-
گیرم که نبینی رخِ آن دخترِ چینی، از جنبشِ او جنبشِ این پرده نبینی
گیرم که نبینی رخِ آن دخترِ چینی، از جنبشِ او جنبشِ این پرده نبینی از تابشِ آن مه که در افلاک نهان است صد ماه بدیدی تو در اجزای زمینی ای برگِ پریشان شده در بادِ مخالف، گر باد نبینی تو نبینی که چنینی گر باد ز اندیشه نجنبد تو نجنبی، وآن باد اگر هیچ[…]
-
سبک بنْواز ای مطرب ربابی، بگردان زوتر ای ساقی شرابی
سبک بنْواز ای مطرب ربابی، بگردان زوتر ای ساقی شرابی که آورد آن پریرو رنگِ دیگر، ز چشمه زندگی جوشید آبی چه آتش زد نهان دلبر به دلها که مجلس پر شد از بوی کبابی چرا ای پیرِ مجلس چنگِ پُرفن، نگویی نالهٔ نِی را جوابی نِیِ نُه چشم زان چشمان چه گوید، چنین بیدار[…]
-
من آن نیَم که بگویم حدیثِ نعمتِ او، که مست و بیخودم از چاشنی محنتِ او
من آن نیَم که بگویم حدیثِ نعمتِ او، که مست و بیخودم از چاشنی محنتِ او اگر چو چنگ بزارم از او شکایت نیست، که همچو چنگم من بر کنارِ رحمت او ز من نباشد اگر پردهای بگردانم، که هر رگم متعلق بوَد به ضربت او اگر چه قند ندارم چو نِی نوا دارم از[…]
-
کسی بگفت ز ما یا از اوست نیکی و شر، هنوز خواجه در این است ریشِ خواجه نگر
کسی بگفت ز ما یا از اوست نیکی و شر، هنوز خواجه در این است ریشِ خواجه نگر عجب که خواجه به رنگی که طفل بوَد بمانْد که ریشِ خواجه سیه بود و گشت رنگ دگر بگویمت که چرا خواجه زیر و بالا گفت، بدان سبب که نگشتهاست خواجه زیر و زبر به چار پا[…]
-
مادرم بخت به دست و پدرم جود و کرَم، فرح ابن الفرح ابن الفرح ابن الفرحم
مادرم بخت به دست و پدرم جود و کرَم، فرح ابن الفرح ابن الفرح ابن الفرحم هین که بَکلَربَکِ شادی به سعادت برسید پر شد این شهر و بیابان سپه و طبل و علَم گر به گرگی برسم یوسف مهروی شود، در چهی گر بروم گردد چَه باغِ ارم آنکِ باشد ز بخیلی دلِ او[…]
-
کافرم ار در دو جهان عشق بود خوشتر از این، دیدهٔ ایمان شود ار نوش کند کافر از این
کافرم ار در دو جهان عشق بوَد خوشتر از این، دیدهٔ ایمان شود ار نوش کند کافر از این عشق بود کانِ هنر، عشق بود معدن زر، دوست شود جلوه از آن پوست شود پرزر از این عشق چو بگشاید لب بوی دهد بوی عجب، مُشک شده مست از او گشته خجل عنبر از این[…]
-
چو عشق را تو ندانی بپرس از شبها، بپرس از رخِ زرد و ز خشکی لبها
چو عشق را تو ندانی بپرس از شبها، بپرس از رخِ زرد و ز خشکی لبها چنان که آبْ حکایت کند ز اختر و ماه، ز عقل و روح حکایت کنند قالبها هزار گونه ادب جان ز عشق آموزد که آن ادب نتوان یافتن ز مکتبها میانِ صد کس عاشق چنان بدیدِ بوَد که بر[…]
-
بر آن شدهست دلم کآتشی بگیرانم که هر که او نمُرَد پیشِ تو بمیرانم
بر آن شدهست دلم کآتشی بگیرانم که هر که او نمُرَد پیشِ تو بمیرانم کمانِ عشق بدرّم که تا بداند عقل که بینظیرم و سلطانِ بینظیرانم که رفت در نظرِ تو که بینظیر نشد، مقامِ گنج شدهست این نهادِ ویرانم من از کجا و مباهاتِ سلطنت ز کجا، فقیرِ فقرم و افتادهٔ فقیرانم من آن[…]
-
آن خواجه را از نیم شب بیماریی پیدا شدهست، تا روز بر دیوارِ ما بیخویشتن سر میزدهست
آن خواجه را از نیم شب بیماریی پیدا شدهست، تا روز بر دیوارِ ما بیخویشتن سر میزدهست چرخ و زمین گریان شده وز نالهاش نالان شده، دَمهای او سوزان شده گویی که در آتشکدهست بیماریی دارد عجب، نی درد سر نی رنج تب، چاره ندارد در زمین، کز آسمانش آمدهست چون دید جالینوس را نبضش[…]
-
الا ای جان قدس آخر به سوی من نمی آیی، هماره جان به تن آید تو سوی تن نمی آیی
الا ای جانِ قدس آخِر به سوی من نمی آیی، هماره جان به تن آید تو سوی تن نمی آیی بُدم دامن کشان تا تو ز من دامن کشیدستی، ز اشکِ خون همی ریزم در این دامن نمی آیی زهی بی آبی جانم چو نیسانت نمیبارد، زهی خِرمن که سوی این سیهخرمن نمی آیی چو[…]