-
بیا، مگریز شیران را، گریزانی بوَد خامی، بگو نار ولا عار، که مردن بِهْ ز بدنامی
بیا، مگریز شیران را، گریزانی بوَد خامی، بگو نار ولا عار، که مردن بِهْ ز بدنامی چو حلّهٔ سبز پوشیدند عامهٔ باغ آمد گل، قبا را سرخ کرد از خون ز ننگِ کسوتِ عامی لباسِ لاله نادرتر که اسود دارد و احمر، گریبانش بوَد شمسی و دامانش بوَد شامی دهان بگشاد بلبل گفت به غنچه[…]
-
چنان مست است از آن دَم جانِ آدم، که نشناسد از آن دم جان آدم
چنان مست است از آن دَم جانِ آدم، که نشناسد از آن دم جان آدم ز شورِ اوست چندین جوشِ دریا، ز سرمستیِّ او مست است عالم زهی سردِه که گردن زد اجل را، که تا دنیا نبیند هیچ ماتم شرابِ حق حلال اندر حلال است، مِیِ خنبِ خدا نبوَد محرّم از این باده جوان[…]
-
صد خمار است و طرب در نظر آن دیده، که در آن روی نظر کرده بوَد دزدیده
صد خمار است و طرب در نظرِ آن دیده، که در آن روی نظر کرده بوَد دزدیده صد نشاط است و هوس در سرِ آن سرمستی که رخِ خود به کفِ پاش بوَد مالیده عشوه و مکرِ زمانه نپذیرد گوشی که سلام از لبِ آن یار بود بشنیده پیچ زلفش چو ندیدی تو برو معذوری،[…]
-
الا يا مالکا رق الزمان، الا يا ناسخا، حسن الغوانی
الا يا مالکا رق الزمان، الا يا ناسخا، حسن الغوانی الا من لطفه ماء زلال، و ما فی الکون ظرف کالاوانی سجود کل اوج او حضيض، به شمس الدين سلطان المعانی الا تبريز بشراک دواما، و صار ساجديک المشرقان ظل الله تبريزا بظل، تضعضع من تصوره جنانی تعالی عن مديحی، قد تعالی، ولکن ليس صبر[…]
-
ای باغ همیدانی کز بادِ که رقصانی، آبستنِ میوهستی سرمستِ گلستانی
ای باغ همیدانی کز بادِ که رقصانی، آبستنِ میوهستی سرمستِ گلستانی این روح چرا داری گر زآنکِ تو این جسمی، وین نقش چرا بندی گر زآنکِ همه جانی جان پیشکشت چهبْوَد، خرما به سوی بصره، وز گوهر چون گویم چون غیرتِ عمّانی عقلا ز قیاسِ خود زین رو تو زَنَخ می زن، زان رو تو[…]
-
هر چند شیر بیشه و خورشید طلعتی، بر گِردِ حوض گردی و در حوض درفُتی
هر چند شیر بیشه و خورشید طلعتی، بر گِردِ حوض گردی و در حوض درفُتی اسبت بیاورند که چالاک فارِسی، شربت بیاورند که مخمورِ شربتی بی خواب و بیقراری شبهای تا به روز، خواب تو بخت بست که بستهٔ سعادتی از پای درفتادی و از دست رفتهای، بی دست و پای باش چه دربند آلتی[…]
-
ای تو ملول از کار من، من تشنهتر هر ساعتی، آخر چه کم گردد ز تو کز تو برآید حاجتی
ای تو ملول از کار من، من تشنهتر هر ساعتی، آخر چه کم گردد ز تو کز تو برآید حاجتی بر تو زیانی کِی شود از تو عدم گر شِی شود، معدوم یابد خلعتی گیرد ز هستی رایتی یا مستحقّ مرحمت یابد مقام و مرتبت، برخوانَد اندر مکتبت از لوحِ محفوظْ آیتی ای رحمه للعالمین[…]
-
امروز مرا چه شد چه دانم، امروز من از سبکدلانم
امروز مرا چه شد چه دانم، امروز من از سبکدلانم در دیدهٔ عقل بس مکینم، در دیدهٔ عشقْ بیمکانم افسوس که ساکنِ زمینم، انصاف که صارمِ زمانم این طُرفه که با تنِ زمینی بر پشتِ فلک همیدوانم آن بار که چرخ برنتابد از قوّت عشق می کشانم از سینهٔ خویش آتشش را تا سینهٔ سنگ[…]
-
چندان بنالم نالهها چندان برآرَم رنگها تا برکَنم از آیْنهٔ هر منکری من زنگها
چندان بنالم نالهها چندان برآرَم رنگها تا برکَنم از آیْنهٔ هر منکری من زنگها بر مرکبِ عشقِ تو دل میراند و این مرکبش در هر قدم میبگذرد زان سوی جان فرسنگها بنْما تو لعلِ روشنت بر کوری هر ظلمتی، تا بر سرِ سنگیندلان از عرش بارد سنگها با این چنین تابانیَت دانی چرا منکر شدند،[…]
-
سر فروکن به سحر کز سرِ بازار نظر، طبلهٔ کالبد آوردهام آخر، بنگر
سر فروکن به سحر کز سرِ بازار نظر، طبلهٔ کالبد آوردهام آخر، بنگر بر سرِ کوی تو پُر طبلهٔ من بین و بخر، شانهها و شبهها و سره روغنها تر شبهٔ من غمِ تو روغنِ من مرهمِ تو، شانهام محرمِ آن زلفِ پر از فتنه و شر از فراقت تلفم گشته خیالت علفم که دلم[…]