-
صوفیانیم آمده در کوی تو، شیء للّه از جمال روی تو
صوفیانیم آمده در کوی تو، شیء للّه از جمال روی تو از عطش اِبریقها آوردهایم، کآبِ خوبی نیست جز در جوی تو ها بده چیزی به درویشان خویش، ای همیشه لطف و رحمت خوی تو حسنِ یوسف قوتِ جان شد سال قحط، آمدیم از قحط ما هم سوی تو صوفیان را باز حلوا آرزوست، از[…]
-
بازآمدم خرامان تا پیشِ تو بمیرم، ای بارها خریده از غصّه و زحیرم
بازآمدم خرامان تا پیشِ تو بمیرم، ای بارها خریده از غصّه و زحیرم من چون زمینِ خشکم لطفِ تو ابر و مُشکم، جز رعد تو نخواهم جز جعد تو نگیرم خوشتر اسیری تو صد بار از امیری خاصه دمی که گویی ای خسته دل اسیرم خاکی به تو رسیده بِهْ از زری رمیده خاصه دمی[…]
-
ای پاک از آب و از گل پایی در این گلم نِهْ، بیدست و دل شدستم دستی بر این دلم نه
ای پاک از آب و از گل پایی در این گلم نِهْ، بیدست و دل شدستم دستی بر این دلم نه من آب تیره گشته در راه خیره گشته، از ره مرا برون بر در صدر منزلم نه کارم ز پیچ زلفت شوریده گشت و مشکل، شوریده زلف خود را بر کار مشکلم نه هر[…]
-
چارهای کو بهتر از دیوانگی، بسکلد صد لنگر از دیوانگی
چارهای کو بهتر از دیوانگی، بِسکلَد صد لنگر از دیوانگی ای بسا کافر شده از عقلِ خویش، هیچ دیدی کافر از دیوانگی رنج فربه شد برو دیوانه شو، رنج گردد لاغر از دیوانگی در خراباتی که مجنونان روند زود بستان ساغر از دیوانگی اه چه محرومند و چه بیبهرهاند کیقباد و سنجر از دیوانگی شاد[…]
-
زانجای بیا خواجه بدینجای نَه جایی، کاینجاست تو را خانه کجایی تو کجایی
زانجای بیا خواجه بدینجای نَه جایی، کاینجاست تو را خانه کجایی تو کجایی آن جا که نه جای است چراگاهِ تو بودهست، زین شُهره چراگاه تو محروم چرایی جاندارِ سراپردهٔ سلطانِ عدم باش، تا بازرهی از دمِ این جانِ هوایی گه پای مشو گه سر بگریز از این سو، مستی و خرابی نگر و بی[…]
-
به پیشت نامِ جان گویم، زهی رو، حدیثِ گلْسِتان گویم، زهی رو
به پیشت نامِ جان گویم، زهی رو، حدیثِ گلْسِتان گویم، زهی رو تو این جا حاضر و شرمم نباشد که از حسنِ بتان گویم زهی رو بهار و صد بهار از تو خجل شد، من افسانه خزان گویم زهی رو تو شاهنشاهِ صد جان و جهانی، من از جان و جهان گویم زهی رو حدیثت[…]
-
ای شاهِ مسلمانان وی جانِ مسلمانی، پنهان شده وَ افکنده در شهر پریشانی
ای شاهِ مسلمانان وی جانِ مسلمانی، پنهان شده وَ افکنده در شهر پریشانی ای آتشِ در آتش، هم میکُش و هم میکش، سلطانِ سلاطینی بر کرسی سبحانی شاهنشه هر شاهی، صد اختر و صد ماهی، هر حکم که میخواهی میکن که همه جانی گفتی که تو را یارم رختِ تو نگهدارم، از شیر عجب باشد[…]
-
مسلمانان مسلمانان مرا جانیست سودایی، چو طوفان بر سرم بارَد از این سودا ز بالایی
مسلمانان مسلمانان مرا جانیست سودایی، چو طوفان بر سرم بارَد از این سودا ز بالایی
مسلمانان مسلمانان به هر روزی یکی شوری به کوی لولیان افتد از آن لولیِ سرنایی
مسلمانان مسلمانان ز جان پرسید کِای سابق ورای طورِ اندیشه[…]
-
حسودان را ز غم آزاد کردم، دلِ گلّهخران را شاد کردم
حسودان را ز غم آزاد کردم، دلِ گلّهخران را شاد کردم به بیدادان بدادم دادِ پنهان، ولی در حقِّ خود بیداد کردم چو از صبرم همه فریاد کردند چنان باشد که من فریاد کردم مرا استاد صبر است و از این رو خلافِ مذهبِ استاد کردم جهانی که نشد آباد هرگز، به ویران کردنش آباد[…]
-
خشم مرو خواجه، پشیمان شوی، جمع نشین ورنه پریشان شوی
خشم مرو خواجه، پشیمان شوی، جمع نشین ورنه پریشان شوی طیره مشو خیره مرو زین چمن، ورنه چو جغدان سوی ویران شوی گر بگریزی ز خراجاتِ شهر بارکشِ غولِ بیابان شوی گر تو ز خورشیدِ حمل سر کشی، بفْسری و برفِ زمستان شوی روی به جنگ آر و به صفْ شیروار، ورنه چو گربه تو[…]