-
دل دست به یک کاسه با شهره صنم کرده، انگشت برآورده اندر دهنم کرده
دل دست به یک کاسه با شهره صنم کرده، انگشت برآورده اندر دهنم کرده دل از سرِ غمّازی یک وعده از او گفته، درخواسته من از وی او نیز کرم کرده عشقش ز پیِ غیرت گفتا که عوض جان دِه، این گفت به جان رفته جان نیز نعم کرده از بعد چنان شهدی وز بعد[…]
-
منم آن دزد که شب نقب زدم بُبریدم، سرِ صندوق گشادم گهری دزدیدم
منم آن دزد که شب نقب زدم بُبریدم، سرِ صندوق گشادم گهری دزدیدم ز زلیخای حرم چادرِ سر برْبودم، چو بدیدم رخِ یوسف کفِ خود بُبریدم سرِ سودای کسی قصدِ سرِ من دارد، کِی برَد سر ز کفِ آنکِ از آن سر دیدم چو بگفتم نبَرَم سر سرِ من گفت آمین، چون غمش کَند ز[…]
-
نوبتِ وصل و لقاست نوبتِ حشر و بقاست، نوبت لطف و عطاست بحرِ صفا در صفاست
نوبتِ وصل و لقاست نوبتِ حشر و بقاست، نوبت لطف و عطاست بحرِ صفا در صفاست درجِ عطا شد پدید غرّهٔ دریا رسید، صبحِ سعادت دمید صبح چه نور خداست صورت و تصویرِ کیست این شه و این میرِ کیست، این خرَدِ پیرِ کیست، این همه روپوشهاست چارهٔ روپوشها هست چنین جوشها، چشمهٔ این نوشها[…]
-
به دلجویی و دلداری درآمد یارْ پنهانک، شب آمد چون مهِْ تابان شهِْ خونخوار پنهانک
به دلجویی و دلداری درآمد یارْ پنهانک، شب آمد چون مهِْ تابان شهِْ خونخوار پنهانک دهان بر مینهاد او دست یعنی دم مزن خامش، و میفرمود چَشمِ او درآ در کار پنهانک چو کرد آن لطفِ او مستم درِ گلزار بشکستم، همیدزدیدم آن گلها از آن گلزار پنهانک بدو گفتم که ای دلبر چه مکر[…]
-
بیا ای شاهِ خودکامه، نشین بر تختِ خودکامی، بیا بر قلبِ رندان زن که صاحبقرن ایّامی
بیا ای شاهِ خودکامه، نشین بر تختِ خودکامی، بیا بر قلبِ رندان زن که صاحبقرنِ ایّامی برآور دودها از دل، بجز در خون مکن منزل، فلک را از فلک بگسل که جانِ آتشاندامی در آن دریا که خون است آن، ز خشک و تر برون است آن، بیا بنْما که چون است آن که حوتِ[…]
-
اه چه بی رنگ و بی نشان که منم، کِی ببینم مرا چنان که منم
اه چه بی رنگ و بی نشان که منم کِی ببینم مرا چنان که منم
گفتی اسرار در میان آور کو میان اندر این میان که منم
کِی شود این روانِ من ساکن این چنین ساکنِ روان که منم