-
تو تا دوری ز من جانا چنین بیجان همیگردم، چو در چرخم درآوردی به گردت زان همیگردم
تو تا دوری ز من جانا چنین بیجان همیگردم، چو در چرخم درآوردی به گردت زان همیگردم چو باغِ وصلِ خوش بویم چو آبِ صافِ در جویم، چو احسان است هر سویم در این احسان همیگردم مرا افتاد کارِ خوش زهی کار و شکارِ خوش، چو بادِ نوبهارِ خوش در این بستان همیگردم چه جای[…]
-
ای دریغا درِ این خانه دمی بگْشودی، مونسِ خویش بدیدی دلِ هر موجودی
ای دریغا درِ این خانه دمی بگْشودی، مونسِ خویش بدیدی دلِ هر موجودی چَشمِ یعقوب به دیدارِ پسر شاد شدی، ساقیِ وصل شرابِ صمدی پیمودی رو نمودی که منم شاهدِ تو باک مدار، از زیان هیچ میندیش چو دیدی سودی هیچ کس رشک نبردی که فلان دست ببُرد، هر کسی در چمنِ روح به کام[…]
-
اجری دِهِ ارواحی سلطان ابد، گر چه به لقب بهای دینی و ولد
-
مستم از بادههای پنهانی، وز دف و چنگ و نای پنهانی
مستم از بادههای پنهانی، وز دف و چنگ و نای پنهانی مر چنین دلربای پنهان را واجب آمد وفای پنهانی میزند سالها در این مستی روحِ من های های پنهانی گفتم ای دل کجایی آخِر تو، گفت در برجهای پنهانی بر چپم آفتاب و مَه بر راست، آن مهِ خوشلقای پنهانی مشتری درفروخت آن مه[…]
-
ساقیا ساقیا روا داری که روَد روزِ ما به هشیاری
ساقیا ساقیا روا داری که روَد روزِ ما به هشیاری گر بریزی تو نُقلها در پیش، عقلها را ز پیش برداری عوضِ باده نکته میگویی تا بری وقتِ ما به طرّاری دردِ دل را اگر نمیبینی، بشنو از چنگْ ناله و زاری نالهٔ نای و چنگْ حالِ دل است، حالِ دل را تو بین که[…]
-
ای درآورده جهانی را ز پای، بانگِ نای و بانگِ نای و بانگِ نای
ای درآورده جهانی را ز پای، بانگِ نای و بانگِ نای و بانگِ نای چیست نِی آن یارِ شیرینبوسه را، بوسه جای و بوسه جای و بوسه جای آن نِیِ بیدست و پا بسْتد ز خلقْ دست و پای و دست و پای و دست پای نی بهانهست این نَه بر پای نی است، نیست[…]
-
فارغم گر گشت دل آوارهای، از جهان تا کم بوَد غمخوارهای
فارغم گر گشت دل آوارهای، از جهان تا کم بوَد غمخوارهای آفتابِ عشقِ تو تابنده باد تا بریزد هر کجا استارهای آفتابی کو به کوهِ طور تافت پاره گشت و لعل شد هر پارهای تابشش بر چادرِ مریم رسید، طفل گویا گشت در گهوارهای هر که او منکر شود خورشید را، کور اصلی را نباشد[…]
-
آن را که به لطف سر بخاری از عقل و معامله برآری
آن را که به لطف سر بخاری از عقل و معامله برآری از یک نظرت قیامتی خاست، یا رب تو در آن نظر چه داری از لعل تو دل دُری بدزدید، دزد است از آنْش میفشاری بفشار به غم تو دزدِ خود را، غم نیست چو هم تو غمگساری بفشار که رختِ مؤمنان را پنهان[…]
-
چون سوی برادری بپویی باید که نخست رو بشویی
چون سوی برادری بپویی باید که نخست رو بشویی در سر ز خمارت ار صداعیست، تصدیعِ برادران نجویی یا بوی بغل ز خود برانی یا ترکِ کنارِ دوست گویی در سورِ مهی بنفشه مویی کِی شرط بوَد که تو بمویی بی دام اگرَت شکار باید میدانکِ چو من محالجویی ور گوشِ تو گرم شد ز[…]
-
دلا رو رو همان خون شو که بودی، بدان صحرا و هامون شو که بودی
دلا رو رو همان خون شو که بودی، بدان صحرا و هامون شو که بودی در این خاکسترِ هستی چه غلطی، در آتشدان و کانون شو که بودی در این چون شد چگونه چند مانی، بدان تصریفِ بیچون شو که بودی نه گاوی که کٓشی بیگار گردون، بر آن بالای گردون شو که بودی در[…]