دسته: متون

  • ای صبا برگرد امشب گرد سر تا پای او صد هزاران سجده کن در عشق یک یک جای او

    ای صبا برگرد امشب گِردِ سر تا پایِ او صد هزاران سجده کن در عشقِ یک یک جای او

    جان ما را زندهٔ جاوید گردانی به قطع گر نسیمی آوری از زلفِ عنبرسای او

    گر سرِ انگشتِ بی حرمت به[…]

  • Post published ago date 1 ماه قبل
  • Categories غزلیّات – آقای عطّار
  • گر من اندر عشق مرد کارمی از بد و نیک و جهان بیزارمی

    گر من اندر عشق مردِ کارمی از بد و نیک و جهان بیزارمی

    کفر و دین درباختم در بیخودی چیستی گر بیخود از دلدارمی

    کاشکی گر محرمِ مسجد نیَم

    محرمِ دُردی‌کشِ خمّارمی

    دو جهان بی‌توام نمی‌باید نَه یکی بس دوام نمی‌باید

    هرچه خواهم ز تو تو بِهْ زانی از توام جز توام نمی‌باید

    قبله‌ام چون جمالِ روی تو بس رویی از هر سوام نمی‌باید

    جانِ من[…]

  • Post published ago date 1 ماه قبل
  • Categories غزلیّات – آقای عطّار
  • تا به جان مست عشق آن یارم، سرده باده‌های انوارم

    تا به جانِ مستِ عشقِ آن یارم سردِهِْ باده‌های انوارم

    هر دمی گر نه جانِ نو دهدم ای دل از جانِ خویش بیزارم

    گِردِ آن مه چو چرخ می‌گردم پس دگر چیست در زمین کارم

    ای لبِ تو نگینِ خاتمِ عشق روی تو آفتابِ عالمِ عشق

    تو ز عشّاق فارغ و شب و روز کارِ عشّاق بی تو ماتم عشق

    نتوان خورد بی تو آبی خوش که حرام است بی تو جز غم عشق

    ما ترکِ مقامات و کرامات گرفتیم در دیرِ مغان راهِ خرابات گرفتیم

    پی بر پیِ رندانِ خرابات نهادیم ترکِ سخنِ عادت و طامات گرفتیم

    آن وقت که خود را همه سالوس نمودیم اکنون کمِ سالوس و مراعات گرفتیم

    آفتابا بارِ دیگر خانه را پرنور کن دوستان را شاد گردان دشمنان را کور کن

    از پسِ کوهی برآ و سنگ‌ها را لعل ساز بارِ دیگر غوره‌ها را پخته و انگور کن

    آفتابا بارِ دیگر باغ را سرسبز کن دشت[…]

  • Post published ago date 10 ماه قبل
  • Categories غزلیّات – آقای مولوی
  • چو در غم تو جز جان چیزی دگرم نبود، پیش تو کشم کز تو غمخوارترم نبود

    چو در غمِ تو جز جان چیزی دگرم نبْوَد پیشِ تو کشم کز تو غمخوارترم نبود

    پروانۀ تو گشتم تا بر تو سرافشانم خود چون رخِ تو بینم پروای سرم نبود

    پیشِ نظرم عالم چون روزِ قیامت باد آن روز[…]

  • Post published ago date 10 ماه قبل
  • Categories غزلیّات – آقای عطّار
  • در میان پرده خون عشق را گلزارها، عاشقان را با جمال عشق بی‌چون کارها

    در میانِ پردۀ خونْ عشق را گلزارها، عاشقان را با جمالِ عشقِ بی چون کارها

    عقل گوید شش جهت حد است و بیرون راه نیست، عشق گوید راه هست و رفته‌ام من بارها

    عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد[…]

  • Post published ago date 10 ماه قبل
  • Categories غزلیّات – آقای مولوی