-
ماها چو به چرخِ دل برآیی چون جان به تنِ جهان درآیی
ماها چو به چرخِ دل برآیی چون جان به تنِ جهان درآیی ماها چه لطیف و خوشلقایی، ای ماه بگو که از کجایی داریم ز عشقِ تو براتی، وز قندِ لطیف تو نباتی از لعلِ لبت بده زکاتی، ای ماه بگو که از کجایی ای یوسفِ جان که در نخاسی، در حسن و جمال بیقیاسی[…]
-
آنکِ بخورد دم به دم سنگِ جفای صد منی، غم نخورد از آنکِ تو روی بر او تُرُش کنی
آنکِ بخورد دم به دم سنگِ جفای صد منی، غم نخورد از آنکِ تو روی بر او تُرُش کنی مِی چو در او عمل کند رقص کند بغل زند، زآنکِ نهاد در بغل خاصِ عقیق معدنی مردِ قمارخانهام عالمِ بیکرانهام، چشم بیار در رخم بنگر پیشروشنی ننگرد او به رنگِ تو غم نخورد ز جنگِ[…]
-
باز فرود آمدیم بر درِ سلطانِ خویش، باز گشادیم خوشْ بال و پرِ جان خویش
باز فرود آمدیم بر درِ سلطانِ خویش، باز گشادیم خوشْ بال و پرِ جان خویش باز سعادت رسید دامنِ ما را کشید، بر سرِ گردون زدیم خیمه و ایوان خویش دیدهٔ دیو و پری دید ز ما سروری، هدهدِ جان بازگشت سوی سلیمان خویش ساقی مستانِ ما شد شکرستانِ ما، یوسفِ جان برگشاد جعدِ پریشان[…]
-
تو را پندی دهم ای طالبِ دین، یکی پندی دلآویزی خوشآیین
تو را پندی دهم ای طالبِ دین، یکی پندی دلآویزی خوشآیین مشین غافل به پهلوی حریصان، که جان گرگین شود از جانِ گرگین ز خارشهای دل ار پاک گردی ز دل یابی حلاوتهای والتّین بجوشند از درونِ دل عروسان، چو مردِ حق شوی ای مردِ عنّین ز چشمه چشمْ پریان سر برآرند، چو ماه و[…]
-
بده آن مردِ تُرُش را قدحی ای شهِ شیرین، صدقاتِ تو روان است به هر بیوه و مسکین
بده آن مردِ تُرُش را قدحی ای شهِ شیرین، صدقاتِ تو روان است به هر بیوه و مسکین صدقات تو لطیف است توان خورد دو صد من، که نداند لبِ بالا و نجنبد لبِ زیرین هله ای باغ نگویی به چه لب باده کشیدی، مگر اشکوفه بگوید پنِهان با گل و نسرین چه شراب است[…]
-
ای گِردِ عاشقانت از رشک تخته بسته، وی جمله عاشقانت از تخت و تخته رسته
ای گِردِ عاشقانت از رشک تخته بسته، وی جمله عاشقانت از تخت و تخته رسته صد مطرقه کشیده در یک قدح بکرده، صد زین قدح کشیده چون عاقلان نشسته یک ریسمان فکندی بردیم بر بلندی، من در هوا معلق و آن ریسمان گسسته از آهوانِ چشمت ای بس که شیرِ عشقت هم پوست بردریده هم[…]
-
بستان قدح از دستم ای مست که من مستم، کز حلقهٔ هشیاران این ساعت وارستم
بستان قدح از دستم ای مست که من مستم، کز حلقهٔ هشیاران این ساعت وارستم هشیار بر رندی ضدّی بوَد و ضدّی، همرنگ شو ای خواجه گر فوقم اگر پستم هر چیز که اندیشی از جنگ از آن دورم، هر چیز که اندیشی از مهر من آنستم تا عشقِ تو بگرفتم سودای تو پذْرفتم، با[…]
-
مجلس چو چراغ و تو چو آبی، وز آب چراغ را خرابی
مجلس چو چراغ و تو چو آبی، وز آب چراغ را خرابی خورشید بتافتهست بر جمع، رو تو ز میان که چون سحابی بر خوان منشین که نیک خامی، کو بوی کباب اگر کبابی در پیش شدی که حاجبم من، والله که نه حاجبی حجابی چون حاجب باب را نشانهاست، دانند تو را که از[…]
-
در جهان گر بازجويی نيست بی سودا سری، ليک اين سودا غريب آمد به عالم نادری
در جهان گر بازجويی نيست بی سودا سری، ليک اين سودا غريب آمد به عالم نادری جمله سوداها بر اين فن عاقبت حسرت خورند، زآنک صد پر دارد اين و نيست آن ها را پری پيش باغش باغ عالم نقش گرمابهست و بس، نی در او ميوه بقايی نی در او شاخ تری آن ز[…]
-
از حلاوتها که هست از خشمِ و از دشنامِ او، میستیزم هر شبی با چشمِ خونآشام او
از حلاوتها که هست از خشمِ و از دشنامِ او، میستیزم هر شبی با چشمِ خونآشام او دامهای عشق او گر پرّ و بالم بسکلد طوطی جان نسکلد از شکّر و بادام او چند پرسی مر مرا از وحشت و شبهای هجر، شب کجا مانَد بگو در دولتِ ایّام او خونِ ما را رنگِ خون[…]