-
عقل گوید که من او را به زبان بفْریبم، عشق گوید تو خمش باش به جان بفریبم
عقل گوید که من او را به زبان بفْریبم عشق گوید تو خمش باش به جان بفریبم
جان به دل گوید رُو بر من و بر خویش مخند چیست کو را نبوَد تاش بدان بفریبم
نیست غمگین و پر اندیشه[…]
-
در فروبند که ما عاشق این انجمنیم، تا که با یارِ شکرلب نفسی دم بزنیم
در فروبند که ما عاشقِ این انجمنیم، تا که با یارِ شکرلب نفسی دم بزنیم نقل و باده چه کم آید چو در این بزم دریم، سرو و سوسن چه کم آید چو میانِ چمنیم بادهٔ تو به کف و بادِ تو اندر سر ماست، فارغ از باد و بروتِ حسَن و بوالحسنیم چو تویی[…]
-
تا عشقِ تو سوخت همچو عودم، یک عقده نماند از وجودم
تا عشقِ تو سوخت همچو عودم، یک عقده نماند از وجودم گَه باروی چرخ رخنه کردم، گه سکّهٔ آفتابْ سودم چون مه پی آفتاب رفتم، گه کاهیدم گهی فزودم از تو دل من نمیشکیبد، صد بار منش بیازمودم این بخشش توست زور من نیست، گر حلقهٔ سیم درربودم گر دشمن چاشتم خفاشم، ور منکر احمدم[…]
-
ساقی بیار بادهٔ سغراق دَهمنی، اندیشه را رها کن، کاریست کردنی
ساقی بیار بادهٔ سغراق دَهمنی، اندیشه را رها کن، کاریست کردنی ای نقدِ جان مگوی که ایّام بِیننا، گردن مخار خواجه که وامیست گردنی ای آبِ زندگانی در تشنگان نگر، بر دوست رحم آر به کوریِّ دشمنی هوشیست بندِ ما و به پیشِ تو هوش چیست، گر برجِ خیبر است بخواهیش برکنی اندر مقامِ هوش[…]
-
تا چند از فراق مرا کار بشکنی، زاریم نشنویّ و مرا زار بشکنی
تا چند از فراق مرا کار بشکنی، زاریم نشنویّ و مرا زار بشکنی دستم شکست دستِ فراقت ز کار و بار، دانستمی دگر به چه مقدار بشکنی هین شیشهبازِ هجر رسیدی به سنگلاخ، کاین شیشهام تنُک شد، هشدار بشکنی زین سنگلاخِ هجر سوی سبزه زار وصل گر زو ترَک نرانی ناچار بشکنی خونم فسرده شد[…]
-
مرغی که ناگهانی در دامِ ما درآمد، بشکست دامها را بر لامکان برآمد
مرغی که ناگهانی در دامِ ما درآمد، بشکست دامها را بر لامکان برآمد از بادهٔ گزافی شد صافِ صافِ صافی، وز دُردِ هر دو عالم جوشید و بر سر آمد جان را چو شست از گِل معراج برشد آن دل، آن جا چو کرد منزل آن جاش خوشتر آمد در عالم طراوت او یافت بس[…]
-
به خدا کز غمِ عشقت نگریزم، نگریزم، وگر از من طلبی جان نستیزم، نستیزم
به خدا کز غمِ عشقت نگریزم، نگریزم، وگر از من طلبی جان نستیزم، نستیزم قدحی دارم بر کف، به خدا تا تو نیایی، هله تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم سحرم روی چو ماهت، شبِ من زلف سیاهت، به خدا بیرخ و زلفت نه بخسبم نه بخیزم ز جلالِ تو جلیلم ز دلالِ تو[…]
-
باز چون گل سوی گلشن میروی، با توام گر چه که بی من میروی
باز چون گل سوی گلشن میروی، با توام گر چه که بی من میروی صدزبان شد سوسن اندر شرح تو، گلرخا خوش سوی سوسن میروی سوی مستان با دو لعل مِی فروش از برای باده دادن میروی شاهدان استاره وار اندر پیَت، تو بکش چون ماه روشن میروی در که خواهی آتشی دیگر زدن، با[…]
-
یک ساعت ار دو قبلکی از عقل و جان برخاستی، این عقلِ ما آدم بُدی این نفسِ ما حوّاستی
یک ساعت ار دو قبلکی از عقل و جان برخاستی، این عقلِ ما آدم بُدی این نفسِ ما حوّاستی ور آدم از ایوانِ دل درنامدی در آب و گل، تدریس با تقدیسِ او بالاتر از اسماستی ور لانسلّم گوی ظن اسلمت گفتی چون خلیل، نفسِ چو سایه سرنگون خورشیدِ سربالاستی ور هستی تن لا شدی[…]
-
مطربا بردار چنگ و لحنِ موسیقار زن، آتش از جرمم بیار و اندر استغفار زن
مطربا بردار چنگ و لحنِ موسیقار زن، آتش از جرمم بیار و اندر استغفار زن ای کلیمِ عشق بر فرعونِ هستی حمله بر، بر سرِ او تو عصای محوِْ موسیوار زن عقل از بهرِ هوسها دار داری می کند، زود چشمش را ببند و بهر او تو دار زن ور بگوید من به دانش نظمِ[…]