-
اه که چه شیرین بتیست در تتقِ زرکشی، اه که چه میزیبدش بدخُوی و سرکشی
اه که چه شیرین بتیست در تتقِ زرکشی، اه که چه میزیبدش بدخُوی و سرکشی گاه چو مه میرود قاعدهٔ شبروی، میکند از اختران شیوهٔ لشکرکشی گاه ز غیرت رود از همه چشمی نهان، تا دلِ خود را ز هجرْ تو سوی آذر کشی ای خنُک آن دم که تو خسرو و خورشید را سخت[…]
-
بده آن بادهٔ جانی که چنانیم همه، که مِی از جام و سر از پای ندانیم همه
بده آن بادهٔ جانی که چنانیم همه، که مِی از جام و سر از پای ندانیم همه همه سرسبزتر از سوسن و از شاخ گُلیم، روحِ مطلق شده و تابشِ جانیم همه همه دربند هوا اند و هوا بندهٔ ماست، که برون رفته از این دُورِ زمانیم همه همچو سرنا بخروشیم به شکّر لبِ یار،[…]
-
برآ بر بام و اکنون ماهِ نو بین، درآ در باغ و اکنون سیب می چین
برآ بر بام و اکنون ماهِ نو بین، درآ در باغ و اکنون سیب می چین از آن سیبی که بشکافد در روم، رود بوی خوشش تا چین و ماچین برآ بر خرمنِ سیب و بکش پا، ز سیبِ لعل کن فرش و نهالین اگر سیبش لقب گویم وگر مِی، وگر نرگس وگر گلزار و[…]
-
قدرِ غم گر چَشمِ سر بگْریستی، روز و شبها تا سحر بگریستی
قدرِ غم گر چَشمِ سر بگْریستی روز و شبها تا سحر بگریستی آسمان گر واقفستی زین فراق، انجم و شمس و قمر بگریستی زین چنین عزلی شه ار واقف شدی بر خود و تاج و کمر بگریستی گر شبِ گردک بدیدی این طلاقْ بر کنار و بوسهبر بگریستی گر شرابِ لعل دیدی این خمار، بر[…]
-
الا هات حمرا کالعندم، کانی ما زجتها عن دمی
الا هات حمرا کالعندم، کانی ما زجتها عن دمی و یبدو سناها علی وجنتی، اذا انحدرت کاسها عن فمی فطوبی لسکراء من مغنم، و تعسا لصحواء من مغرم مِی در غمی خور اگر در غمی، که شادی فزاید مِیِ در غمی بیا نوش کن ای بتِ نوشلب، شرابِ محرّم اگر محرمی مگو نامِ فردا اگر[…]
-
مستیّ و عاشقیّ و جوانیّ و جنسِ این، آمد بهارِ خرّم و گشتند همنشین
مستیّ و عاشقیّ و جوانیّ و جنسِ این، آمد بهارِ خرّم و گشتند همنشین صورت نداشتند مصوّر شدند خوش، یعنی مخیّلاتِ مصوّر شده ببین دهلیز دیده است دل آنچِ به دل رسید، در دیده اندر آید صورت شود یقین تُبْلی السّرایر است و قیامت میانِ باغ، دلها همی نمایند آن دلبرانِ چین یعنی تو نیز[…]
-
زهی عشق زهی عشق که ماراست خدایا، چه نغز است و چه خوب است چه زیباست خدایا
زهی عشق زهی عشق که ماراست خدایا، چه نغز است و چه خوب است چه زیباست خدایا از آن آبِ حیات است که ما چرخزنانیم، نه از کفّ و نه از نای نه دفهاست خدایا یقین گشت که آن شاه در این عُرس نهان است، که اسبابِ شکرریز مهیّاست خدایا به هر مغز و دماغی[…]
-
چه دلشادم به دلدارِ خدایی، خدایا تو نگهدار از جدایی
چه دلشادم به دلدارِ خدایی، خدایا تو نگهدار از جدایی بیا ای خواجه بنْگر یار ما را، چو از اصحاب و از یاران مایی بدان شرطی که با ما کژ نبازی وگر بازی تو با ما برنیایی دغایانی که با جسمِ چو پیلند، سوار اسبِ فرهنگ و کیایی پیاده گشته و رخ زرد ماندند ز[…]
-
ای شاه تو ترکی، عجمیوار چرایی، تو جان و جهانی تو و بیمار چرایی
ای شاه تو ترکی، عجمیوار چرایی، تو جان و جهانی تو و بیمار چرایی گلزار چو رنگ از صدقاتِ تو ببردند، گلزار بده زان رخ و پرخار چرایی الحق تو نگفتی و دَمِ بادهٔ او گفت، ای خواجهٔ منصور تو بر دار چرایی در غار فُتَم چون دل و دلدار حریفند، دلدار چو شد ای[…]
-
صنما چنان لطیفی که به جانِ ما درآیی، صنما به حقِّ لطفت که میانِ ما درآیی
صنما چنان لطیفی که به جانِ ما درآیی، صنما به حقِّ لطفت که میانِ ما درآیی تو جهانِ پاک داری، نه وطن به خاک داری، چه شود اگر زمانی به جهانِ ما درآیی تو لطیف و بینشانی ز نهانها نهانی، بفروزد این نهانم چو نهانِ ما درآیی چو تو راست ای سلیمان همگی زبانِ مرغان،[…]