-
طبع چیزی نو به نو خواهد همی، چیز نو نو راهرو خواهد همی
طبع چیزی نو به نو خواهد همی، چیز نو نو راهرو خواهد همی سرّ نو خواهی که تا خندان شود، سَر دو گوشِ سِر شنو خواهد همی جانِ پاکان طالبِ جان زر است، جانِ حیوان کاه و جو خواهد همی گفته مستان ساقیا هل من مزید، ساقی از مستان گرو خواهد همی رو به سر[…]
-
من ز گوش او بدزدم حلقهٔ دیگر نهان، تا نداند چَشمِ دشمن، ور بداند گو بدان
من ز گوشِ او بدزدم حلقهٔ دیگر نهان، تا نداند چَشمِ دشمن، ور بداند گو بدان بر رخم خطی نبشت و من نهان می داشتم، زین سپس پنهان ندارم هر که خواند گو بخوان طوقِ زرّ عشقِ او هم لایق این گردن است، بشکند از طوقِ عشقش گردنِ گردنکشان کوسِ محمودی همه بر اشترِ محمود[…]
-
چند نهان داری آن خنده را، آن مهِ تابندهٔ فرخنده را
چند نهان داری آن خنده را، آن مهِ تابندهٔ فرخنده را بنده کند روی تو صد شاه را، شاه کند خندهٔ تو بنده را خنده بیاموز گلِ سرخ را، جلوه کن آن دولتِ پاینده را بسته بدان است درِ آسمان، تا بکشد چون تو گشاینده را دیدهٔ قطّارِ شترهای مست منتظرانند کشاننده را زلف برافشان[…]
-
بی کار مشین، درآ، در آمیز شتاب، بی کار بُدن به خور بَرَد یا سوی خواب
-
بی جام در این دُور شراب است شراب، بی دود در این سینه کباب است کباب
-
آتشی از تو در دهان دارم، لیک صد مُهر بر زبان دارم
آتشی از تو در دهان دارم، لیک صد مُهر بر زبان دارم دو جهان را کند یکی لقمه شعلههایی که در نهان دارم گر جهان جملگی فنا گردد بیجهان مُلکِ صد جهان دارم کاروانها که بارِ آن شکر است من ز مصرِ عدم روان دارم من ز مستیِّ عشق بیخبرم، که از آن سود یا[…]
-
چون ببینی آفتاب از روی دلبر یاد کن، چون ببینی ابر را از اشک چاکر یاد کن
چون ببینی آفتاب از روی دلبر یاد کن، چون ببینی ابر را از اشکِ چاکر یاد کن چون ببینی ماهِ نو را همچو من بگداخته، از برای جانِ خود زین جانِ لاغر یاد کن درنگر در آسمان وین چرخِ سرگردان ببین، حالِ سرگردان این بیپا و بیسر یاد کن چون جهان تاریک بینی از سپاهِ[…]
-
هان ای طبیبِ عاشقان دستی فروکش بر برم، تا بخت و رخت و تختِ خود بر عرش و کرسی بر برم
هان ای طبیبِ عاشقان دستی فروکش بر برم، تا بخت و رخت و تختِ خود بر عرش و کرسی بر برم بر گردن و بر دست من بربند آن زنجیر را، افسون مخوان ز افسون تو هر روز دیوانه ترم خواهم که بدْهم گنجِ زر تا آن گُواهِ دل بوَد، گر چه گواهی میدهد رخسارهٔ[…]
-
از آتشِ روی خود اندر دلم آتش زن، وآتش ز دلم بِستان در چرخِ منقّش زن
از آتشِ روی خود اندر دلم آتش زن، وآتش ز دلم بِستان در چرخِ منقّش زن ای جانِ خوشِ ساده از اصلِ مَلَک زاده، هر جا که روی خوش رو هر دم که زنی خوش زن ای جسمِ تو را از جان گر فرق کند جانم، شمشیر به کف داری بر تارکِ فرقش زن ای[…]
-
دانی که کجا جویی ما را به گهِ جُستن، در گردشِ چَشمِ او آن نرگسِ آبستن
دانی که کجا جویی ما را به گهِ جُستن، در گردشِ چَشمِ او آن نرگسِ آبستن در دل چو خیالِ او تابد ز جمالِ او دل بند بدرّاند او را نتوان بستن طفلِ دلِ پرسودا آغاز کند غوغا، پستانِ کریمِ او آغاز کند جستن دل ز آتشِ عشق او آموخت سبک روحی، از سینه بپرّیدن[…]