دسته: آقای سعدی

  • تو مپندار کز این در به ملامت بروم دلم اینجاست بده تا به سلامت بروم

    تو مپندار کز این در به ملامت بروم دلم اینجاست بده تا به سلامت بروم

    تَرکِ سر گفتم از آن پیش که بنْهادم پایْ نَه به زرق آمده‌ام تا به ملامت بروم

    من هوادار قدیمم بدهم جانِ عزیز نو ارادت[…]

  • Post published ago date 1 هفته قبل
  • Categories غزلیّات – آقای سعدی
  • حناست آن که ناخن دلبند رشته‌ای یا خون بی دلیست که در بند کشته‌ای

    حناست آن که ناخنِ دلبند رشته‌ای یا خونِ بی دلیست که در بند کشته‌ای

    من آدمی به لطفِ تو دیگر ندیده‌ام این صورت و صفت که تو داری فرشته‌ای

    وین طرفه‌تر که تا دلِ من دردمندِ توست حاضر نبوده یک[…]

  • Post published ago date 4 هفته قبل
  • Categories غزلیّات – آقای سعدی
  • خلاف شرط محبت چه مصلحت دیدی که برگذشتی و از دوستان نپرسیدی

    خلافِ شرطِ محبّت چه مصلحت دیدی که برگذشتی و از دوستان نپرسیدی

    گرفتمت که نیامد ز رویِ خُلق آزَرْم که بی گُنَهْ بکُشی از خدا نترسیدی

    بپوش رویِ نگارین و مویِ مُشکین را که حُسنِ طلعتِ خورشید را بپوشیدی

    یارِ من آن که لطفِ خداوند یارِ اوست بیداد و داد و ردّ و قبول اختیار اوست
    دریای عشق را به حقیقت کنار نیست ور هست پیشِ اهل حقیقت کنار اوست
    در عهدِ لیلی این همه مجنون نبوده‌اند وین فتنه برنخاست که در روزگار اوست
    صاحبدلی نمانْد در این فصلِ نوبهار الّا که عاشقِ گل[…]

  • Post published ago date 4 ماه قبل
  • Categories غزلیّات – آقای سعدی
  • شاید این طلعت میمون که به فالش دارند، در دل اندیشه و در دیده خیالش دارند

    شاید این طلعتِ میمون که به فالش دارند در دل اندیشه و در دیده خیالش دارند

    که در آفاق چنین روی دگر نتْوان دید یا مگر آیِنه در پیشِ جمالش دارند

    عجب از دامِ غمش گر بجهد مرغِ دلی این[…]

  • Post published ago date 7 ماه قبل
  • Categories غزلیّات – آقای سعدی
  • خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست، طاقت بار فراق این همه ایامم نیست

    خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست طاقتِ بارِ فراق این همه ایّامم نیست

    خالی از ذکرِ تو عضوی چه حکایت باشد سرِ مویی به غلط در همه اندامم نیست

    میلِ آن دانۀ خالم نظری بیش نبود چون بدیدم[…]

  • Post published ago date 8 ماه قبل
  • Categories غزلیّات – آقای سعدی
  • هر که بی او زندگانی می‌کند گر نمی‌میرد گرانی می‌کند

    هر که بی او زندگانی می‌کند گر نمی‌میرد گرانی می‌کند

    من بر آن بودم که ندْهم دل به عشقْ سروِْ بالا دلستانی می‌کند

    مهْربانی می‌نمایم بر قدش سنگدل نامهْربانی می‌کند

    برفِ پیری می‌نشیند بر[…]

  • Post published ago date 11 ماه قبل
  • Categories غزلیّات – آقای سعدی
  • امیدوار چنانم که کار بسته برآید، وصال چون به سر آمد فراق هم به سر آید

    امیدوار چنانم که کارِ بسته برآید، وصال چون به سر آمد فراق هم به سر آید

    من از تو سیر نگردم و گر ترُش کنی ابرو جوابِ تلخ ز شیرین مقابلِ شکر آید

    به رغمِ دشمنم ای دوست سایه‌ای به[…]

  • Post published ago date 1 سال قبل
  • Categories غزلیّات – آقای سعدی
  • بخرام بالله تا صبا بیخ صنوبر برکند، برقع برافکن تا بهشت از حور زیور برکند

    بخْرام بالله تا صبا بیخِ صنوبر بَرکَنَد، بُرقع برافکن تا بهشت از حورْ زیور برکند

    زان روی و خالِ دلستان برکش نقابِ پرنیان تا پیشِ رویت آسمان آن خالِ اختر برکند

    خلقی چو من بر روی تو آشفته همچون موی[…]

  • Post published ago date 1 سال قبل
  • Categories غزلیّات – آقای سعدی