-
سست مکن زِه که من تیرِ تو ام چار پر، روی مگردان که من یک دلهام نی دو سر
سست مکن زِه که من تیرِ تو ام چارپر، روی مگردان که من یک دلهام نی دو سر از تو زدن تیغِ تیز وز دل و جان صد رضا، یک سخنم چون قضا نی اگرم نی مگر گر بکشی ذوالفقار ثابتم و پایدار، نی بگریزم چو باد نی بمُرم چون شرر جان بسپارم به تیغ[…]
-
ای از جمال حُسن تو عالم نشانهای، مقصودْ حسن توست و دگرها بهانهای
ای از جمال حُسن تو عالم نشانهای، مقصودْ حسن توست و دگرها بهانهای نقّاش را اگر ز جمال تو قبله نیست مقصود او چه بود ز نقشیّ و خانهای ای صد هزار شمع نشسته بدین امید گردِ تنور عشق تو بهر زبانهای ای حلقههای زلف خوشت طوق حلق ما، سازید مرغ روح در آن حلقه[…]
-
ایا ملتقی العیش کم تبعدی، و یا فرقه الحب کم تعتدی
ایا ملتقی العیش کم تبعدی، و یا فرقه الحب کم تعتدی لیالی الفراق، فکم ذا الجوی، ربی الوصل، ما حان ان تهتدی و نشرب من عذب لقیاکم، و من حلو رؤیاکم نعتدی فذاک الوصال، بما نشتری، و قلب المعنی بما نفتدی لباسا من الطیف کی نکتسی، رداء منالقرب کی نرتدی فحب الذی نرتجی دیننا، به[…]
-
هست به خطّهٔ عدم شور و غبار و غارتی، آتش عشق درزده تا نبوَد عمارتی
هست به خطّهٔ عدم شور و غبار و غارتی، آتش عشق درزده تا نبوَد عمارتی زآنکِ عمارت ار بود سایه کند وجود را، سایه ز آفتابِ او کِی نگرد شرارتی روح که سایگی بوَد سرد و ملول و بیطرب منتظرک نشسته او تا که رسد بشارتی جان که در آفتاب شد هر گنهی که او[…]
-
آینه ی چینی تو را با زنگی اعشی چه کار، کر مادرزاد را با ناله ی سرنا چه کار
Ayneye chini to ra ba zangiye asha che kar, karre madarzad ra ba naleye sorna che kar
“ahsa” bedoune khatte kouchak bar sare “a”ye nakhost dar beyt neveshte shod, balke mahsour nagardad va dar zarorat jahate douri az[…]
-
گرم در گفتار آمد آن صنم، این الفرار، بانگ خیزا خیز آمد در عدم، این الفرار
گرم در گفتار آمد آن صنم این الفرار بانگِ خیزا خیز آمد در عدم این الفرار
صد هزاران شعله بر درْ صد هزاران مشعله، کیست بر در، کیست بر در، هم منم این، الفرار
از درون نی آن منم گویان[…]
-
هزار جانِ مقدّس هزار گوهرِ کانی فدای جاه و جمالت که روحبخشِ جهانی
هزار جانِ مقدّس هزار گوهرِ کانی فدای جاه و جمالت که روحبخشِ جهانی چه روحها که فزایی چه حلقهها که ربایی چو ماهِ غیب نمایی ز پردههای نهانی چو در غزا تو بتازی ز بحر گرد برآری، هزار بحر بجوشد چو قطرهای بچکانی تویی ز کونِ گزیده تویی گشایش دیده، به یک نظر تو ببخشی[…]
-
سخن که خیزد از جان ز جان حجاب کند، ز گوهر و لب دریا زبان حجاب کند
سخن که خیزد از جان ز جان حجاب کند، ز گوهر و لب دریا زبان حجاب کند بیانِ حکمت اگر چه شگرف مشعلهایست، ز آفتابِ حقایق بیان حجاب کند جهان کف است و صفاتِ خداست چون دریا، ز صافِ بحر کفِ این جهان حجاب کند همیشکاف تو کف را که تا به آب رسی، به[…]
-
تو جانا بی وصالش در چه کاری، به دست خویش بی وصلش چه داری
تو جانا بی وصالش در چه کاری، به دست خویش بی وصلش چه داری همه لافت که زاریها کنم من به نزدِ او نیرزد خاکِ زاری اگر سنگت ببیند بر تو گریَد که از وصلِ چه کس گشتی تو عاری به وصلش مر سما را فخر بودی به هجرش خاک را اکنون تو عاری چنان[…]
-
عقل دریابد تو را یا عشق یا جانِ صفا لوح محفوظت شناسد یا ملایک بر سما
عقل دریابد تو را یا عشق یا جانِ صفا لوحِ محفوظت شناسد یا ملایک بر سما
جبرئیلت خواب بیند یا مسیحا یا کلیم، چرخ شاید جای تو یا سدرهها یا منتها
طورِ موسیٰ بارها خون گشت در سودای عشق کز[…]