-
امروز بتِ خندان می بخش کند خنده، عالم همه خندان شد بگذشت ز حد خنده
امروز بتِ خندان میبخش کند خنده، عالم همه خندان شد بگذشت ز حد خنده پيوسته حسد بودی پرغصّه وليک اين دم، میجوشد و میرويد از عين حسد خنده در من بنگر ای جان تا هر دو سلَف خنديم، کان خندهٔ بی پايان آورد مدد خنده بربسته و بررسته غرقند در اين رسته، تا با همگان[…]
-
تمام اوست که فانی شدهست آثارش، به دوستْگانیِ اوّل تمام شد کارش
تمام اوست که فانی شدهست آثارش، به دوستْگانیِ اوّل تمام شد کارش مرا دلیست خرابِ خراب در رهِ عشق، خراب کرده خراباتیی به یک بارش بگو به عشق بیا گر فتاده میخواهی، چنان فتاد که خواهی بیا و بردارش میا به پیش ز درش ببین که میترسم ز شعلهها که بسوزی ز سوزِ اسرارش وگر[…]
-
از پگه ای یار زان عقار سمایی دِه به کفِ ما که نور دیده مایی
از پگه ای یار زان عقار سمایی دِه به کفِ ما که نور دیده مایی زانک وظیفهست هر سحر ز کف تو، دُور بگردان که آفتابِ لقایی هم به منش دِه مها مده به دگر کس، عهد و وفا کن که شهریار وفایی در تتَقِ گِردها لطیفْ هلالی، وز جهتِ دَردها لطیف دوایی دُور بگردان[…]
-
بی یار مهل ما را بی یار مخسب امشب، زنهار مخور با ما زنهار مخسب امشب
بی یار مهل ما را بی یار مخسب امشب، زنهار مخور با ما زنهار مخسب امشب امشب ز خود افزونیم، در عشقْ دگرگونیم، این بار ببین چونیم این بار مخسب امشب ای طوقِ هوای تو اندر همه گردنها، ما را همه شب تنها مگذار مخسب امشب صیدیم به شصتِ غم شوریده و مست غم، ما[…]
-
آن خواجه را در کوی ما در گل فرورفتهست پا، با تو بگویم حال او، برخوان اذا جاء القضا
آن خواجه را در کوی ما در گِل فرو رفته است پا با تو بگویم حالِ او بر خوان اذا جاء القضا
جبّار وار و زفت او دامن کشان میرفت او تسخر کنان بر عاشقان بازیچه دیده عشق را
بس[…]
-
کار ندارم جز این، کارگه و کارم اوست، لاف زنم لاف لاف چونک خریدارم اوست
کار ندارم جز این، کارگه و کارم اوست، لاف زنم لاف لاف چونک خریدارم اوست طوطی گویا شدم چون شکرستانم اوست، بلبل بویا شدم چون گل و گلزارم اوست پر به ملک برزنم چون پر و بالم از اوست، سر به فلک برزنم چون سر و دستارم اوست جان و دلم ساکن است زانک دل[…]
-
چه شدی گر تو همچون من شدهای عاشق ای فتا، همه روز اندر آن جنون همه شب اندر این بکا
چه شدی گر تو همچون من شدهای عاشق ای فتا، همه روز اندر آن جنون همه شب اندر این بکا ز دو چشمت خیالِ او نشدی یک دمی نهان، که دو صد نور میرسد به دو دیده از آن لقا ز رفیقان گسستهای ز جهان دست شستهای، که مجرّد شدم ز خود که مسلّم شدم[…]
-
این چه چتر است این که بر مُلکِ ابد برداشتی، یاد آوردی جهان را زآنکِ در سر داشتی
این چه چتر است این که بر مُلکِ ابد برداشتی، یاد آوردی جهان را زآنکِ در سر داشتی زلف کفر و روی ایمان را چرا درساختی، ز آنک قصد مؤمن و ترسا و کافر داشتی جان همیتابید از نور جلالت موج موج، ز آنک تو در بحر جان دریا و گوهر داشتی پیش حیرتگاه عشقت[…]
-
بیا با هم سخن از جان بگوییم، ز گوش و چشمها پنهان بگوییم
بیا با هم سخن از جان بگوییم، ز گوش و چشمها پنهان بگوییم چو گلشن بیلب و دندان بخندیم، چو فکرت بیلب و دندان بگوییم به سان عقل اوّل سرّ عالم دهان بربسته تا پایان بگوییم سخندانان چو مشرف بر دهانند برون از خرگه ایشان بگوییم کسی با خود سخن پیدا نگوید، اگر جمله یکیم[…]
-
دل من کار تو دارد، گل و گلنار تو دارد، چه نکوبخت درختی که بر و بارِ تو دارد
دل من کار تو دارد، گل و گلنار تو دارد، چه نکوبخت درختی که بر و بارِ تو دارد چه کند چرخِ فلک را چه کند عالمِ شک را، چو بر آن چرخِ معانی مهش انوارِ تو دارد به خدا دیوِْ ملامت برهد روزِ قیامت، اگر او مِهرِ تو دارد اگر اقرارِ تو دارد به[…]