-
بیا ساقی مِیِ ما را بگردان، بدان مِی این قضاها را بگردان
بیا ساقی مِیِ ما را بگردان، بدان مِی این قضاها را بگردان قضا خواهی که از بالا بگردد، شرابِ پاکِ بالا را بگردان زمینی خود که باشد با غبارش، زمین و چرخ و دریا را بگردان نیندیشم دگر زین خورده سودا، بیا دریای سودا را بگردان اگر من محرمِ ساغر نباشم، مرا لا گیر و[…]
-
با چنین رفتن به منزل کِی رسی، با چنین خصلت به حاصل کی رسی
با چنین رفتن به منزل کِی رسی، با چنین خصلت به حاصل کی رسی بس گرانجانی و بس اُشتردلی، در سبکروحانِ یک دل کی رسی با چنین زفتی چگونه کم زنی، با چنین وصلت به واصل کی رسی چونکِ اندر سر گشادی نیستت، در گشادِ سرِّ مشکل کی رسی همچو آبی اندر این گِل ماندهای،[…]
-
ای دل سرگشته شده در طلبِ یاوه روی، چند بگفتم که مده دل به کسی بیگرُوی
ای دل سرگشته شده در طلبِ یاوه روی، چند بگفتم که مده دل به کسی بیگرُوی بر سرِ شطرنج بتی جامه کنی کیسه بُری، با چو منی ساده دلی خیره سری خیره شوی بُرد همه رختِ مرا نیست مرا برگ کَهی، آنکِ ز گنجِ زر او من نرسیدم به جُوی تا بخورد تا ببرد جان[…]
-
کدیهای میکنم سبک بشنو، خبر عشق میدهم به گرو
کدیهای میکنم سبک بشنو، خبر عشق میدهم به گرو نفسی با خودم قرینی دِه، که به میزان نهند با زر جو تو نویی بخش و بندهٔ تو کهن، کهنم را به یک نظر کن نو پیشهٔ کیمیا خود این باشد که مسِ تیره را ببخشد ضو کرمت را بگوی تا بدهد درخورِ شامِ بنده روغن[…]
-
ای ز هجرانت زمین و آسمان بگْریسته، دل میانِ خون نشسته عقل و جان بگریسته
ای ز هجرانت زمین و آسمان بگْریسته، دل میانِ خون نشسته عقل و جان بگریسته چون به عالم نیست یک کس مر مکانت را عوض، در عزای تو مکان و لامکان بگریسته جبرئیل و قدسیان را بال و پر ازرق شده، انبیا و اولیا را دیدگان بگریسته اندر این ماتم دریغا تاب گفتارم نماند تا[…]
-
یا مکثر الدلال علی الخلق بالنشور، الفوز فی لقایک طوبی لمن یفوز
یا مکثر الدلال علی الخلق بالنشور، الفوز فی لقایک طوبی لمن یفوز من آتشینزبانم از عشقِ تو چو شمع، گویی همه زبان شو و سر تا قدم بسوز غوغای روز بینی چون شمع مرده باش، چون خِلوتِ شب آمد چون شمع برفروز گفتم بسوز و سازشِ چشمم به سوی توست، چشمم مدوز هر دم ای[…]
-
تو دیده گشته و ما را بکرده نادیده، بدیده گریهٔ ما را بدین بخندیده
تو دیده گشته و ما را بکرده نادیده، بدیده گریهٔ ما را بدین بخندیده بخند جان و جهان چون مقام خنده توراست، بکن که هر چه کنی هست بس پسندیده ز درد و حسرتِ تو جانِ لالهها سیه است، گل از جمالِ رخ توست جامه بدْریده ز خلق عالم جانهای پاک بگزیدند و آنگهان ز[…]
-
سیمرغِ کوهِ قاف رسیدن گرفت باز، مرغِ دلم ز سینه پریدن گرفت باز
سیمرغِ کوهِ قاف رسیدن گرفت باز، مرغِ دلم ز سینه پریدن گرفت باز مرغی که تا کنون ز پی دانه مست بود درسوخت دانه را و طپیدن گرفت باز چشمی که غرقه بود به خون در شبِ فراق، آن چشم روی صبح بدیدن گرفت باز صدّیق و مصطفیٰ به حریفی درونِ غار، بر غار عنکبوت[…]
-
زهی کعبه که تو جانبخشِ حاجی، زهی اقبالِ هر محتاجِ راجی
زهی کعبه که تو جانبخشِ حاجی، زهی اقبالِ هر محتاجِ راجی هر آن سر کو فرو ناید به کیوان، ز روی فخر بر فرقش تو تاجی نهاده سر به تسلیم و به طاعت، به پیشت از دل و جان هر لجاجی زهی نور جهانِ جان، که نورت نه از خورشید و ماه است و سراجی[…]
-
ما مردانیم شِسته بر تَنگِ دَرِه، ماییم که گرگ و شیر بر ما گذره