-
چو دررسید ز تبریز شمسِ دین چو قمر، ببست شمس و قمر پیش بندگیش کمر
چو دررسید ز تبریز شمسِ دین چو قمر، ببست شمس و قمر پیش بندگیش کمر چو روی انورِ او گشت دیدهٔ دیده مقام دیدن حق یافت دیدههای بشر فرشته نعره زنان پیشِ او چو چاووشان، فلک سجودکنان پیشِ او به چشم و به سر به چَشمِ نفْس نشد روی ماهِ او دیدن، که نفس مینگشاید[…]
-
سیمرغِ کوهِ قاف رسیدن گرفت باز، مرغِ دلم ز سینه پریدن گرفت باز
سیمرغِ کوهِ قاف رسیدن گرفت باز، مرغِ دلم ز سینه پریدن گرفت باز مرغی که تا کنون ز پی دانه مست بود درسوخت دانه را و طپیدن گرفت باز چشمی که غرقه بود به خون در شبِ فراق، آن چشم روی صبح بدیدن گرفت باز صدّیق و مصطفیٰ به حریفی درونِ غار، بر غار عنکبوت[…]
-
زهی کعبه که تو جانبخشِ حاجی، زهی اقبالِ هر محتاجِ راجی
زهی کعبه که تو جانبخشِ حاجی، زهی اقبالِ هر محتاجِ راجی هر آن سر کو فرو ناید به کیوان، ز روی فخر بر فرقش تو تاجی نهاده سر به تسلیم و به طاعت، به پیشت از دل و جان هر لجاجی زهی نور جهانِ جان، که نورت نه از خورشید و ماه است و سراجی[…]
-
گر جانِ منکرانت شد خصم جانِ مستم، اندر جوابِ ایشان خوبی تو بسستم
گر جانِ منکرانت شد خصم جانِ مستم، اندر جوابِ ایشان خوبی تو بسستم در دفعِ آن خیالش وز بهر گوشمالش بنمایمش جمالت از دور من برستم گوید که نیست جوهر وز منْش نیست باور، زان نیست ای برادر، هستم چنانک هستم دوش از رخِ نگاری دل مست گشت باری تا پیشِ شهریاری من ساغری شکستم[…]
-
پدید گشت یکی آهویی در این وادی، به چشم آتش افکند در همه نادی
پدید گشت یکی آهویی در این وادی، به چشم آتش افکند در همه نادی همه سوار و پیاده طلب درافتادند، به جهد و جد، نه چون تو که سست افتادی چو یک دو حمله دویدند ناپدید شد او، که هیچ بوی نبردی کسی به استادی لگامها بکشیدند تا که واگردند، نمود باز بدیشان فزودشان شادی[…]
-
من ز گوش او بدزدم حلقهٔ دیگر نهان، تا نداند چَشمِ دشمن، ور بداند گو بدان
من ز گوشِ او بدزدم حلقهٔ دیگر نهان، تا نداند چَشمِ دشمن، ور بداند گو بدان بر رخم خطی نبشت و من نهان می داشتم، زین سپس پنهان ندارم هر که خواند گو بخوان طوقِ زرّ عشقِ او هم لایق این گردن است، بشکند از طوقِ عشقش گردنِ گردنکشان کوسِ محمودی همه بر اشترِ محمود[…]
-
آتشی از تو در دهان دارم، لیک صد مُهر بر زبان دارم
آتشی از تو در دهان دارم، لیک صد مُهر بر زبان دارم دو جهان را کند یکی لقمه شعلههایی که در نهان دارم گر جهان جملگی فنا گردد بیجهان مُلکِ صد جهان دارم کاروانها که بارِ آن شکر است من ز مصرِ عدم روان دارم من ز مستیِّ عشق بیخبرم، که از آن سود یا[…]
-
ماها چو به چرخِ دل برآیی چون جان به تنِ جهان درآیی
ماها چو به چرخِ دل برآیی چون جان به تنِ جهان درآیی ماها چه لطیف و خوشلقایی، ای ماه بگو که از کجایی داریم ز عشقِ تو براتی، وز قندِ لطیف تو نباتی از لعلِ لبت بده زکاتی، ای ماه بگو که از کجایی ای یوسفِ جان که در نخاسی، در حسن و جمال بیقیاسی[…]
-
باز فرود آمدیم بر درِ سلطانِ خویش، باز گشادیم خوشْ بال و پرِ جان خویش
باز فرود آمدیم بر درِ سلطانِ خویش، باز گشادیم خوشْ بال و پرِ جان خویش باز سعادت رسید دامنِ ما را کشید، بر سرِ گردون زدیم خیمه و ایوان خویش دیدهٔ دیو و پری دید ز ما سروری، هدهدِ جان بازگشت سوی سلیمان خویش ساقی مستانِ ما شد شکرستانِ ما، یوسفِ جان برگشاد جعدِ پریشان[…]
-
بده آن مردِ تُرُش را قدحی ای شهِ شیرین، صدقاتِ تو روان است به هر بیوه و مسکین
بده آن مردِ تُرُش را قدحی ای شهِ شیرین، صدقاتِ تو روان است به هر بیوه و مسکین صدقات تو لطیف است توان خورد دو صد من، که نداند لبِ بالا و نجنبد لبِ زیرین هله ای باغ نگویی به چه لب باده کشیدی، مگر اشکوفه بگوید پنِهان با گل و نسرین چه شراب است[…]