-
برون کُن سر که جانِ سرخوشانی، فرو کن سر ز بامِ بینشانی
برون کُن سر که جانِ سرخوشانی، فرو کن سر ز بامِ بینشانی به هر دم رخت مشتاقان خود را بدان سو کش که بس خوش میکشانی که عاشق همچو سیل و تو چو بحری، که عاشق چون قراضهست و تو کانی سقطهای چو شکّر باز میگوی، که تو از لعلها دُر میفشانی زهی آرامگاهِ جمله[…]
-
با وفا یارا، جفا آموختی، این جفا را از کجا آموختی
با وفا یارا، جفا آموختی، این جفا را از کجا آموختی کو وفاهای لطیفت کز نخست در شکارِ جانِ ما آموختی هر کجا زشتی جفاکاری رسید خوبیَش دادی وفا آموختی ای دل از عالم چنین بیگانگی هم ز یارِ آشنا آموختی جانْت گر خواهد صنم گویی بلی، این بلی را زان بلا آموختی عشق را[…]
-
فِرِست بادهٔ جان را به رسمِ دلداری، بدان نشان که مرا بینشان همیداری
فِرِست بادهٔ جان را به رسمِ دلداری، بدان نشان که مرا بینشان همیداری بدان نشان که به هر شب چو ماه میتابی، ز ابرِ دل قطراتِ حیات میباری چه قطرههاست که از حرفِ عشق میبارد، ز گُلْ گلی بفِزاید ز خار هم خاری میانِ خار و گلْ این سینهها چو بلبلِ مست، ضمیرِ عشقِ دل[…]
-
اندر میانِ جمع چه جان است آن یکی، یک جان نخوانمش که جهان است آن یکی
اندر میانِ جمع چه جان است آن یکی، یک جان نخوانمش که جهان است آن یکی سوگند میخورم به جمال و کمالِ او، کز چَشمِ خویش هم پنَهان است آن یکی بر فرقِ خاکْ آب روان کرد عشقِ او، در باغِ عشقْ سروِْ روان است آن یکی جمله شکوفهاند اگر میوه است او، جمله قراضهاند[…]
-
عاشق شو و عاشق شو بگذار زحیری، سلطان بچهای آخِر تا چند اسیری
عاشق شو و عاشق شو بگذار زحیری، سلطان بچهای آخِر تا چند اسیری سلطان بچه را میر و وزیری همه عار است، زنهار بجز عشق دگر چیز نگیری آن میرِ اجل نیست اسیرِ اجل است او، جز وَزِر نیامد همه سودای وزیری گر صورتِ گرمابه نِهای روح طلب کن، تا عاشقِ نقشی ز کجا روح[…]
-
ایا نزدیکِ جان و دل چنین دوری روا داری، به جانی کز وصالت زاد مهجوری روا داری
ایا نزدیکِ جان و دل چنین دوری روا داری، به جانی کز وصالت زاد مهجوری روا داری گرفتم دانهٔ تلخم، نشاید کِشت و خوردن را، تو با آن لطفِ شیرینکارْ این شوری روا داری تو آن نوری که دوزخ را به آبِ خود بمیرانی، مرا در دل چنین سوزی و محروری روا داری اگر در[…]
-
روزی که گذر کنی به گورم یاد آور از این نفیر و شورم
روزی که گذر کنی به گورم یاد آور از این نفیر و شورم پرنور کن آن تکِ لحَد را ای دیده و ای چراغِ نورم تا از تو سجودِ شُکر آرَد اندر لحد این تنِ صبورم ای خرمنِ گلْ شتاب مگذار، خوش کن نفسی بدان بخورم وان گاه که بگذری مینگار کز روزن و درگهِ[…]
-
گرمی مجوی الّا از سوزش درونی، زیرا نگشت روشن دل ز آتشِ برونی
گرمی مجوی الّا از سوزشِ درونی، زیرا نگشت روشن دل ز آتشِ برونی بیمارِ رنج باید تا شاهِ غیب آید، در سینه درگشاید گوید ز لطف چونی آن نافههای آهو وآن زلفِ یارِ خوشخو، آن را تو در کمی جو کآن نیست در فزونی تا آدمی نمیرد جانِ ملک نگیرد، جز کشته کِی پذیرد عشقِ[…]
-
کعبه طواف میکند بر سر کوی یک بتی، این چه بت است ای خدا این چه بلا و آفتی
کعبه طواف میکند بر سر کوی یک بتی، این چه بت است ای خدا این چه بلا و آفتی ماهِ درست پیشِ او قرصِ شکسته بستهای، بر شکرش نباتها چون مگسیست زحمتی جمله ملوکِ راهِ دین جمله ملایکِ امین، سجده کنان که ای صنم بهرِ خدای رحمتی اهل هزار بحر و کفْ گوهر عشق را[…]
-
ای تو را گردن زده آن تسخرت بر گِردِ نان، ای سیاهی بر سیاهی جانِ تو از گَردِ نان
ای تو را گردن زده آن تسخرت بر گِردِ نان، ای سیاهی بر سیاهی جانِ تو از گَردِ نان ای تو در آیینه دیده روی خود کور و کبود، تسخر و خنده زده بر آینه چون ابلهان تسخرت بر آینه نبوَد به روی خود بود، زانک رویت هست تسخرگاهِ هر روشنروان آن منافقرویِ ظلمتجانِ تسخرکن[…]