-
ای نای خوشنوای که دلدار و دلخوشی، دم میدهی تو گرم و دمِ سرد میکشی
ای نای خوشنوای که دلدار و دلخوشی، دم میدهی تو گرم و دمِ سرد میکَشی خالیست اندرونِ تو از بند، لاجرم خالی کنندهٔ دل و جان مشوّشی نقشی کنی به صورتِ معشوق هر کسی، هر چند امّیی تو به معنی منقّشی ای صورتِ حقایقِ کل در چه پردهای، سر برزن از میانهٔ نِی چون شکروشی[…]
-
سراندازان همیآیی نگارینِ جگرخواره، دلم بردی نمیدانم چه آوردی دگرباره
سراندازان همیآیی نگارینِ جگرخواره، دلم بردی نمیدانم چه آوردی دگرباره فغان از چَشمِ مکّارت کز اوّل بود این کارَت، که پاره پاره پیش آیی و برْبایی دلِ پاره برای ماهِ بیچون را کشیدی جورِ گردون را، مسلّم گشت مجنون را که عاقل نیست این کاره بیار آن جامِ پرآتش که تا ما درکشیمش خَوش، به[…]
-
گلِ خندان که نخندد چه کند، علَم از مُشک نبندد چه کند
گلِ خندان که نخندد چه کند، علَم از مُشک نبندد چه کند نارِ خندان که دهان بگشادهست، چونک در پوست نگنجد چه کند مهِ تابان به جز از خوبی و نازْ چه نماید چه پسندد چه کند آفتاب ار ندهد تابش و نور پس بدین نادره گنبد چه کند سایه چون طلعت خورشید بدید نکند[…]
-
شوری فتاد در فلک ای مه چه شِستهای، پرنور کن تو خیمه و خرگهْ چه شستهای
شوری فتاد در فلک ای مه چه شِستهای، پرنور کن تو خیمه و خرگهْ چه شستهای آگاه نیستند مگر این فسردگان، از آتشِ تو ای بتِ آگه چه شستهای آتش خورانِ ره به سر کوی منتظر، با مردمان زیرکِ ابله چه شستهای دل شیرِ بیشهست و لیکن سرش تویی، دل لشکرِ حق است و تویی[…]
-
چون تلفِ عشق موبّد شدی، گر تو یکی روح بُدی صد شدی
چون تلفِ عشقْ موبّد شدی، گر تو یکی روح بُدی صد شدی مست و خراب و خوش و بی خود شود خَلقْ چو تو جلوهگرِ خود شدی ای دل من باده بخور فاش فاش، حد نزنندت چو تو بیحد شدی حد اگر باشد هم بگذرد، شاد بمان تو که مخلّد شدی ای دلِ پرکینه مصفّا[…]
-
ای پاکرو چون جامِ جم وز عشقِ آن مه متّهم، این مرگ خود پیدا کند پاکیْ تو را کم خور تو غم
ای پاکرو چون جامِ جم وز عشقِ آن مه متّهم، این مرگ خود پیدا کند پاکیْ تو را کم خور تو غم ای جانِ من با جانِ تو جویای دُر در بحر خون، تا دُر که را پیدا شود پیدا شود ای جان عم من چون شوم کوتهنظر در عشقِ آن بحر گهر، کز ساحل[…]
-
اه که چه شیرین بتیست در تتقِ زرکشی، اه که چه میزیبدش بدخُوی و سرکشی
اه که چه شیرین بتیست در تتقِ زرکشی، اه که چه میزیبدش بدخُوی و سرکشی گاه چو مه میرود قاعدهٔ شبروی، میکند از اختران شیوهٔ لشکرکشی گاه ز غیرت رود از همه چشمی نهان، تا دلِ خود را ز هجرْ تو سوی آذر کشی ای خنُک آن دم که تو خسرو و خورشید را سخت[…]
-
بده آن بادهٔ جانی که چنانیم همه، که مِی از جام و سر از پای ندانیم همه
بده آن بادهٔ جانی که چنانیم همه، که مِی از جام و سر از پای ندانیم همه همه سرسبزتر از سوسن و از شاخ گُلیم، روحِ مطلق شده و تابشِ جانیم همه همه دربند هوا اند و هوا بندهٔ ماست، که برون رفته از این دُورِ زمانیم همه همچو سرنا بخروشیم به شکّر لبِ یار،[…]
-
به حیلت تو خواهی که در را ببندی، بنالی چو رنجور و سر را ببندی
به حیلت تو خواهی که در را ببندی، بنالی چو رنجور و سر را ببندی چو رنجور والله که آن زور داری که بر چرخ آیی قمر را ببندی گر آن روی چون مه به گردون نمایی به صبح جمالت سحر را ببندی غلام صبوحم ولی خصم صبحم که از بهر رفتن کمر را ببندی[…]
-
اندرآ در خانه یارا ساعتی، تازه کن این جان ما را ساعتی
اندرآ در خانه یارا ساعتی، تازه کن این جانِ ما را ساعتی این حریفان را بخندان لحظهای، مجلسِ ما را بیارا ساعتی تا ببیند آسمان در نیمشبْ آفتابِ آشکارا ساعتی تا ز قونیه بتابد نور عشقْ تا سمرقند و بخارا ساعتی روز کن شب را به یک دم همچو صبحْ بی درنگ و بی مدارا[…]