-
هر چه آن سرْ خوش کند بویی بوَد از یارِ من، هر چه دل واله کند آن پرتو دلدار من
هر چه آن سرْ خوش کند بویی بوَد از یارِ من، هر چه دل واله کند آن پرتو دلدار من خاک را و خاکیان را این همه جوشش ز چیست، ریخت بر روی زمین یک جرعه از خمّار من هر که را افسرده دیدی عاشقِ کارِ خود است، منگر اندر کارِ خویش و بنگر اندر[…]
-
گر من از اسرار عشقش نیک دانا بودمی اندر آن یغما رفیقِ ترکِ یغما بودمی
گر من از اسرار عشقش نیک دانا بودمی اندر آن یغما رفیقِ ترکِ یغما بودمی ور چو چَشمِ خونیِ او بودمی من فتنه جوی، در میانِ حلقههای شور و غوغا بودمی گر ضمیرِ هر خسی ما را نخستی در جهان، در سر و دلها روان مانند سودا بودمی گر نه هر روزی ز برجی سر[…]
-
جان جانی و جان صد جانی، میزنی نعرههای پنهانی
جان جانی و جان صد جانی، میزنی نعرههای پنهانی هر که کر نیست بشنود وصفت، نعل معکوس و خفیه میرانی غیر احمق به فهم این نرسد، عارت آید از این لت-انبانی سدّ پیش و پسِ تو این عار است، که سرافراز و قطب خلقانی چون گریزی از این فزون گردد، کان فلان فارغ است ازین[…]
-
زندگانیِ مجلسِ سامی باد در سروری و خودکامی
زندگانیِ مجلسِ سامی باد در سروری و خودکامی نام تو زنده باد کز نامت یافتند اصفیا نکونامی میرسانم سلام و خدمتها که رهی را ولیّ انعامی چه دهم شرح اشتیاق که خود، ماهیَم من تو بحرِ اکرامی ماهی تشنه چون بوَد بیآب، ای که جان را تو دانه و دامی سببِ این تحیّت آن بودهست[…]
-
ای شِکران ای شِکران کانِ شکر دارم از او، پند پذیرنده نیَم، شور و شرر دارم از او
ای شِکران ای شِکران کانِ شکر دارم از او، پند پذیرنده نیَم، شور و شرر دارم از او خانهٔ شادیست دلم، غصّه ندارم، چه کنم، هر چه به عالم ترُشی دورم و بیزارم از او کِی هلدم با خود کِی، مِی دهدم بر سرِ مِی، گل دهدم در مه دِی، بلبلِ گلزارم از او من[…]
-
ای ساقیای که آن مِیِ احمر گرفتهای، وی مطربی که آن غزلِ تر گرفتهای
ای ساقیای که آن مِیِ احمر گرفتهای، وی مطربی که آن غزلِ تر گرفتهای ای زهرهای که آتش در آسمان زدی، مرّیخ را بگو که چه خنجر گرفتهای از جان و از جهان دلِ عاشق ربودهای، الحق شکارِ نازک و لاغر گرفتهای ای هجرِ تو ز روزِ قیامت درازتر، این چه قیامتیست که از سر[…]
-
آتش افکند در جهان جمشید، از پس چار پرده چون خورشید
آتش افکند در جهان جمشید، از پس چار پرده چون خورشید خُنُک او را که شد برهنه ز بود، وای آن را که جُست سایهٔ بید دل سپید است و عشق را رو سرخ، زان سپیدی که نیست سرخ و سپید عشق ایمن ولایتیست چنانکْ ترس را نیست اندر او اومید هر حیاتی که یک[…]
-
چو دررسید ز تبریز شمسِ دین چو قمر، ببست شمس و قمر پیش بندگیش کمر
چو دررسید ز تبریز شمسِ دین چو قمر، ببست شمس و قمر پیش بندگیش کمر چو روی انورِ او گشت دیدهٔ دیده مقام دیدن حق یافت دیدههای بشر فرشته نعره زنان پیشِ او چو چاووشان، فلک سجودکنان پیشِ او به چشم و به سر به چَشمِ نفْس نشد روی ماهِ او دیدن، که نفس مینگشاید[…]
-
در چشم منی وگر نه بینا کیمی، در مغز منی وگر نه شیدا کیمی
-
من ذره و خورشید لقایی تو مرا، بیمار غمم عین دوایی تو مرا