-
جام پر کن ساقیا، آتش بزن اندر غمان، مست کن جان را که تا اندررسد در کاروان
جام پر کن ساقیا، آتش بزن اندر غمان، مست کن جان را که تا اندررسد در کاروان از خُمِ آن مِی که گر سرپوش برخیزد از او برروَد بر چرخ بویش مست گردد آسمان زان مِیی کز قطرهٔ جانبخشِ دلافروزِ او می شود دریای غم همچون مزاجش شادمان چون نهد پا در دماغِ سرکشانِ روزگار،[…]
-
ببُرد عقل و دلم را بُراقِ عشقِ معانی، مرا بپرس کجا برد، آن طرف که ندانی
ببُرد عقل و دلم را بُراقِ عشقِ معانی، مرا بپرس کجا برد، آن طرف که ندانی بدان رواق رسیدم که ماه و چرخ ندیدم، بدان جهان که جهان هم جدا شود ز جهانی یکی دمیم امان دِهْ که عقلِ من به من آید، بگویمت صفتِ جان، تو گوش دار که جانی ولیک پیشتر آ خواجه[…]
-
نگاری را که میجویم به جانش نمیبینم میان حاضرانش
نگاری را که میجویم به جانش نمیبینم میان حاضرانش کجا رفت او، میان حاضران نیست، در این مجلس نمیبینم نشانش نظر میافکنم هر سو و هر جا، نمیبینم اثر از گلستانش مسلمانان، کجا شد نامداری، که میدیدم چو شمع اندر میانش بگو نامش که هر که نام او گفت به گور اندر نپوسد استخوانش خنک[…]
-
این ترک ماجرا ز دو حکمت برون نبو، یا کینه را نهفتن یا عفو و حسنِ خو
این ترک ماجرا ز دو حکمت برون نبو، یا کینه را نهفتن یا عفو و حسنِ خو یا آنکِ ماجرا نکنی بهرِ فرصتی، یا برکنی ز خویش تو آن کینِ تو به تو از یارِ بد چه رنجی از نقصِ خود برنج، کان خصمْ عکسِ توست مپندارشان تو دو از کبر و بخلِ غیر مرنج[…]
-
یا ساقی اسقنی براح، عجل فقد استضا صباحی
یا ساقی اسقنی براح، عجل فقد استضا صباحی واستنور جملة النواحی، یا معتمدی و یا شفایی یا ساقیتی و نور عینی، یا راحة مهجتی وزینی یا بدر اما تقل من اینی، یا معتمدی و یا شفایی چون از رخِ او نظر ربودی، هر لحظه که با خودی جهودی بی آتش عشق دانکِ دودی، یا معتمدی[…]
-
دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدم، مستِ بخشایش او گشتم و جان بخشیدم
دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدم، مستِ بخشایش او گشتم و جان بخشیدم جهتِ مُهرِ سلیمان همه تن موم شدم، وز پی نور شدن موم مرا مالیدم رای او دیدم و رای کژِ خود افکندم، نای او گشتم و هم بر لبِ او نالیدم او به دستِ من و کورانه به دستش جستم، من[…]
-
از ورای سرّ دل بین شیوهها، شکلِ مجنونْ عاشقان زین شیوهها
از ورای سرّ دل بین شیوهها، شکلِ مجنونْ عاشقان زین شیوهها عاشقان را دین و کیشِ دیگر است، اصل و فرع و سرّ آن دین شیوهها دل سخنچین است از چین ضمیر، وحی جویان اندر آن چین شیوهها جان شده بی عقل و دین از بس که دید زان پریِّ تازه آیین شیوهها از دغا[…]
-
چه نشستی دور چون بیگانگان، اندرآ در حلقهٔ دیوانگان
چه نشستی دور چون بیگانگان، اندرآ در حلقهٔ دیوانگان شرم چهبوَد، عاشقی وآنگاه شرم، جان چه باشد، این هوس وآنگاه جان میفروشد او به جانی بوسهای، رو بخر کان رایگان است رایگان آنک عشقش خانهها برهم زدهست آمد اندر خانهٔ همسایگان کف برآوردهست این دریا ز عشق، سر فروکردهست آن مه ز آسمان ای ببسته[…]
-
لحظه لحظه می برون آمد ز پرده شهریار، باز اندر پرده میشد همچنین تا هشت بار
لحظه لحظه می برون آمد ز پرده شهریار، باز اندر پرده میشد همچنین تا هشت بار ساعتی بیرونیان را میربود از عقل و دل، ساعتی اهلِ حرم را میببُرد از هوش و کار دفتری از سِحرِ مطلق پیشِ چشمش باز بود، گردشی از گردشِ او در دلِ هر بیقرار گاه از نوکِ قلم سوداش نقشی[…]
-
ما جمله بیخوابان شده، در خوابگه رقصان شده، ای ماهِ بینقصان شده و انجم ز مه رقصان شده
ما جمله بیخوابان شده، در خوابگه رقصان شده، ای ماهِ بینقصان شده و انجم ز مه رقصان شده صفرام از سودای تو، از جسمِ جانافزای تو، از وعدهٔ جانهای تو جانها پگه رقصان شده زان روی همچون ماهِ تو، شاهان چشم در راه تو، در عین لشکرگاه تو، شاه و سپه رقصان شده ای مفخر[…]