کسی که عاشقِ آن رونقِ چمن باشد، عجب مدار که در بی‌دلی چو من باشد

کسی که عاشقِ آن رونقِ چمن باشد، عجب مدار که در بی‌دلی چو من باشد
حدیثِ صبر مگویید، صبر را ره نیست، در آن دلی که بدان یارِ ممتحن باشد
چو عشق سلسلهٔ خویش را بجنباند، جنونِ عقلِ فلاطون و بوالحسن باشد
به جانِ عشق که جانی ز عشق جان نبرَد، وگر درونهٔ صد برج و صد بدن باشد
اگر چو شیر شوی عشقْ شیرگیر قوی‌ست، وگر چو پیل شوی عشقْ کرگدن باشد
وگر به قعرِ چَهی دررَوی برای گریز، چو دَلوْ گردن از او بستهٔ رسن باشد
وگر چو موی شوی موی می‌شکافد عشق، وگر کباب شوی عشق باب‌زن باشد
امانِ عالم عشقْ است و معدّلت هم از اوست، وگر چه راه زنِ عقلِ مرد و زن باشد
خموش کن که سخن را وطن دمشقِ دل است، مگو غریب، ورآ کش چنین وطن باشد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *