-
گر جانِ منکرانت شد خصم جانِ مستم، اندر جوابِ ایشان خوبی تو بسستم
گر جانِ منکرانت شد خصم جانِ مستم، اندر جوابِ ایشان خوبی تو بسستم در دفعِ آن خیالش وز بهر گوشمالش بنمایمش جمالت از دور من برستم گوید که نیست جوهر وز منْش نیست باور، زان نیست ای برادر، هستم چنانک هستم دوش از رخِ نگاری دل مست گشت باری تا پیشِ شهریاری من ساغری شکستم[…]
-
بازم صنما چه می فريبی تو، بازم به دغا چه می فريبی تو
بازم صنما چه می فريبی تو، بازم به دغا چه می فريبی تو هر لحظه بخوانيم کريمانه، ای دوست مرا چه می فريبی تو عمری تو و عمر بی وفا باشد، ما را به وفا چه می فريبی تو دل سير نمی شود به جيحون ها، ما را به سقا چه می فريبی تو تاريک[…]
-
هان ای جمال دلبر، ای شاد وقتِ تو، ما با تو بس خوشیم که خوش باد وقت تو
هان ای جمالِ دلبر، ای شاد وقتِ تو، ما با تو بس خوشیم که خوش باد وقت تو نیکوست حالِ ما که نکو باد حالِ تو، خوش باد دُورِ چرخ کز او زاد وقت تو جان و سر تو یار که اندر دماغِ ماست، آن رطلهای مِی که به ما داد وقت تو از قوّتِ[…]
-
امروز روز شادی و امسال سال لاغ، نیکوست حال ما که نکو باد حال باغ
امروز روزِ شادی و امسال سالِ لاغ نیکوست حالِ ما که نکو باد حال باغ
آمد بهار و گفت به نرگس به خنده گُل، چَشمِ من و تو روشن بیروی زشتِ زاغ
گُل نَقلِ بلبلان و شکر نُقلِ طوطیان، سبزهست[…]
-
آتش عشقِ تو قلاووز شد، دوش دلم سوی دلافروز شد
آتش عشقِ تو قلاووز شد، دوش دلم سوی دلافروز شد چون به سخن داشت مرا دوش یار، چون به دمِ گرم جگرسوز شد من چه زنم با دم و با مکر او، کو به دغل بر همه پیروز شد این دل من ساده و بی مکر بود، دید دغلهاش بدآموز شد هر چه به عالم[…]
-
پدید گشت یکی آهویی در این وادی، به چشم آتش افکند در همه نادی
پدید گشت یکی آهویی در این وادی، به چشم آتش افکند در همه نادی همه سوار و پیاده طلب درافتادند، به جهد و جد، نه چون تو که سست افتادی چو یک دو حمله دویدند ناپدید شد او، که هیچ بوی نبردی کسی به استادی لگامها بکشیدند تا که واگردند، نمود باز بدیشان فزودشان شادی[…]
-
چهار شعر بگفتم بگفت نی، بِهْ از این، بلی ولیک بده اولا شرابِ گزین
چهار شعر بگفتم بگفت نی، بِهْ از این، بلی ولیک بده اولا شرابِ گزین بده به خَمسِ مبارک مرا ششم جامی، بگو بگیر و درآشام خمس با خمسین غزالِ خویش به من دِهْ غزل ز من بستان، نِمای چهرهٔ شَعریت و شعر تازه ببین خمارْ شعر نگویم، خمارِ من بشکن، بدان مِیی که نگنجد در[…]
-
کیف اتوب یا اخی من سکر کأرجوان، لیس من التراب بل معصره بلا مکان
-
بهرِ شهوت جانِ خود را میدهی همچون ستور، وز برای جانِ خود کٓهْ میدهی وانگه به زور
بهرِ شهوت جانِ خود را میدهی همچون ستور، وز برای جانِ خود کٓهْ میدهی وانگه به زور میستانی از خسان تا وادهی ده چارده، در هوای شاهدی و لقمهای ای بیحضور آن سبدکش میکشد آن لقمهها را تون به تون، میدواند مرده کش مر شاهدت را گور گور لقمهات مردار آمد شاهدت هم مردهای، در[…]
-
با من ای عشق امتحانها میکنی، واقفی بر عجزم امّا میکنی
با من ای عشق امتحانها میکنی، واقفی بر عجزم امّا میکنی ترجمانِ سرّ دشمن میشوی، ظنّ کژ را در دلش جا میکنی هم تو اندر بیشه آتش میزنی هم شکایت را تو پیدا میکنی تا گمان آید که بر تو ظلم رفت چون ضعیفان شور و شِکویٰ میکنی آفتابی ظلم بر تو کِی کند، هر[…]