-
هر روز پگه ز در درآیی، بر دست شراب آشنایی
هر روز پگه ز در درآیی، بر دست شراب آشنایی بر ما خوانی سلامِ سوزان، یا رب، چه لطیف و خوش بلایی ما را ببری ز سر به عشوه، دیوانه کنیّ و های هایی ما را چه عدم چه هست چون تو در نیست وجود مینمایی دی کرده هزار گونه توبه، بگْرفته طریقِ پارسایی چون[…]
-
ای عاشقان ای عاشقان آنکس که بینَد روی او شوریده گردد عقلِ او آشفته گردد خوی او
ای عاشقان ای عاشقان آنکس که بینَد روی او شوریده گردد عقلِ او آشفته گردد خوی او معشوق را جویان شود دکّانِ او ویران شود بر رو و سَر پویان شود چون آب اندر جوی او در عشقْ چون مجنون شود، سرگشته چون گردون شود، آنکو چنین رنجور شد نایافت شد داروی او جانِ مَلَک[…]
-
رویم چو زرِ زمانه، میبین و مپرس، این اشکِ چو ناردانه میبین و مپرس
-
ای خوی تو در جهانْ مِی و شیر ای جان، از دلشدگان گناه کم گیر ای جان
-
پرکندگی از نفاق خیزد، پیروزی از اتّفاق خیزد
پرکندگی از نفاق خیزد، پیروزی از اتّفاق خیزد تو ناز کنی و یارِ تو ناز، چون ناز دو شد طلاق خیزد ور زان که نیاز پیش آری صد وصلت و صد عناق خیزد از ناز شود ولایتی تنگ، در دل سفرِ عراق خیزد تو خونِ تکبّر ار نریزی خون جوش کند خناق خیزد رو دُردیِ[…]
-
شاها بکش قطار که شهوار میکشی، دامانِ ما گرفته به گلزار میکشی
شاها بکش قطار که شهوار میکشی، دامانِ ما گرفته به گلزار میکشی قطّارِ اشتران همه مستند و کفزنان، بویی ببردهاند که قطّار میکشی هر اشتری میانهٔ زنجیر میگزد، چون شهد و چون شکر که سوی یار میکشی آن چشمهای مست به چشمت که ساقی است گویند خوش بکش که به دیدار میکشی ما کِشتِ تو[…]
-
ای بس فراز و شیب که کردم طلبگری، گه لوحِ دل بخواندم و گه نقشِ کافری
ای بس فراز و شیب که کردم طلبگری، گه لوحِ دل بخواندم و گه نقشِ کافری گه در زمینِ خدمت چون خاکِ ره شدم، بر چرخِ روح گاه دویدم به اختری گم گشته از خود و دل و دلبر هزار بار، گه سرّ دل بجسته و گه سرّ دلبری بر کوهِ طور طالبِ ارنی کلیموار،[…]
-
ای عشق پرده در که تو در زیر چادری، در حسن حوریای تو و در مهر مادری
ای عشقِ پرده در که تو در زیرِ چادری در حُسن حوریای تو و در مهر مادری
در حلقه اندرآ و ببین جمله جانها در گوش حلقه کرده به قانون چاکری
در آیِنِه نظر کن و در چشمِ خود نگر[…]
-
ای شه جاودانی وی مه آسمانی، چشمه زندگانی گلشن لامکانی
ای شه جاودانی وی مه آسمانی، چشمه زندگانی گلشن لامکانی تا زلال تو دیدم قصّهٔ جان شنیدم، همچو جان ناپدیدم در تکِ بینشانی عاشقِ مشکِ خوشبو میکند صیدِ آهو، میرود مست هر سو یا تو اش میدوانی ای شکر بندهٔ تو زان شکرخندهٔ تو، ای جهان زنده از تو غرقهٔ زندگانی روز شد های مستان[…]
-
ای عشق کز قدیم تو با ما یگانهای، یک یک بگو تو رازْ چو از عینِ خانهای
ای عشق کز قدیم تو با ما یگانهای، یک یک بگو تو رازْ چو از عینِ خانهای از بیمِ آتشِ تو زبان را ببستهایم، تا خود چه آتشی تو و یا چه زبانهای هر دم خرابیایست ز تو شهرِ عقل را، بادِ چراغِ عقلی و بادهیْ مغانهای یا دوست دوستی تو و یا نیک دشمنی،[…]