برچسب: shams

  • شمع آمد و گفت این تن لاغر همه سوخت، رفتم که مرا ز پای تا سر همه سوخت

    شمع آمد و گفت این تنِ لاغر همه سوخت رفتم که مرا ز پای تا سر همه سوخت

    خشکم همه از دست شد و تر همه سوخت اشکی دو سه نم بماند و دیگر همه سوخت

  • Post published ago date 1 سال قبل
  • Categories مختارنامه – آقای عطّار – باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
  • چون ذره به رقص اندرآییم، خورشید تو را مسخر آییم

    چون ذرّه به رقص اندر آییم خورشیدِ تو را مسخّر آییم

    در هر سحری ز مشرقِ عشقْ همچون خورشید ما بر آییم

    در خشک و ترِ جهان بتابیم نی خشک شویم و نی تر آییم

    ما آفتِ جانِ عاشقانیم نی خانه نشین و خانه بانیم

    اندر دلِ تو اگر خیال است می‌پنداری که ما ندانیم

    اسرارِ خیال‌ها نَه ماییم، هر سودا را نَه ما پزانیم

    دل‌ها برِ ما کبوترانند[…]

  • Post published ago date 2 سال قبل
  • Categories غزلیّات – آقای مولوی
  • صنما گر ز خط و خال تو فرمان آرند، این دل خسته مجروح مرا جان آرند

    صنما گر ز خط و خالِ تو فرمان آرند این دلِ خستۀ مجروحِ مرا جان آرند

    عاشقان نقشِ خیالِ تو چو بینند به خواب ای بسا سیل که از دیدۀ گریان آرند

    خنک آن روز خوشا وقت که در مجلسِ[…]

  • Post published ago date 2 سال قبل
  • Categories غزلیّات – آقای مولوی
  • عاشق آن قند تو جان شکرخای ماست، سایه زلفین تو در دو جهان جای ماست

    عاشقِ آن قندِ تو جانِ شکرخای ماست سایۀ زلفینِ تو در دو جهان جای ماست

    از قد و بالای اوست عشق که بالا گرفت وآنکِ بشد غرقِ عشق قامت و بالای ماست

    هر گلِ سرخی که هست از مددِ خونِ[…]

  • Post published ago date 2 سال قبل
  • Categories غزلیّات – آقای مولوی
  • از سقاهم ربهم بین جمله ابرار مست، وز جمال لایزالی هفت و پنج و چار مست

    از سقاهم ربّهم بین جملۀ ابرارْ مستْ وز جمالِ لایزالی هفت و پنج و چار مست

    این قیامت بین که گویی آشکارا شد ز غیبْ خمّ و کوزۀْ حوضِ کوثر از مِیِ جبّار مست

    تن چو سایه بر زمین و[…]

  • Post published ago date 2 سال قبل
  • Categories غزلیّات – آقای مولوی
  • با وی از ایمان و کفر باخبری کافری‌ست، آنک از او آگه است از همه عالم بری‌ست

    با وی از ایمان و کفر باخبری کافری‌ست، آنکِ از او آگه است از همه عالم بری‌ست

    اه که چه بی بهره‌اند با خبران زانکِ هست چهرۀ او آفتابْ طرّۀ او عنبری‌ست

    آه از آن موسیی کانکِ بدیدش دمی گشته[…]

  • Post published ago date 2 سال قبل
  • Categories غزلیّات – آقای مولوی
  • به حارسان نکو روی من خطاب کنید، که چشم بد را از یوسفان به خواب کنید

    به حارسانِ نکو روی من خطاب کنید که چشم بد را از یوسفان به خواب کنید

    گهی به خاطرِ بیگانگان سؤال دهید گهی دلِ همه را سُخرۀ جواب کنید

    و چون شدند همه سُخرۀ سؤال و جواب شما به خلوت[…]

  • Post published ago date 2 سال قبل
  • Categories غزلیّات – آقای مولوی
  • اگر دل از غم دنیا جدا توانی کرد، نشاط و عیش به باغ بقا توانی کرد

    اگر دل از غمِ دنیا جدا توانی کرد نشاط و عیش به باغِ بقا توانی کرد

    اگر به آبِ ریاضت برآوری غسلی همه کدورت دل را صفا توانی کرد

    ز منزلِ هوسات ار دو گام پیش نهی نزول در حرمِ[…]

  • Post published ago date 2 سال قبل
  • Categories غزلیّات – آقای مولوی