-
از فراقِ شمسِ دین افتادهام در تنگنا، او مسیحِ روزگار و دردِ چشمم بیدوا
از فراقِ شمسِ دین افتادهام در تنگنا، او مسیحِ روزگار و دردِ چشمم بیدوا گر چه دردِ عشقِ او خود راحتِ جانِ من است، خونِ جانم گر بریزد او بوَد صد خونبها عقلِ آواره شده دوش آمد و حلقه بزد، من بگفتم کیست بر در، باز کن در، اندرآ گفت آخِر چون درآید، خانه تا[…]
-
ما دو سه مست خلوتی جمع شدیم این طرف، چون شترانِ رو به رو پوز نهاده در علف
ما دو سه مستِ خلوتی جمع شدیم این طرف، چون شترانِ رو به رو پوز نهاده در علف هر طرفی همیرسد مست و خرابْ جوقْ جوق، چون شترانِ مستلب سست فکنده کرده کف خوش بخورید کـاشتران ره نبرند سوی ما، زانکِ به وادی اندر اند، ما سرِ کوه بر شرف گر چه درازگردناند تا سرِ[…]
-
ما دو سه رندِ عشرتی جمع شدیم این طرف، چون شترانِ رو به رو پوز نهاده در علف
ما دو سه رندِ عشرتی جمع شدیم این طرف، چون شترانِ رو به رو پوز نهاده در علف از چپ و راست میرسد مستِ طمع هر اشتری، چون شتران فکنده لب مست و برآوریده کف غم مخورید هر شتر ره نبرَد بدین اغل، زانک به پستیاند و ما بر سرِ کوه بر شرف کس به[…]
-
مرحبا ای جان باقی، پادشاهِ کامیار، روحبخشِ هر قِران و آفتابِ هر دیار
مرحبا ای جانِ باقی، پادشاهِ کامیار، روحبخشِ هر قِران و آفتابِ هر دیار این جهان و آن جهان هر دو غلامِ امرِ تو، گر نخواهی برهمش زن ور همیخواهی بدار تابشی از آفتابِ فقر بر هستی بتاب، فارغ آور جملگان را از بهشت و خوفِ نار وارهان مر فاخرانِ فقر را از ننگِ جان، در[…]
-
بیار باده که دیر است در خمارِ توام، اگر چه دلقکشانمْ نَه یارِ غارِ توام
بیار باده که دیر است در خمارِ توام، اگر چه دلقکشانمْ نَه یارِ غارِ توام بیار رطل و سبو کارم از قدح بگذشت، غلامِ همّت و دادِ بزرگوارِ توام در این زمان که خمارم مطیع من می باش، چو مست گشتم از آن پس به اختیار توام بیار جام اناالحقْ شرابِ منصوری، در این زمان[…]
-
به باغ و چشمه حیوان چرا این چشم نگشایی، چرا بیگانهای از ما چو تو در اصلْ از مایی
به باغ و چشمه حیوان چرا این چشم نگشایی، چرا بیگانهای از ما چو تو در اصلْ از مایی تو طوطی زادهای جانم مکن ناز و مرنجانم، ز اصل آوردهای دانم تو قانون شکرخایی بیا در خانهٔ خویشآ مترس از عکسِ خود پیشآ، بهل طبعِ کژاندیشی که او یاوهست و هرجایی بیا ای شاهِ یغمایی[…]
-
گشت جان از صدر شمس الدین یکی سوداییای، در درونِ ظلمتِ سودا ورا داناییای
گشت جان از صدر شمس الدین یکی سوداییای، در درونِ ظلمتِ سودا ورا داناییای یک بلندی یافت بختم در هوای شمس دین کز ورای آن نباشد وهم را گنجاییای مایهٔ سودا در این عشقم چنان بالا گرفت کز سرِ سودا نداند پستی از بالاییای موجِ سودا و جنونی کز هوای او بخاست بر سرِ آن[…]
-
آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت، وان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت
آن نفسی که با خودی یارْ چو خار آیدت وان نفسی که بی خودی یار چه کار آیدت
آن نفسی که با خودی خود تو شکارِ پشّهای وان نفسی که بی خودی پیل شکار آیدت
آن نفسی که با خودی[…]
-
بدید این دل درونِ دلْ بهاری، سحرگه دید طرفه مرغزاری
بدید این دل درونِ دلْ بهاری، سحرگه دید طُرفه مرغزاری در او آرامگاهِ جانِ عاشق، در او بوس و کنارِ بیکناری که فردوسش غلام آن گلستان، بهشت از سبزهزارش شرمساری به هر جانب یکی حلقه سماعی، به زیرِ هر درختی خوش نگاری اگر پیری درآید همچو کافور شود گلْ عارضی مشکینْ عذاری چو شیر اسکست[…]
-
ای جنبشِ هر شاخی از لونِ دگر میوَهْ، هر کس ز دگر جامی مستک شده کالیوَهْ
ای جنبشِ هر شاخی از لونِ دگر میوَهْ، هر کس ز دگر جامی مستک شده کالیوَهْ در پرده دو صد خاتون رخساره دریدستند، بر روی زنان هر یک از جفتِ دگر بیوَهْ در کامهٔ هر ماهی شستیست ز صیّادی، آن ناله کنان آوَه وین ناله کنان ای وَهْ جبریل همیرقصد در عشقِ جمال حق، عفریت[…]