-
خشم مرو خواجه، پشیمان شوی، جمع نشین ورنه پریشان شوی
خشم مرو خواجه، پشیمان شوی، جمع نشین ورنه پریشان شوی طیره مشو خیره مرو زین چمن، ورنه چو جغدان سوی ویران شوی گر بگریزی ز خراجاتِ شهر بارکشِ غولِ بیابان شوی گر تو ز خورشیدِ حمل سر کشی، بفْسری و برفِ زمستان شوی روی به جنگ آر و به صفْ شیروار، ورنه چو گربه تو[…]
-
پذیرفت این دل ز عشقت خرابی، درآ در خرابی چو تو آفتابی
پذیرفت این دل ز عشقت خرابی، درآ در خرابی چو تو آفتابی چه گویی دلم را که از من نترسی، ز دریا نترسد چنین مرغِ آبی منم دل سپرده برانداز پرده که عمریست ای جان که اندر حجابی چو پرده برانداخت گفتم دلا هِی، به بیداریست این عجب یا به خوابی بگفتم زمانی چنین باش[…]
-
چهرهٔ شرمگین تو بسْتد شرمگانِ من، شورِ تو کرد عاقبت فتنه و شر مکان من
چهرهٔ شرمگینِ تو بسْتد شرمگانِ من، شورِ تو کرد عاقبت فتنه و شر مکان من مه که نشاندهٔ تو است لابهکنان به پیشِ تو، پیشِ خودم نشان دمی ای شهِ خوشنشان من در رهِ تو کمین خسم، از رهِ دور میرسم، ای دلِ من به دستِ تو بشْنو داستان من گِردِ فلک همی دَوَم پُرّ[…]
-
دو هزار عهد کردم که سرِ جنون نخارم، ز تو درشکست عهدم ز تو باد شد قرارم
دو هزار عهد کردم که سرِ جنون نخارم، ز تو درشکست عهدم ز تو باد شد قرارم ز رهِ زیاده جویی به طریقِ خیره رویی، بروَم که کدخدایم غله بدْروَم بکارم همه حلّ و عقدِ عالم چو به دستِ غیب آمد منِ بوالفضولِ معجب تو بگو که بر چه کارم چو قضا به سُخره خواهد[…]
-
به وقتِ خواب بگیری مرا که هین برگو، چو اشتهای سماعت بوَد بگَهْتر گو
به وقتِ خواب بگیری مرا که هین برگو، چو اشتهای سماعت بوَد بگَهْتر گو چو من ز خواب سر و پای خویش گم کردم تو گوشِ من بگشایی که قصّه از سر گو چو روی روز نهان شد به زیرِ طرّهٔ شب، بگیریَم که از آن طرّهٔ معنبر گو فتاده آتشِ خواب اندر این نیستانها،[…]
-
ای آن که از عزیزی در دیده جات کردند، دیدی که جمله رفتند تنها رهات کردند
ای آن که از عزیزی در دیده جات کردند، دیدی که جمله رفتند تنها رهات کردند ای یوسفِ امانت آخر برادرانت بفروختندت ارزان و اندک بهات کردند آنها که این جهان را بس بیوفا بدیدند، راه اختیار کردند ترک حیات کردند بسیار خصم داری پنهان و مینبینی کاین جمله حیله کردی ویشانْت مات کردند شاهان[…]
-
مرا سودای آن دلبر ز دانایی و قرّایی بُرون آورد تا گشتم چنین شیدا و سودایی
مرا سودای آن دلبر ز دانایی و قرّایی بُرون آورد تا گشتم چنین شیدا و سودایی سرِ سجّاده و مسند گرفتم من به جهد و جد، شعار زهد پوشیدم پیِ خیرات افزایی درآمد عشق در مسجد بگفت ای خواجهٔ مرشد، بدرّان بندِ هستی را چه دربند مصلّایی به پیشِ زخمِ تیغِ من ملرزان دل بنه[…]
-
خضِری که عمر ز آبت بکشد دراز گردد، درِ مرگِ برخورنده ابدا فراز گردد
خضِری که عمر ز آبت بکشد دراز گردد، درِ مرگِ برخورنده ابدا فراز گردد چو نظر کنی به بالا سوی آسمانِ اعلا، دو هزار در ز رحمت ز بهشت باز گردد چو فتاد سایهٔ تو سوی مفسدانِ مجرم، همه جرمهای ایشان چله و نماز گردد چو رکابِ مصطفایی سوی عفو روی آرَد، دو هزار بولهب[…]
-
ننشیند آتشم چو ز حق خاست آرزو، زین سو نظر مکن که از آن جاست آرزو
ننشیند آتشم چو ز حق خاست آرزو، زین سو نظر مکن که از آن جاست آرزو تردامنم مبین که از آن بحر تر شدم، گر گوهری ببین که چه دریاست آرزو شَستِ حق است آرزو و روح ماهی است، صیّادِ جانفداست چه زیباست آرزو چون این جهان نبود خدا بود در کمال، ز آوردن من[…]
-
آنکِ جانش دادهای آن را مکُش، ور ندادی نقش بیجان را مکش
آنکِ جانش دادهای آن را مکُش، ور ندادی نقش بیجان را مکش آن دو زلفِ کافرِ خود را بگو کـای یگانه اهلِ ایمان را مکش آفتابا روی خود جلوه مکن، چند روزی ماهِ تابان را مکش چون تو سیمرغی به قاف ذوالجلال، بازگرد و جمله مرغان را مکش در میانِ خونِ هر مسکین مرو، جز[…]