-
شاها بکش قطار که شهوار میکشی، دامانِ ما گرفته به گلزار میکشی
شاها بکش قطار که شهوار میکشی، دامانِ ما گرفته به گلزار میکشی قطّارِ اشتران همه مستند و کفزنان، بویی ببردهاند که قطّار میکشی هر اشتری میانهٔ زنجیر میگزد، چون شهد و چون شکر که سوی یار میکشی آن چشمهای مست به چشمت که ساقی است گویند خوش بکش که به دیدار میکشی ما کِشتِ تو[…]
-
ای بس فراز و شیب که کردم طلبگری، گه لوحِ دل بخواندم و گه نقشِ کافری
ای بس فراز و شیب که کردم طلبگری، گه لوحِ دل بخواندم و گه نقشِ کافری گه در زمینِ خدمت چون خاکِ ره شدم، بر چرخِ روح گاه دویدم به اختری گم گشته از خود و دل و دلبر هزار بار، گه سرّ دل بجسته و گه سرّ دلبری بر کوهِ طور طالبِ ارنی کلیموار،[…]
-
ای عشق پرده در که تو در زیر چادری، در حسن حوریای تو و در مهر مادری
ای عشقِ پرده در که تو در زیرِ چادری در حُسن حوریای تو و در مهر مادری
در حلقه اندرآ و ببین جمله جانها در گوش حلقه کرده به قانون چاکری
در آیِنِه نظر کن و در چشمِ خود نگر[…]
-
ای عشق کز قدیم تو با ما یگانهای، یک یک بگو تو رازْ چو از عینِ خانهای
ای عشق کز قدیم تو با ما یگانهای، یک یک بگو تو رازْ چو از عینِ خانهای از بیمِ آتشِ تو زبان را ببستهایم، تا خود چه آتشی تو و یا چه زبانهای هر دم خرابیایست ز تو شهرِ عقل را، بادِ چراغِ عقلی و بادهیْ مغانهای یا دوست دوستی تو و یا نیک دشمنی،[…]
-
مهطلعتی و شهره قبایی بدیدهای، خوبی و آتشی و بلایی بدیدهای
مهطلعتی و شهره قبایی بدیدهای، خوبی و آتشی و بلایی بدیدهای چشمی که مستتر کند از صد هزار مِی، چشمی لطیفتر ز صبایی بدیدهای دولت شفاست مر همه را وز هوای او دولت پیَش دوان که شفایی بدیدهای سایه هماست فتنهٔ شاهان و این هما جویای شاه تا که همایی بدیدهای ای چرخ راست گو[…]
-
نازنینی را رها کن با شهانِ نازنین، ناز گازر برنتابد آفتابِ راستین
نازنینی را رها کن با شهانِ نازنین، ناز گازر برنتابد آفتابِ راستین سایهٔ خویشی، فنا شو در شعاع آفتاب، چند بینی سایهٔ خود، نورِ او را هم ببین درفکندهای خویش، غلطی بیخبر همچون ستور، آدمی شو در ریاحین غلط و اندر یاسمین از خیالِ خویش ترسد هر که در ظلمت بوَد، زان که در ظلمت[…]
-
خوشدلم از یار همچنانکِ تو دیدی، جانِ پُر انوار همچنانک تو دیدی
خوشدلم از یار همچنانکِ تو دیدی، جانِ پُر انوار همچنانک تو دیدی از چمنِ یار صد روانِ مقدس، در گل و گلزار همچنانک تو دیدی هر که دلی داشت زین هوس تو ببینش، بی دل و بیکار همچنانک تو دیدی هر نظری کو بدید روی تو را گشت خواجهٔ اسرار همچنانک تو دیدی صورتِ منصور[…]
-
اگر گلهای رخسارش از آن گلشن بخندیدی بهار جان شدی تازه نهالِ تن بخندیدی
اگر گلهای رخسارش از آن گلشن بخندیدی بهار جان شدی تازه نهالِ تن بخندیدی وگر آن جانِ جانِ جان به تنها روی بنمودی، تنم از لطف جان گشتی و جانِ من بخندیدی ور آن نورِ دو صد فردوس گفتی هِی قُنُق گَلدِم، شدی این خانه فردوسی چو گلْ مسکن بخندیدی وگر آن ناطقِ کلّی زبانِ[…]
-
گر من از اسرار عشقش نیک دانا بودمی اندر آن یغما رفیقِ ترکِ یغما بودمی
گر من از اسرار عشقش نیک دانا بودمی اندر آن یغما رفیقِ ترکِ یغما بودمی ور چو چَشمِ خونیِ او بودمی من فتنه جوی، در میانِ حلقههای شور و غوغا بودمی گر ضمیرِ هر خسی ما را نخستی در جهان، در سر و دلها روان مانند سودا بودمی گر نه هر روزی ز برجی سر[…]
-
آتش افکند در جهان جمشید، از پس چار پرده چون خورشید
آتش افکند در جهان جمشید، از پس چار پرده چون خورشید خُنُک او را که شد برهنه ز بود، وای آن را که جُست سایهٔ بید دل سپید است و عشق را رو سرخ، زان سپیدی که نیست سرخ و سپید عشق ایمن ولایتیست چنانکْ ترس را نیست اندر او اومید هر حیاتی که یک[…]