-
دلارامْ نهان گشته ز غوغا، همه رفتند و خِلوت شد، برون آ
دلارامْ نهان گشته ز غوغا، همه رفتند و خِلوت شد، برون آ برآور بنده را از غرقهٔ خون، فرح دِه روی زردم را ز صفرا کنار خویش دریا کردم از اشک، تماشا چون نیایی سوی دریا چو تو در آیْنه دیدی رخِ خود، از آن خوشتر کجا باشد تماشا غلط کردم در آیینه نگنجی، ز[…]
-
سیمبرا ز سیمِ تو سیمبرم به جانِ تو، وز مِیِ نو که دادهای جان نبرم به جان تو
سیمبَرا ز سیمِ تو سیمبَرَم به جانِ تو، وز مِیِ نو که دادهای جان نبرم به جان تو زخمِ گران همیکشم زخم بزن که من خوشم، گر چه درونِ آتشم جمله زرم به جان تو هر نفسی که آن رسد کارِ دلم به جان رسد، گر چه ز پا درآمدم جانِ سرم به جان تو[…]
-
عجب آن دلبرِ زیبا کجا شد، عجب آن سروِْ خوشبالا کجا شد
عجب آن دلبرِ زیبا کجا شد، عجب آن سروِْ خوشبالا کجا شد میانِ ما چو شمعی نور میداد، کجا شد ای عجب بی ما کجا شد دلم چون برگ میلرزد همه روز، که دلبر نیمشب تنها کجا شد برو بر ره بپرس از رهگذرْیان، که آن همراهِ جانافزا کجا شد برو در باغ پرس از[…]
-
هر چند بیگه آیی بیگاهخیزِ مایی، ای خواجه خانه بازآ، بیگاه شد، کجایی
هر چند بیگه آیی بیگاهخیزِ مایی، ای خواجه خانه بازآ، بیگاه شد، کجایی برگِ قفس نداری، جز ما هوس نداری، یکتا چو کس نداری برخیز از دوتایی جان را به عشق واده، دل بر وفای ما نِه، در ما رَوی تو را بِهْ، کز خویشتن برآیی بگذر ز خشک و از تر بازآ به خانه[…]
-
جانِ خاکِ آن مَهی که خداش است مشتری، آن کس ملک ندید و نه انسان و نی پری
جانِ خاکِ آن مَهی که خداش است مشتری، آن کس ملک ندید و نه انسان و نی پری چون از خودی برون شد او آدمی نمانْد، او راست چشمِ روشن و گوشِ پیمبری تا آدمیست آدمی و تا ملک ملک، بستهست چشمِ هر دو از آن جان و دلبری عالم به حکمِ اوست مر او[…]
-
در مجلسِ آن رُستم در عربده بنشستم، صد ساغر بشکستم، آهسته، که سرمستم
در مجلسِ آن رُستم در عربده بنشستم، صد ساغر بشکستم آهسته که سرمستم ای منکر هر زنده، خنبک زنی و خنده، ای هم خر و خربنده، آهسته که سرمستم ای عاقلِ چون لنگر، ای روت چو آهنگر، در دلبرِ ما بنگر، آهسته که سرمستم تو شخصکِ چوبينی، گر پيشترک شينی صد دجلهٔ خون بينی، آهسته[…]
-
منم غرقه درونِ جویباری، نهانم میخِلَد در آبِ جاری
منم غرقه درونِ جویباری، نهانم میخِلَد در آبِ جاری اگر چه خار را من مینبینم، نِیَم خالی زخمِ خارْ باری ندانم تا چه خار است اندر این جوی، که خالی نیست جان از خار خاری تنم را بین که صورتگر ز سوزن بر او بنْگاشت هر سویی نگاری چو پیراهن برون افکندم از سر، به[…]
-
گر چه در مستی خسی را تو مراعاتی کنی، و آنکِ نفی محض باشد گر چه اثباتی کنی
گر چه در مستی خسی را تو مراعاتی کنی، و آنکِ نفیِ محض باشد گر چه اثباتی کنی آنکِ او ردّ دل است از بَد درونیهای خویش، گر نفاقی پیشش آری یا که طاماتی کنی ور تو خود را از بدِ او کور و کر سازی دمی، مدح سرِّ زشتِ او یا ترکِ زلّاتی کنی[…]
-
مستِ مِیِ عشق را حیا نی، وین بادهٔ عشق را بها نی
مستِ مِیِ عشق را حیا نی، وین بادهٔ عشق را بها نی آن عشق چو بزم و باده جان را می نوشد و ممکنِ صلا نی با عقل بگفت ماجراها، جان گفت که وقت ماجرا نی از روح بجُستم آن صفا گفت آن هست صفا ولی ز ما نی گفتم که مکن نهان از این[…]
-
ز هدهدانِ تفکّر چو دررسید نشانش، مراست ملکِ سلیمان چو نقد گشت عیانش
ز هدهدانِ تفکّر چو دررسید نشانش مراست ملکِ سلیمان چو نقد گشت عیانش پری و دیو نداند ز تختگاهِ بلندش، که تختِ او نظر است و بصیرت است جهانش زبانِ جملهٔ مرغان بداند او به بصیرت، که هیچ مرغ نداند به وهمِ خویش زبانش نشانِ سکّهٔ او بین به هر درست که نقد است، و[…]