-
ما به سلیمان خوشیم دیو و پری گو مباش، حُسنِ تو از حد گذشت شیوهگری گو مباش
ما به سلیمان خوشیم دیو و پری گو مباش، حُسنِ تو از حد گذشت شیوهگری گو مباش هست درستِ دلم مُهرِ تو ای حاصلم، جانِ زرینم بس است مُهرِ زری گو مباش عشق کدام آتش است کو همه را دلکش است، چاکری او خوش است ملک و سری گو مباش برکن از کارْ تو دست[…]
-
ز بُردابردِ عشقِ او چو بشنید این دلِ پاره، برآمد از وجودِ خویش و هر دو کّـون یکباره
ز بُردابردِ عشقِ او چو بشنید این دلِ پاره، برآمد از وجودِ خویش و هر دو کّـون یکباره به بحرِ نیستی درشد، همه هستی محقّر شد، به ناگه شعلهای برشد شگرف از جانِ خونخواره کجا اسراربین آمد دمی کز کِبر و کین آمد، حیاتی کز زمین آمد بوَد در بحرِ بیچاره الا ای جانِ انسانی،[…]
-
ساقیا گردان کن آخِر آن شرابِ صاف را، محو کن هست و عدم را، بَردَران این لاف را
ساقیا گردان کن آخِر آن شرابِ صاف را، محو کن هست و عدم را، بَردَران این لاف را آن مِیی کز قوّت و لطف و رواقی و طرب، برکَند از بیخ هستیِّ چو کوهِ قاف را در دماغ اندر ببافد خمرِ صافی تا دماغ، در زمان بیرون کند جولاهِ هستیباف را آن مِیی کز ظلم[…]
-
نشانیهاست در چشمش، نشانش کن، نشانش کن، ز من بشنو که وقت آمد، کشانش کن، کشانش کن
نشانیهاست در چشمش، نشانش کن، نشانش کن، ز من بشنو که وقت آمد، کشانش کن، کشانش کن برآمد آفتابِ جان فزون از مشرق و مغرب، بیا ای حاسد ار مردی نهانش کن نهانش کن از این نکته منم در خون، خدا داند که چونم چون، بیا ای جانِ روزافزون، بیانش کن، بیانش کن بیانش کَرده[…]
-
چون بر رخِ ما عکسِ جمالِ تو برآید، بر چهرهٔ ما خاک چو گلگونه نماید
چون بر رخِ ما عکسِ جمالِ تو برآید، بر چهرهٔ ما خاک چو گلگونه نماید خواهم که ز زنّار دو صد خرقه نماید، ترسابچه گوید که بپوشان که نشاید اشکم چو دُهل گشته و دل حامل اسرار، چون نُه مهه گشتهست ندانی که بزاید شاهیست دل اندر تن مانندهٔ گاوی، وین گاو ببیند شه اگر[…]
-
سر فرو کرد از فلک آن ماهروی سیمتن، آستین را می فِشانَد در اشارت سوی من
سر فرو کرد از فلک آن ماهروی سیمتن، آستین را می فِشانَد در اشارت سوی من همچو چَشمِ کُشتگان چَشمانِ من حیرانِ او، وز شرابِ عشقِ او این جانِ من بیخویشتن زیرِ جعدِ زلفِ مشکش صد قیامت را مقام، در صفای صحنِ رویش آفتِ هر مرد و زن مرغِ جان اندر قفس می کَند پرّ[…]
-
روستایی بچهای هست درونِ بازار، دغلی، لافزنی، سخره کُنی بس عیّار
روستایی بچهای هست درونِ بازار، دغلی، لافزنی، سخره کُنی بس عیّار که از او محتسب و مهتر بازار به درد، در فغانند از او از فُقَعی تا عطّار چون بگویند چرا میکنی این ویرانی، دست کوته کن و دم درکش و شرمی میدار او دو صد عهد کند گوید من بس کردم، توبه کردم نتراشم[…]
-
هر که در ذوقِ عشق دَنگ آمد، نیک فارغ ز نام و ننگ آمد
هر که در ذوقِ عشق دَنگ آمد، نیک فارغ ز نام و ننگ آمد نشود بندِ گفت و گوی جهان، شیرگیری که چون پلنگ آمد شیشهٔ عشق را فراغتهاست، گر بر او صد هزار سنگ آمد نام و ناموس کِی شود مانع، چونکِ آن دلربای شنگ آمد صد هزاران چو آسمان و زمین پیشِ جولانِ[…]
-
به جان تو که سوگند عظیم است، که جانم بی تو در بند عظیم است
به جانِ تو که سوگندِ عظیم است که جانم بی تو در بندِ عظیم است
اگر چه خِضر سیرآب حیات است به لعلت آرزومندِ عظیم است
سخنها دارم از تو با تو بسیار ولی خاموشیم پندِ عظیم است
گر تو را بخت یار خواهد بود عشق را با تو کار خواهد بود
عمر بی عاشقی مدان به حسابْ کان برون از شِمار خواهد بود
هر زمانی که میرود بی عشق پیشِ حق شرمسار خواهد بود
هر چه اندر وطن تو را سبک است ساعتِ کوچ بار خواهد بود
بر تو[…]