-
عاشق چو منی باید میسوزد و میسازد، ور نی مَثَلِ کودک تا کعب همیبازد
عاشق چو منی باید میسوزد و میسازد، ور نی مَثَلِ کودک تا کعبْ همیبازد مهرو چو تویی باید ای ماهْ غلامِ تو، تا بر همه مهرویان میچربد و مینازد عاشق چو منی باید کز مستی و بیخویشی، با خلق نپیوندد با خویش نپردازد فارِس چو تویی باید ای شاهسوارِ من، کز وهم و گمان زان[…]
-
ای دوست شِکر بهتر یا آنکِ شکر سازد، خوبیّ قمر بهتر یا آنکِ قمر سازد
ای دوست شِکر بهتر یا آنکِ شکر سازد، خوبیّ قمر بهتر یا آنکِ قمر سازد ای باغ تویی خوشتر یا گلشنِ گُل در تو، یا آنکِ برآرَد گُلْ صد نرگس تر سازد ای عقل تو بِهْ باشی در دانش و در بینش، یا آنکِ به هر لحظه صد عقل و نظر سازد ای عشق اگر[…]
-
تویی نقشی که جانها برنتابد، که قند تو دهانها برنتابد
تویی نقشی که جانها برنتابد که قندِ تو دهانها برنتابد
جهان گر چه که صد رو در تو دارد جمالت را جهانها برنتابد
روان گشتند جانها سوی عشقت که با عشقت روانها برنتابد
درونِ[…]
-
ز اوّل روز که مخموری مستان باشد شیخ را ساغرِ جان در کفِ دستان باشد
ز اوّلِ روز که مخموری مستان باشد شیخ را ساغرِ جان در کفِ دستان باشد پیشِ او ذرّه صفت هر سحری رقص کنیم، این چنین عادتِ خورشیدپرستان باشد تا ابد این رخِ خورشید سحر در سحر است، تا دلِ سنگ از او لعلِ بدخشان باشد ای صلاحِ دل و دین تو ز برونِ جهتی، تا[…]
-
عاشقان را شد مسلّم شب نشستن تا به روز، خوردنیّ و خواب نی اندر هوای دلفروز
عاشقان را شد مسلّم شب نشستن تا به روز، خوردنیّ و خواب نی اندر هوای دلفروز گر تو یارا عاشقی مانندهٔ این شمع باش، جملهٔ شب میگداز و جملهشب خوش میبسوز غیرِ عاشق دان که چون سرما بوَد اندر خزان، در میانِ آن خزان باشد دلِ عاشق تموز گر تو عشقی داری ای جان از[…]
-
سوی خانهٔ خویش آمد عشقِ آن عاشقنواز، عشق دارد در تصوّر صورتی صورتگداز
سوی خانهٔ خویش آمد عشقِ آن عاشقنواز، عشق دارد در تصوّر صورتی صورتگداز خانهٔ خویش آمدی، خوش اندرآ شاد آمدی، از درِ دل اندرآ تا پیشگاهِ جان بتاز ذرّه ذرّه از وجودم عاشقِ خورشیدِ توست، هین که با خورشید دارد ذرّهها کارِ دراز پیشِ روزن ذرّهها بین خوش معلّق میزنند، هر که را خورشید شد[…]
-
سوی بیماران خود شد شاهِ مهرویانِ من، گفت ای رخهای زرد و زعفرانستانِ من
سوی بیماران خود شد شاهِ مهرویانِ من، گفت ای رخهای زرد و زعفرانستانِ من زعفرانستانِ خود را آب خواهم داد، آب، زعفران را گُل کنم از چشمهٔ حیوان من زرد و سرخ و خار و گل در حکم و در فرمان ماست، سر منه جز بر خطِ فرمان من، فرمان من ماهرویانِ جهان از حُسنِ[…]
-
تا که درآمد به باغ چهرهٔ گلنارِ تو، آه که چه سوز افکنَد در دلِ گل، نارِ تو
تا که درآمد به باغ چهرهٔ گلنارِ تو، آه که چه سوز افکنَد در دلِ گل، نارِ تو دودِ دلِ لالهها ز آتشِ جانرنگِ تو، پشتِ بنفشه به خَم از کششِ بار تو غنچهٔ گلزارِ جان روی تو را یاد کرد، چشم چه خوش برگشاد بر هوسِ خار تو سوسنْ تیغی کشید خونِ سمن را[…]
-
از دخولِ هر غری افسردهای در کارِ من، دور بادا وصفِ نفسآلودشان از یارِ من
از دخولِ هر غری افسردهای در کارِ من، دور بادا وصفِ نفسآلودشان از یارِ من دررَمید از ننگِ ایشان و خبیثیها و مکر، از وظیفه مدحِ یارم این دلِ هشیارِ من خاکِ لعنت بر سرِ افسوس داری، بَدرَگی، کو کند از خاکساری درهم این هنجارِ من ای بریده دستِ دزدی کو بدزدد حکمتم، وآنگهی دکّان[…]
-
ای جان و ای دو دیده بینا چگونهای، وی رشکِ ماه و گنبدِ مینا چگونهای
ای جان و ای دو دیدهٔ بینا چگونهای، وی رشکِ ماه و گنبدِ مینا چگونهای ای ما و صد چو ما ز پی تو خراب و مست، ما بی تو خستهایم تو بی ما چگونهای آن جا که با تو نیست چو سوراخِ کژدم است، وآن جا که جز تو نیست تو آن جا چگونهای[…]