-
حسن از دیدن خود بر سر بیداد آید، کار شمشیر ز آیینۀ فولاد آید
حُسن از دیدنِ خود بر سرِ بیداد آید کارِ شمشیر ز آیینۀ فولاد آید
کشتگانِ تو ز غیرت همه محسودِ همند گرچه یکدست خط از خامۀ فولاد آید
از دلِ خونشدۀ ماست نگارین پایش چون ازان زلف برون شانۀ شمشاد[…]
-
تا به جان مست عشق آن یارم، سرده بادههای انوارم
تا به جانِ مستِ عشقِ آن یارم سردِهِْ بادههای انوارم
هر دمی گر نه جانِ نو دهدم ای دل از جانِ خویش بیزارم
گِردِ آن مه چو چرخ میگردم پس دگر چیست در زمین کارم
ای لبِ تو نگینِ خاتمِ عشق روی تو آفتابِ عالمِ عشق
تو ز عشّاق فارغ و شب و روز کارِ عشّاق بی تو ماتم عشق
نتوان خورد بی تو آبی خوش که حرام است بی تو جز غم عشق
ما ترکِ مقامات و کرامات گرفتیم در دیرِ مغان راهِ خرابات گرفتیم
پی بر پیِ رندانِ خرابات نهادیم ترکِ سخنِ عادت و طامات گرفتیم
آن وقت که خود را همه سالوس نمودیم اکنون کمِ سالوس و مراعات گرفتیم
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست طاقتِ بارِ فراق این همه ایّامم نیست
خالی از ذکرِ تو عضوی چه حکایت باشد سرِ مویی به غلط در همه اندامم نیست
میلِ آن دانۀ خالم نظری بیش نبود چون بدیدم[…]
-
نیست یک تن در جهان گویا اگر گویا دل است، چشم بینا پرده خواب است اگر بینا دل است
نیست یک تن در جهان گویا اگر گویا دل است، چشمِ بینا پردۀ خواب است اگر بینا دل است
هست از وحدت خزان و نوبهارِ او یکی بوستانِ آفرینش را گلِ رعنا دل است
هیچ جا چون شعلۀ جَوّالهاش آرام[…]
-
گفتار اندر گفت و شنید غلامان شیرین با فرهاد و بردن او را به نزد شیرین مه جبین
گفتار اندر گفت و شنید غلامان شیرین با فرهاد و بردن او را به نزدِ شیرینِ مه جبین
حریصِ گنج بنایِ گهر سنج بگفت این کار ممکن نیست بیگنج
بباید گنجی از گوهر گشادن گِرِهْ از سیم و قفل از[…]
-
در گذر از گفتگو تا ساغر هوشت دهند، جنت در بسته از لبهای خاموشت دهند
در گذر از گفتگو تا ساغرِ هوشت دهند جنّتِ در بسته از لبهای خاموشت دهند
سر مپیچ از گوشمالِ آن دو زلفِ عنبرین تا لبی خندانتر از صبح بناگوشت دهند
پارۀ دل را چو عودِ خام بر آتش گذار تا[…]
-
آفتابا بار دیگر خانه را پرنور کن، دوستان را شاد گردان دشمنان را کور کن
آفتابا بارِ دیگر خانه را پرنور کن دوستان را شاد گردان دشمنان را کور کن
از پسِ کوهی برآ و سنگها را لعل ساز بارِ دیگر غورهها را پخته و انگور کن
آفتابا بارِ دیگر باغ را سرسبز کن دشت[…]
-
ریخت خونم را و بُرد از پیش آن بیداد کیش، خونِ چون من بیکسی آسان توان بردن ز پیش
ریخت خونم را و بُرد از پیش آن بیداد کیش، خونِ چون من بیکسی آسان توان بردن ز پیش
هست بیش از طاقتِ من بارِ اندوهِ فراق بیش ازین طاقت ندارم گفتهام سد بار بیش
ناوَکَت گفتم ز دل بگذشت[…]