در گذر از گفتگو تا ساغرِ هوشت دهند جنّتِ در بسته از لبهای خاموشت دهند
سر مپیچ از گوشمالِ آن دو زلفِ عنبرین تا لبی خندانتر از صبح بناگوشت دهند
پارۀ دل را چو عودِ خام بر آتش گذار تا پریزادِ سخن را سر به آغوشت دهند
تا نگردد خانۀ زنبور دل از زخمِ نیش نیست ممکن در گلستانِ جهان نوشت دهند*
لنگر تمکینِ این بزم است بیهوشی ترا میروی بیرون ازین محفل اگر هوشت دهند
بر تو از گوشِ گران این وحشت آباد است خوش زود در فریاد می آیی اگر گوشت دهند
چون نجوشی در خمِ گردون ز روی اختیار جوشِ بیتابی مزن صائب اگر جوشت دهند