-
ای ز تو مه پای کوبان وز تو زهره دف زنان می زنند ای جان مردان عشق ما بر دف زنان
ای ز تو مه پایکوبان وز تو زُهره دفزنان، می زنند ای جانِ مردان عشقِ ما بر دف زنان
نُقلِ هر مجلس شدهست این عشقِ ما و حُسنِ تو، شهرۀ شهری شده ما کو چنین بُد شد چنان
ای به[…]
-
هله بحری شو و در رو مکن از دور نظاره، که بود در تک دریا کف دریا به کناره
هله بحری شو و در رُو مکن از دور نظاره که بوَد دُر تکِ دریا کفِ دریا به کناره
چو رخِ شاه بدیدی برو از خانه چو بیذقْ رخِ خورشید چو دیدی هله گم شو چو ستاره
چو بدان بنده[…]
-
قلّاشانیم و لاابالی حالیم، فتنه شدگانِ ازلِ آزالیم
-
رو مذهبِ عاشق را برعکس روشها دان، کز یار دروغیها از صدق بِهْ و احسان
رو مذهبِ عاشق را برعکس روشها دان، کز یار دروغیها از صدق بِهْ و احسان حال است محال او مزد است وبال او عدل است همه ظلمش داد است از او بهتان نرم است درشت او کعبهست کنشت او، خاری که خلد دلبر خوشتر ز گل و ریحان آن دم که ترش باشد بهتر ز[…]
-
دیدی چه گفت بهمن، هیزم بنه چو خرمن، گر دی نکرد سرما سرمای هر دو بر من
دیدی چه گفت بهمن، هیزم بنه چو خرمن، گر دی نکرد سرما سرمای هر دو بر من سرما چو گشت سرکش هیزم بنه در آتش، هیزم دریغت آید هیزم بِهْ است یا تن نقش فناست هیزمْ عشق خداست آتش، درسوز نقشها را ای جانِ پاکدامن تا نقش را نسوزی جانت فسرده باشد، مانند بتپرستان دور[…]
-
این قافله بارِ ما ندارد، از آتشِ یارِ ما ندارد
این قافله بارِ ما ندارد، از آتشِ یارِ ما ندارد هر چند درختهای سبزند، بویی ز بهار ما ندارد جانِ تو چو گلشن است لیکن دلخسته به خار ما ندارد بحریست دلِ تو در حقایق، کو جوش کنار ما ندارد هر چند که کوه برقرارست والله که قرار ما ندارد جانی که به هر صبوح[…]
-
ساقی فرّخ رخِ من جامِ چو گلنار بده، بهر من ار میندهی بهر دلِ یار بده
ساقی فرّخ رخِ من جامِ چو گلنار بده، بهر من ار میندهی بهر دلِ یار بده ساقی دلدار تویی چاره بیمار تویی، شربت شادی و شفا زود به بیمار بده باده در آن جام فکن گردن اندیشه بزن، هین دل ما را مشکن ای دل و دلدار بده باز کن آن میکده را ترک کن[…]
-
شنیدی تو که خط آمد ز خاقان, که از پرده برون آیند خوبان
شنیدی تو که خط آمد ز خاقان, که از پرده برون آیند خوبان چنین فرموده است خاقان که امسال شکر خواهم که باشد سخت ارزان زهی سال و زهی روز مبارک، زهی خاقان زهی اقبال خندان درون خانه بنشستن حرام است، که سلطان می خرامد سوی میدان بیا با ما به میدان تا ببینی یکی[…]
-
سخن به نزد سخندان بزرگوار بوَد، ز آسمان سخن آمد سخن نه خوار بود
سخن به نزد سخندانْ بزرگوار بوَد، ز آسمان سخن آمد سخن نه خوار بود سخن چو نیک نگویی هزار نیست یکی، سخن چو نیک گویی یکی هزار بود سخن ز پرده برون آید آن گهش بینی که او صفات خداوند کردگار بود سخن چو روی نماید خدای رشک برد، خنک کسی که به گفتار رازدار[…]
-
ای دل، ار محنت و بلا داری بر خدا اعتمادها داری
ای دل، ار محنت و بلا داری بر خدا اعتمادها داری اینچنین حضرتی و تو نومید، مکن ای دل، اگر خدا داری رَختِ اندیشه میکشی هرجا، بنگر آخر، جز او که را داری لطفهایی که کرد چندین گاه یاد آور اگر وفا داری چشم سر داد و چشم سِر ایزد، چشم جای دگر چرا داری[…]