای بگو، مست و خراب می‌روی خانه به خانه کو به کو

    با که حریف بوده‌ای بوسه ز که ربوده‌ای زلفِ که را گشوده‌ای حلقه به حلقه مو به مو

    نی تو حریفْ[…]

  • Categories


    غزلیّات – آقای مولوی

  • اه چه بی ‌رنگ و بی ‌نشان که منم، کِی ببینم مرا چنان که منم

    اه چه بی ‌رنگ و بی ‌نشان که منم کِی ببینم مرا چنان که منم

    گفتی اسرار در میان آور کو میان اندر این میان که منم

    کِی شود این روانِ من ساکن این چنین ساکنِ روان که منم

    عقل گوید که من او را به زبان بفْریبم، عشق گوید تو خمش باش به جان بفریبم

    عقل گوید که من او را به زبان بفْریبم عشق گوید تو خمش باش به جان بفریبم

    جان به دل گوید رُو بر من و بر خویش مخند چیست کو را نبوَد تاش بدان بفریبم

    نیست غمگین و پر اندیشه[…]

  • Categories


    غزلیّات – آقای مولوی

  • اگر زهر است اگر شکر چه شیرین است بی خویشی، کله جویی نیابی سر، چه شیرین است بی خویشی

    اگر زهر است اگر شکّر چه شیرین است بی‌خویشی، کُلَهْ جویی نیابی سر چه شیرین است بی خویشی

    چو افتادی تو در دامش چو خوردی بادهٔ جامش برون آیی نیابی در چه شیرین است بی خویشی

    مترس آخِر نه مَردی[…]

  • Categories


    غزلیّات – آقای مولوی

  • ای عشق پرده در که تو در زیر چادری، در حسن حوری‌ای تو و در مهر مادری

    ای عشقِ پرده در که تو در زیرِ چادری در حُسن حوری‌ای تو و در مهر مادری

    در حلقه اندرآ و ببین جمله جان‌ها در گوش حلقه کرده به قانون چاکری

    در آیِنِه نظر کن و در چشمِ خود نگر[…]

  • Categories


    غزلیّات – آقای مولوی

  • باده بده ساقیا عشوه و بادم مده، وز غم فردا و دی هیچ به یادم مده

    باده بده ساقیا عشوه و بادم مده وز غمِ فردا و دی هیچ به یادم مده

    باده از آن خمِّ مِهْ پر کن و پیشم بنِهْ گر نگشایم گِرِهْ هیچ گشادم مده

    چون گذرد مِی ز سر گویم ای خوش[…]

  • Categories


    غزلیّات – آقای مولوی

  • همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد، همه شب دیده من بر فلک استاره شمرد

    همه خفتند و منِ دلشده را خواب نبرد همه شب دیدۀ من بر فلکْ استاره شمرد

    خوابم از دیده چنان رفت که هرگز ناید، خوابِ من زهرِ فراقِ تو بنوشید و بمرد

    چه شود گر ز ملاقاتْ دوایی سازی خسته‌ای[…]

  • Categories


    غزلیّات – آقای مولوی

  • چرا منکر شدی ای میر کوران، نمی‌گویم که مجنون را مشوران

    چرا منکر شدی ای میرِ کوران نمی‌گویم که مجنون را مشوران

    تو می گویی که بنْما غیبیان را سِتیران را چه نسبت با سُتوران

    در این دریا چه کشتیّ و چه تخته در این بخشش چه نزدیکان چه دوران

    از مرگ چه اندیشی چون جانِ بقا داری، در گور کجا گنجی چون نور خدا داری

    از مرگ چه اندیشی چون جانِ بقا داری، در گور کجا گُنجی چون نورِ خدا داری

    خوش باش کز آن گوهر عالم همه شد چون زر، مانندهٔ آن دلبر بنْما که کجا داری

    در عشق نشسته تن در عشرتِ تا[…]

  • Categories


    غزلیّات – آقای مولوی

  • من کجا بودم عجب بی‌تو این چندین زمان، در پی تو همچو تیر در کف تو چون کمان

    من کجا بودم عجب بی‌تو این چندین زمان، در پی تو همچو تیر در کف تو چون کمان

    تو مرا دستور دِه تا بگویم حالِ دِه گر چه ازرق پوش شد شیخ ما چون آسمان

    برگشا این پرده را تازه[…]

  • Categories


    غزلیّات – آقای مولوی

  • خواجه اگر تو همچو ما بیخود و شوخ و مستیی، طوق قمر شکستیی فوق فلک نشستیی

    خواجه اگر تو همچو ما بیخود و شوخ و مستییی طوقِ قمر شکستیی فوقِ فلک نشستیی

    کِی دمِ کس شنیدیی یا غمِ کس کشیدیی یا زر و سیم چیدیی گر تو فنا پرستیی

    برجهیی به نیم شب با شهِ غیبِ[…]

  • Categories


    غزلیّات – آقای مولوی

  • سر عثمان تو مست است برو ریز کدو، چون عمر محتسبی داد کنی اینجا کو

    سرِ عثمانِ تو مست است برو ریز-کدو، چون عمر محتسبی داد کُنی این‌جا کو

    چه حدیث است، ز عثمانْ عُمَرَم مست‌تر است، وآن دگر را که رئیس است نگویم تو بگو

    مست دیدی که شکوفه‌ش همه دُرّ است و عقیق،[…]

  • Categories


    غزلیّات – آقای مولوی

  • دست بنه بر دلم از غم دلبر مپرس، چشم من اندر نگر از می و ساغر مپرس

    دست بنهِْ بر دلم از غمِ دلبر مپرس چشمِ من اندر نگر از مِی و ساغر مپرس

    جوشش خون را ببین از جگرِ مؤمنان وز ستم و ظلمِ آن طرّۀ کافر مپرس

    سکّۀ شاهی ببین در رخِ همچون زرم نقشِ[…]

  • Categories


    غزلیّات – آقای مولوی

  • جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن آنک آموخت مرا همچو شرر خندیدن

    جنّتی کرد جهان را ز شکرْ خندیدن، آنک آموخت مرا همچو شرر خندیدن

    گر چه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم عشق آموخت مرا شکلِ دگر خندیدن

    بی جگر داد مرا شه دلِ چون خورشیدی تا نمایم همه[…]

  • Categories


    غزلیّات – آقای مولوی

  • عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش، خون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش

    عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرونِ خویش خونِ انگوری نخورده باده‌شان هم خونِ خویش

    هر کسی اندر جهان مجنونِ لیلییی شدند عارفان لیلییِ خویش و دم به دم مجنونِ خویش

    ساعتی میزانِ آنی ساعتی موزونِ این بعد از[…]

  • Categories


    غزلیّات – آقای مولوی

  • من آن ماهم که اندر لامکانم مجو بیرون مرا در عین جانم

    من آن ماهم که اندر لا مکانم مجو بیرون مرا در عینِ جانم

    تو را هر کس به سوی خویش خواند تو را من جز به سوی تو نخوانم

    مرا هم تو به هر رنگی که خوانی اگر رنگین اگر[…]

  • Categories


    غزلیّات – آقای مولوی

  • تا تو حریف من شدی ای مه دلستان من، همچو چراغ می جهد نور دل از دهان من

    تا تو حریفِ من شدی ای مهِ دلستانِ من همچو چراغ می‌جهد نورِ دل از دهانِ من

    ذرّه به ذرّه چون گهر از تَفِ آفتابِ تو دل شده‌ست سر به سر آب و گِلِ گرانِ من

    پیشتر آ دمی بنِهْ[…]

  • Categories


    غزلیّات – آقای مولوی

  • تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی، تو نه بر آنی که منم من نه بر آنم که تویی

    تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی تو نه بر آنی که منم من نه بر آنم که تویی

    من همه در حکمِ توام تو همه در خونِ منی گر مه و خورشید شوم من کم از آنم که تویی

    […]

  • Categories


    غزلیّات – آقای مولوی

  • گهی به سینه درآیی گهی ز روح برآیی گهی به هجر گرایی چه آفتی چه بلایی

    گهی به سینه در آیی گهی ز روح بر آیی گهی به هجر گرایی چه آفتی چه بلایی

    گهی جمالِ بتانی گهی ز بت شکنانی گهی نه این و نه آنی چه آفتی چه بلایی

    بشر به پای دویده ملَک[…]

  • Categories


    غزلیّات – آقای مولوی

  • عشق تو آورد قدح پر ز بلای دل من، گفتم می می نخورم، گفت برای دل من

    عشقِ تو آوَرد قَدَحْ پُر ز بلایِ دلِ من گفتم مِی می‌نخورم گفت برای دل من

    داد مِیِ معرفتش با تو بگویم صفتش تلخ و گوارنده و خوشْ همچو وفای دل من

    از طرفی روحِ امین آمد و ما مستْ[…]

  • Categories


    غزلیّات – آقای مولوی

  • دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من، سرو خرامان منی ای رونق بستان من

    دزدیده چون جان می‌روی اندر میانِ جانِ من سروِْ خرامانِ منی ای رونقِ بستانِ من

    چون می‌روی بی من مرو ای جانِ جان بی تن مرو وز چشمِ من بیرون مشو ای شعلۀ تابان من

    هفت آسمان را بردَرَم وز[…]

  • Categories


    غزلیّات – آقای مولوی

  • مطرب مهتاب رو آنچ شنیدی بگو ما همگان محرمیم آنچ بدیدی بگو

    مطربِ مهتاب رو آنچِ شنیدی بگو ما همگان محرمیم آنچِ بدیدی بگو

    ای شه و سلطانِ ما ای طربستانِ ما در حرمِ جانِ ما بر چه رسیدی بگو

    نرگسِ خمّارِ او ای که خدا یارِ او دوش ز گلزارِ او[…]

  • Categories


    غزلیّات – آقای مولوی

  • ای طبل رحیل از طرف چرخ شنیده، وی رخت از این جای بدان جای کشیده

    ای طبلِ رحیل از طرفِ چرخ شنیده وی رخت از این جای بدان جای کشیده

    ای نرگسِ چشم و رخِ چون لاله کجایی از گورِ تو آن نرگس و آن لاله دمیده

    اندر لحد بی در و بی بام مقیمی[…]

  • Categories


    غزلیّات – آقای مولوی

  • مرا پرسی که چونی بین که چونم، خرابم بیخودم مست جنونم

    مرا پرسی که چونی بین که چونم خرابم بیخودم مستِ جنونم

    مرا از کاف و نون آورد در دام از آن هیبت دو تا چون کاف و نونم

    پری زاده مرا دیوانه کرده‌ست مسلمانان که می‌داند فسونم

    […]

  • Categories


    غزلیّات – آقای مولوی