-
گر من اندر عشق مرد کارمی از بد و نیک و جهان بیزارمی
گر من اندر عشق مردِ کارمی از بد و نیک و جهان بیزارمی
کفر و دین درباختم در بیخودی چیستی گر بیخود از دلدارمی
کاشکی گر محرمِ مسجد نیَم
محرمِ دُردیکشِ خمّارمی
هر دیده که عاشق است خوابش مدهید هر دل که در آتش است آبش مدهید
دل از برِ من رمیده از بهرِ خدایْ گر آید و در زند جوابش مدهید
-
دو جهان بی توام نمیباید، نه یکی بس دو ام نمیباید
دو جهان بیتوام نمیباید نَه یکی بس دوام نمیباید
هرچه خواهم ز تو تو بِهْ زانی از توام جز توام نمیباید
قبلهام چون جمالِ روی تو بس رویی از هر سوام نمیباید
جانِ من[…]
-
زهی بعشق رخت کار شمع سربازی، ز نسبت قد تو سرو در سرافرازی
زهی به عشقِ رُخَت کارِ شمعْ سربازی ز نسبتِ قدِ تو سروْ در سرافرازی
ز گریه باختهام دیده را همین باشد به نزد دیده وران معنی نظر بازی
چنین به خاک گر افتادهام ز پستی نیست که ریخت بال و[…]
-
ز زلف پرشکن بتخانه چین است پنداری ز خال مشکبو آهوی مشکین است پنداری
ز زلفِ پرشکن بتخانۀ چین است پنداری ز خالِ مشکبو آهوی مشکین است پنداری
چنان شد از شرابِ لعل رنگین چشمِ مخمورش که هر مژگانِ شوخش تیغِ خونین است پنداری
رسا افتاده است از بس کمندِ زلفِ مشکینش همیشه پشتِ[…]
-
یار من آن که لطف خداوند یار اوست، بیداد و داد و رد و قبول اختیار اوست
یارِ من آن که لطفِ خداوند یارِ اوست بیداد و داد و ردّ و قبول اختیار اوست
دریای عشق را به حقیقت کنار نیست ور هست پیشِ اهل حقیقت کنار اوست
در عهدِ لیلی این همه مجنون نبودهاند وین فتنه برنخاست که در روزگار اوست
صاحبدلی نمانْد در این فصلِ نوبهار الّا که عاشقِ گل[…] -
زنجیر چو آن زلف پراکنده نباشد، خورشید چو آن عارض رخشنده نباشد
زنجیر چو آن زلفِ پراکنده نباشد، خورشید چو آن عارضِ رخشنده نباشد
خورشید که باشد که ترا بنده نباشد زنجیرِ چو آن زلفِ سرافکنده نباشد
روزی که تو بر گرد گلت طرّه فشانی خورشید که باشد که ترا بنده نباشد
[…] -
ای راحت روح هر شکسته، بخشای به لطف بر شکسته
ای راحتِ روحِ هر شکسته بخشای به لطفِ بر شکسته
بر جانِ منِ شکسته رحم آر کاشکستهترم ز هر شکسته
پیوسته ز غم شکسته بودم این لحظه شدم بتر شکسته
ای بارِ غمت شکسته[…]
-
اشکش چکید و دیگرش آن آبرو نبود، از آب رفته هیچ نشانی به جو نبود
اشکش چکید و دیگرش آن آبرو نبود، از آب رفته هیچ نشانی به جو نبود
مژگان کشید رشته به سوزن ولی چه سود دیگر به چاکِ سینه مجالِ رفو نبود
دیگر شکسته بود دل و در میانِ ما صحبت به[…]
-
شاید این طلعت میمون که به فالش دارند، در دل اندیشه و در دیده خیالش دارند
شاید این طلعتِ میمون که به فالش دارند در دل اندیشه و در دیده خیالش دارند
که در آفاق چنین روی دگر نتْوان دید یا مگر آیِنه در پیشِ جمالش دارند
عجب از دامِ غمش گر بجهد مرغِ دلی این[…]