-
افسوس که بیگاه شد و ما شیدا، در دریایی کنارهاش نا پیدا
-
ای پاک از آب و از گل پایی در این گلم نِهْ، بیدست و دل شدستم دستی بر این دلم نه
ای پاک از آب و از گل پایی در این گلم نِهْ، بیدست و دل شدستم دستی بر این دلم نه من آب تیره گشته در راه خیره گشته، از ره مرا برون بر در صدر منزلم نه کارم ز پیچ زلفت شوریده گشت و مشکل، شوریده زلف خود را بر کار مشکلم نه هر[…]
-
هر که از نیستی آید به سوی او خبری، اندر او از بشریت بنماند اثری
هر که از نیستی آید به سوی او خبری، اندر او از بشریت بنماند اثری التفاتی نبود همت او را به علل، گر علل گیرد جمله ز علی تا به ثری هر کسی کو متلاشی شود و محو ز خویش به سوی او کند از عینِ حقیقت نظری جوهری بیند صافی متحلّی به حلل، متمکّن[…]
-
حرام گشت از این پس فغان و غمخواری، بهشت گشت جهان زانکِ تو جهانداری
حرام گشت از این پس فغان و غمخواری، بهشت گشت جهان زانکِ تو جهانداری مثالْ دِه که نروید ز سینه خارِ غمی، مثال ده که کنَد ابرِ غم گهرباری مثال ده که نیاید ز صبح غمّازی، مثال ده که نگردد جهان به شب تاری مثال ده که نریزد گلی ز شاخ درخت، مثال ده که[…]
-
چارهای کو بهتر از دیوانگی، بسکلد صد لنگر از دیوانگی
چارهای کو بهتر از دیوانگی، بِسکلَد صد لنگر از دیوانگی ای بسا کافر شده از عقلِ خویش، هیچ دیدی کافر از دیوانگی رنج فربه شد برو دیوانه شو، رنج گردد لاغر از دیوانگی در خراباتی که مجنونان روند زود بستان ساغر از دیوانگی اه چه محرومند و چه بیبهرهاند کیقباد و سنجر از دیوانگی شاد[…]
-
مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخنخایی، عجب امسال ای عاشق بدان اقبالگه آیی
مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخنخایی، عجب امسال ای عاشق بدان اقبالگه آیی برای آنکِ واگوید نمودم گوشِ کرّانه، که یعنی من گرانگوشم سخن را بازفرمایی مگر کوری بوَد کان دم نسازد خویشتن را کر، که تا باشد که واگوید سخن آن کانِ زیبایی شهم دریافت بازی را بخندید و بگفت این را،[…]
-
گر چه نه به دریاییم دانه گهریم آخِر، ور چه نه به میدانیم در کرّ و فریم آخر
گر چه نه به دریاییم دانه گهریم آخِر، ور چه نه به میدانیم در کرّ و فریم آخر گر باده دهی ور نی زان باده دوشینه، از دادن و نادادن بس بیخبریم آخر ای عشق چه زیبایی چه راوق و گیرایی، گر رفت زر و کیسه در کانِ زریم آخر ای طعنه زنان بر ما[…]
-
بیا دل بر دلِ پردردِ من نِهْ، بیا رخ بر رخان زرد من نه
بیا دل بر دلِ پردردِ من نِهْ، بیا رخ بر رخان زرد من نه تویی خورشید وز تو گرمْ عالم، یکی تابش بر آهِ سرد من نه چو مُهرهٔ توست مِهرِ جمله دلها، بر این نَطعِ هوای نرد من نه بیار آن معجزِ هر مرد و زن را، به پیش دشمن نامرد من نه به[…]
-
زانجای بیا خواجه بدینجای نَه جایی، کاینجاست تو را خانه کجایی تو کجایی
زانجای بیا خواجه بدینجای نَه جایی، کاینجاست تو را خانه کجایی تو کجایی آن جا که نه جای است چراگاهِ تو بودهست، زین شُهره چراگاه تو محروم چرایی جاندارِ سراپردهٔ سلطانِ عدم باش، تا بازرهی از دمِ این جانِ هوایی گه پای مشو گه سر بگریز از این سو، مستی و خرابی نگر و بی[…]
-
به پیشت نامِ جان گویم، زهی رو، حدیثِ گلْسِتان گویم، زهی رو
به پیشت نامِ جان گویم، زهی رو، حدیثِ گلْسِتان گویم، زهی رو تو این جا حاضر و شرمم نباشد که از حسنِ بتان گویم زهی رو بهار و صد بهار از تو خجل شد، من افسانه خزان گویم زهی رو تو شاهنشاهِ صد جان و جهانی، من از جان و جهان گویم زهی رو حدیثت[…]