-
مهطلعتی و شهره قبایی بدیدهای، خوبی و آتشی و بلایی بدیدهای
مهطلعتی و شهره قبایی بدیدهای، خوبی و آتشی و بلایی بدیدهای چشمی که مستتر کند از صد هزار مِی، چشمی لطیفتر ز صبایی بدیدهای دولت شفاست مر همه را وز هوای او دولت پیَش دوان که شفایی بدیدهای سایه هماست فتنهٔ شاهان و این هما جویای شاه تا که همایی بدیدهای ای چرخ راست گو[…]
-
مروّت نیست در سرها که اندازند دستاری، کجا گیرد نظام ای جان به صرفه خشکْ بازاری
مروّت نیست در سرها که اندازند دستاری، کجا گیرد نظام ای جان به صرفه خشکْ بازاری رها کن گرگ خوئی را که رو نارَد بدان صیدی، رها کن صرفه جویی را که برناید بدین کاری چه باشد زر چه باشد جان چه باشد گوهر و مرجان، چو نبوَد خرجِ سودایی فدای خوبی یاری ز بخل[…]
-
بنامیزد نگویم من که تو آنی که هر باری، زهی صورت بدان صورت نمیمانی که هر باری
بنامیزد نگویم من که تو آنی که هر باری، زهی صورت بدان صورت نمیمانی که هر باری بسوزد دل اگر گویم همان دلدار پیشینی، بسوزد جان اگر گویم همان جانی که هر باری فلک هم خرقهٔ ازرق بدرّد زود تا دامن اگر تو آستین زان سان برافشانی که هر باری زهی خلوت زهی شاهی مسلم[…]
-
از دل سوی دلدار شکاف است شکاف، وانکس که نداند این، معاف است معاف
-
عید نمیدهد فرح بینظرِ هلال تو، کوس و دهل نمیچخد بی شرف دوال تو
عید نمیدهد فرح بینظرِ هلال تو، کوس و دهل نمیچخد بی شرف دوال تو من به تو مایل و تویی هر نفسی ملولتر، وه که خجل نمیشود میلِ من از ملال تو ناز کن ای حیاتِ جان کبر کن و بکش عنان، شمس و قمر دلیلِ تو شهد و شکر دلال تو آیتِ هر ملاحتی[…]
-
ای تو خموشِ پرسخن، چیست خبر بیا بگو، سورهٔ هل اتی بخوان نکتهٔ لافتی بگو
ای تو خموشِ پرسخن، چیست خبر، بیا بگو، سورهٔ هل اتی بخوان نکتهٔ لافتی بگو خیمهٔ جان بر اوج زن، در دلِ بحر موج زن، مشکِ وجود بردران ترکِ دو سه سقا بگو چونکِ ز خود سفر کنی وز دو جهان گذر کنی کیست کز او حذر کنی، هیچ سخن مخا، بگو از مِیِ لعلِ[…]
-
گر چه به زیرِ دلقی، شاهی و کیقبادی، ور چه ز چشم دوری در جان و سینه یادی
گر چه به زیرِ دلقی، شاهیّ و کیقبادی، ور چه ز چشم دوری در جان و سینه یادی گر چه به نقشْ پستی بر آسمان شدستی، قندیل آسمانی نُه چرخ را عمادی بستی تو هستِ ما را بر نیستیِّ مطلق، بستی مرادِ ما را بر شرطِ بیمرادی تا هیچ سستپایی در کوی تو نیاید، پیشِ[…]
-
خوی با ما کن و با بیخبران خوی مکن، دُمِ هر ماده خری را چو خران بوی مکن
خوی با ما کن و با بیخبران خوی مکن، دُمِ هر ماده خری را چو خران بوی مکن اول و آخرِ تو عشقِ ازل خواهد بود، چون زنِ فاحشه هر شب تو دگر شوی مکن دل بنه بر هوسی که دل از آن برنکنی، شیرمردا دلِ خود را سگِ هر کوی مکن هم بدان سو[…]
-
به کوی دل فرو رفتم زمانی، همیجستم ز حالِ دل نشانی
به کوی دل فرو رفتم زمانی، همیجستم ز حالِ دل نشانی که تا چون است احوالِ دلِ من، که از وی در فغان دیدم جهانی ز گفتارِ حکیمان بازجستم به هر وادی و شهری داستانی همه از دستِ دل فریاد کردند، فتادم زین حدیث اندر گمانی ز عقلِ خود سفر کردم سوی دل، ندیدم هیچ[…]
-
نازنینی را رها کن با شهانِ نازنین، ناز گازر برنتابد آفتابِ راستین
نازنینی را رها کن با شهانِ نازنین، ناز گازر برنتابد آفتابِ راستین سایهٔ خویشی، فنا شو در شعاع آفتاب، چند بینی سایهٔ خود، نورِ او را هم ببین درفکندهای خویش، غلطی بیخبر همچون ستور، آدمی شو در ریاحین غلط و اندر یاسمین از خیالِ خویش ترسد هر که در ظلمت بوَد، زان که در ظلمت[…]