-
در چشم آمد خیال آن دُر خوشاب، آن لحظه کزو اشک همیرفت شتاب
-
بر خوان ازل گر چه ز خلقان غوغاست خوردند و خورند کم نشد خوان برجاست
-
برجه که سماع روح بر پای شده است وآن دف چو شکر حریف آن نای شده است
-
ای باده تو باشی که همه داد کنی، صد بنده به یک صبوح آزاد کنی
-
عشّاق به یک دَم دو جهان دربازند، صد ساله بقا به یک زمان دربازند
-
آن دم که رسی به گوهر نا سفته، سرها به هم آورده و سِرها گفته
-
اول به هزار لطف بنواخت مرا، آخِر به هزار غصّه بگداخت مرا
-
هستم ز غمش چنان پریشان که مپرس، زان سان گرو بی سر و سامان که مپرس
-
دی مست بُدی دلا و چُست و سفری، امروز چه خوردهای که از دی بتری
-
هان ای سفری عزم کجای است تو را، هر جا که روی نشستهای در دلِ ما