-
وصفِ آن مخدوم میکن گر چه میرنجد حسود، کاین حسودی کم نخواهد گشت از چرخِ کبود
وصفِ آن مخدوم میکن گر چه میرنجد حسود، کاین حسودی کم نخواهد گشت از چرخِ کبود گر چه خود نیکو نیاید وصفِ مِی از هوشیار، چون پیِ مست از خمارِ غمزهٔ مستش چه سود مستِ آن مِی گر نِهای میدو پیِ دستار و دل، چونک دستار و دلت را غمزههای او ربود گر دو صد[…]
-
گرَم بازآمدی محبوبِ سیماندامِ سنگیندل، گل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گل
گرَم بازآمدی محبوبِ سیماندامِ سنگیندل، گل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گل
ایا بادِ سحرگاهی گر این شب روز میخواهی از آن خورشیدِ خرگاهی برافکن دامن محمل
گر او سرپنجه بگشاید که عاشق میکشم شاید[…]
-
نیست بر آیینهٔ دُردیکشان گردِ خلاف، می توان چون جام می دیدن تهِ دلهای صاف
نیست بر آیینهٔ دُردیکشان گردِ خلاف، می توان چون جام می دیدن تهِ دلهای صاف زان شرابِ لعل سرگرمم که کمتر قطره اش سوخت کامِ لالهٔ آتشزبان را تا به ناف بادهٔ بی درد از میخانهٔ دوران مجوی، لاله نتْوانست یک پیمانه مِی را کرد صاف خاکسارانِ محبّت را شکوهِ دیگر است، سبزه از بال[…]
-
الا ای رو ترُش کرده که تا نبوَد مرا مدخل، نبشته گِردِ روی خود صلا نعم الا دام الخل
الا ای رو ترُش کرده که تا نبوَد مرا مدخل، نبشته گِردِ روی خود صلا نعم الا دام الخل دو سه گام ار ز حرص و کین به حِلم آیی عسل جوشی، که عالمها کنی شیرین نمیآیی زهی کاهل غلط دیدم غلط گفتم همیشه با غلط جفتم که گر من دیدمی رویت نماندی چشم من[…]
-
بارِ دگر از راه سوی چاه رسیدیم، وز غربتِ اجسام به الله رسیدیم
بارِ دگر از راه سوی چاه رسیدیم، وز غربتِ اجسام به الله رسیدیم با اسب بدان شاه کسی چون نرسیدهست ما اسب بدادیم و بدان شاه رسیدیم چون ابر بسی اشک در این خاک فشاندیم وز ابر گذشتیم و بدان ماه رسیدیم ای طبل زنان نوبت ما گشت بکوبید، وی ترک برون آ که به[…]
-
دولتی همسایه شد همسایگان را الصلا، زین سپس با خود نمانَد بوالعلی و بوالعلا
دولتی همسایه شد همسایگان را الصلا، زین سپس با خود نمانَد بوالعلی و بوالعلا عاقبت از مشرقِ جان تیغ زد چون آفتاب، آن که جان میجُست او را در خلا و در ملا آن ز دور آتش نماید چون رَوی نوری بوَد، همچنان که آتشِ موسیٰ برای ابتلا الصلا پروانهجانان قصدِ آن آتش کنید، چون[…]
-
جمله یارانِ تو سنگند و تویی مرجان چرا، آسِمان با جملگان جسم است و با تو جان چرا
جمله یارانِ تو سنگند و تویی مرجان چرا، آسِمان با جملگان جسم است و با تو جان چرا چون تو آیی جزو جزوم جمله دستک میزنند، چون تو رفتی جمله افتادند در افغان چرا با خیالت جزو جزوم میشود خندان لبی، میشود با دشمنِ تو مو به مو دندان چرا بی خط و بیخالِ تو[…]
-
ز حد چون بگذشتی بیا بگوی که چونی، ز عشقْ جیب دریدی در ابتدای جنونی
ز حد چون بگذشتی بیا بگوی که چونی، ز عشقْ جیب دریدی در ابتدای جنونی شکست کشتی صبرم هزار بار ز موجت، سری برآر ز موجی که موجِ قلزمِ خونی که خون بهینه شراب است جگر بهینه کباب است، همین دوَم تو فزون کن که از فزونه فزونی چو از الستِ تو مستم چو در[…]
-
خواجه چرا کردهای روی تو بر ما تُرُش، زین شکرستان برو، هست کس این جا ترش
خواجه چرا کردهای روی تو بر ما تُرُش، زین شکرستان برو، هست کس این جا ترش در شکرستانِ دل قند بوَد هم خجل، تو ز کجا آمدی ابرو و سیما ترش بر فلک آن طوطیان جمله شکر میخورند، گر نپری بر فلک منگر بالا ترش رستمِ میدان فکر پیش عروسانِ بکر هیچ بوَد در وصال[…]
-
بیا ای عارفِ مطرب چه باشد گر ز خوش خویی چو شعری نور افشانی و زان اشعار برگویی
بیا ای عارفِ مطرب چه باشد گر ز خوشخویی چو شعری نور افشانی و زان اشعار برگویی به جانِ جملهٔ مردان بدرّد جمله با دردان، که برگو تا چه میخواهی و زین حیران چه میجویی از آن روی چو ماهِ او ز عشق حسنخواه او بیاموزید ای خوبان رخافروزی و مهرویی از آن چشم سیاه[…]