-
ای چنگیان غیبی از راهِ خوشنوایی تشنه دلانِ خود را کردید بس سقایی
ای چنگیان غیبی از راهِ خوشنوایی تشنه دلانِ خود را کردید بس سقایی جان تشنهٔ ابد شد وین تشنگی ز حد شد، یا ضربتِ جدایی یا شربتِ عطایی ای زهرهٔ مزیّن زین هر دو یک نوا زن، یا پردهٔ رَهاوی یا پردهٔ رهایی گر چنگْ کژ نوازی در چنگِ غم گدازی، خوش زن نوا اگر[…]
-
در خلاصهٔ عشق آخِر شیوهٔ اسلام کو، در کشوف مشکلاتش صاحبِ اعلام کو
در خلاصهٔ عشق آخِر شیوهٔ اسلام کو، در کشوف مشکلاتش صاحبِ اعلام کو آهوی عرشی که او خود عاشق نافهٔ خود است، التفات او به دانه، طوف او بر دام کو گر چه هر روزی به هجران همچو سالی میبوَد چونک از هجران گذشتی لیل یا ایّام کو جانور را زادنش از ماده و نر[…]
-
آه از آن رخسار برقاندازِ خوشْ عیّارهای، صاعقه است از برقِ او بر جانِ هر بیچارهای
آه از آن رخسار برقاندازِ خوشْ عیّارهای، صاعقه است از برقِ او بر جانِ هر بیچارهای چون ز پیش رشتهای در لعل چون آتش بتافت موج زد دریای گوهر از میان خارهای این دلِ صدپاره مر دربانِ جان را پاره داد چون به پیش پرده آمد بهترک شد پارهای هشت منظر شد بهشت و هر[…]
-
ای مهی کاندر نکویی از صفت افزودهای، تا بسی درهای دولت بر فلک بگشودهای
ای مهی کاندر نکویی از صفت افزودهای، تا بسی درهای دولت بر فلک بگشودهای ای بسا کوه احد کز راه دل برکندهای، ای بسا وصف احد کاندر نظر بنمودهای جانها زنبوروار از عشق تو پرّان شده، تا دهان خاکیان را زان عسل آلودهای ای سبک عقلی که از خویشش گرانی دادهای، وی گران جانی که[…]
-
آن سرخقبایی که چو مهِ پار برآمد، امسال در این خرقهٔ زنگار برآمد
آن سرخقبایی که چو مهپار برآمد امسال در این خرقهٔ زنگار برآمد آن ترک که آن سال به یغماش بدیدی آن است که امسال عربوار برآمد آن یار همان است اگر جامه دگر شد، آن جامه به در کرد و دگربار برآمد آن باده همان است اگر شیشه بدل شد، بنگر که چه خوش بر[…]
-
هر روز بامداد سلام علیکما، آن جا که شه نشیند و آن وقتِ مرتضا
هر روز بامداد سلام علیکما، آن جا که شه نشیند و آن وقتِ مرتضا دل ایستاد پیشش بسته دو دست خویش تا دست شاه بخشد پایانْ زر و عطا جان مستِ کاس و تا ابدالدهر گهگهی بر خوانِ جسم کاسه نهد دل نصیبِ ما تا زان نصیب بخشد دستِ مسیحِ عشق، مر مرده را سعادت[…]
-
خدایگانِ جمال و خلاصهٔ خوبی، به جان و عقل درآمد به رسمِ گِل کوبی
خدایگانِ جمال و خلاصهٔ خوبی، به جان و عقل درآمد به رسمِ گِل کوبی بیا بیا که حیات و نجاتِ خلق تویی، بیا بیا که تو چشم و چراغِ یعقوبی قدم بنه تو بر آب و گلم که از قدمت ز آب و گل برود تیرگیّ و محجوبی ز تابِ تو برسد سنگها به یاقوتی،[…]
-
ساقیّ و سر دِهی ز لبِ یارم آرزوست، بدمستیی ز نرگسِ خمّارم آرزوست
ساقیّ و سر دِهی ز لبِ یارم آرزوست، بدمستیی ز نرگسِ خمّارم آرزوست هندوی طرّهات چه رسن باز لولیایست، لولی گریِّ طرّهٔ طرّارم آرزوست اندر دلم ز غمزهٔ غمّاز فتنههاست، فتنهنشانِ جادوی بیمارم آرزوست زان رو که غدرها و دغاهاش بس خوش است، غدرش مرا بسوزد، غدّارم آرزوست زان شمع بینظیر که در لامکان بتافت[…]
-
آن خواجهٔ خوشلقا چه دارد، بازارِ مرا بها چه دارد
آن خواجهٔ خوشلقا چه دارد، بازارِ مرا بها چه دارد او عشوه دهد از او تو مشنو، رختش بطلب که تا چه دارد نقدش برکش ببین که چند است، در نقد دگر دغا چه دارد گر دست و ترازُوی نداری تا برکشی کز صفا چه دارد اندر سخنش کشان و بو گیر کز بوی مِیِ[…]
-
پیش از آنکِ از عدم کرد وجودها سری، بی ز وجود وز عدم باز شدم یکی دری
پیش از آنکِ از عدم کرد وجودها سری، بی ز وجود وز عدم باز شدم یکی دری بی مه و سالِ سالها روح زدهست بالها، نقطهٔ روحِ لم یزل پاکرُوی قلندری آتشِ عشقِ لامکان سوخته پاکْ جسم و جان، گوهرِ فقر در میانْ بر مثَلِ سمندری خود خورَد و فزون شود آنکِ ز خود برون[…]