-
خاقانی از آن شاه بتان طمع گسست، در کار شکسته ای چو خود دل در بست
-
شمع آمد و گفت این تن لاغر همه سوخت، رفتم که مرا ز پای تا سر همه سوخت
-
ای آمده کار من به جان از غم تو، تنگ آمده بر دلم جهان از غم تو
-
در چشم آمد خیال آن دُر خوشاب، آن لحظه کزو اشک همیرفت شتاب
-
زهی سرگشته در عالم سر و سامان که من دارم، زهی در راه عشق تو دل بریان که من دارم
-
برخیز و طواف کن بر آن قطب نجات، مانندۀ حاجیان به کعبه و عرفات
-
بر خوان ازل گر چه ز خلقان غوغاست خوردند و خورند کم نشد خوان برجاست
-
برجه که سماع روح بر پای شده است وآن دف چو شکر حریف آن نای شده است
-
ای باده تو باشی که همه داد کنی، صد بنده به یک صبوح آزاد کنی
-
عشّاق به یک دَم دو جهان دربازند، صد ساله بقا به یک زمان دربازند