-
ای زده مطربِ غمت در دلِ ما ترانهای، در سر و در دماغِ جان جُسته ز تو فسانهای
ای زده مطربِ غمت در دلِ ما ترانهای، در سر و در دماغِ جان جُسته ز تو فسانهای چونک خیالِ خوشدمت از سوی غیب دردمد زآتشِ عشق برجهد تا به فلک زبانهای زُهرهٔ عشق چون بزد پنجهٔ خود در آب و گل، قامتِ ما چو چنگ شد سینهٔ ما چغانهای آهوی لنگ چون جهد از[…]
-
بر آن شدهست دلم کآتشی بگیرانم که هر که او نمُرَد پیشِ تو بمیرانم
بر آن شدهست دلم کآتشی بگیرانم که هر که او نمُرَد پیشِ تو بمیرانم کمانِ عشق بدرّم که تا بداند عقل که بینظیرم و سلطانِ بینظیرانم که رفت در نظرِ تو که بینظیر نشد، مقامِ گنج شدهست این نهادِ ویرانم من از کجا و مباهاتِ سلطنت ز کجا، فقیرِ فقرم و افتادهٔ فقیرانم من آن[…]
-
آن خواجه را از نیم شب بیماریی پیدا شدهست، تا روز بر دیوارِ ما بیخویشتن سر میزدهست
آن خواجه را از نیم شب بیماریی پیدا شدهست، تا روز بر دیوارِ ما بیخویشتن سر میزدهست چرخ و زمین گریان شده وز نالهاش نالان شده، دَمهای او سوزان شده گویی که در آتشکدهست بیماریی دارد عجب، نی درد سر نی رنج تب، چاره ندارد در زمین، کز آسمانش آمدهست چون دید جالینوس را نبضش[…]
-
الا ای جان قدس آخر به سوی من نمی آیی، هماره جان به تن آید تو سوی تن نمی آیی
الا ای جانِ قدس آخِر به سوی من نمی آیی، هماره جان به تن آید تو سوی تن نمی آیی بُدم دامن کشان تا تو ز من دامن کشیدستی، ز اشکِ خون همی ریزم در این دامن نمی آیی زهی بی آبی جانم چو نیسانت نمیبارد، زهی خِرمن که سوی این سیهخرمن نمی آیی چو[…]
-
ذرّه ذرّه آفتابِ عشقْ دُردیخوار باد، مو به موی ما بدان سر جعفرِ طيّار باد
ذرّه ذرّه آفتابِ عشقْ دُردیخوار باد، مو به موی ما بدان سر جعفرِ طيّار باد ذرّهها بر آفتابت هر زمان بَر میزنند، هر که اين بر خورد از تو از تو برخوردار باد هر کجا يک تارِ مويت بر هوس سر مینهد، تارِ ما را پود باد و پودِ ما را تار باد در بيابانِ[…]
-
چه باده بود که در دُور از پگه دادی، که میشکافد دُورِ زمانه از شادی
چه باده بود که در دُور از پگَهْ دادی، که میشکافد دُورِ زمانه از شادی نبود باده به جانِ تو راست گو که چه بود، بهانه راست مکن کژ مگو به استادی چه راست میطلبی ای دلِ سلیم از او، که راست نیست بجز قدّ او در این وادی تو راست باش چو تیر و[…]
-
آن سفره بیار و در میان نِه، وآن کاسه به پیش عاشقان نه
آن سفره بیار و در میان نِه، وآن کاسه به پیشِ عاشقان نه انبوه بریز نان که زشت است کآواز دهد کسی که نان نه تن را چو به نان شکار کردی جان را برگیر و پیشِ جان نه امروز قیامتِ تو برخاست، برخیز قدم بر آسمان نه از آتشِ عشق نردبان ساز، بر گنبدِ[…]
-
باده بده ساقیا عشوه و بادم مده، وز غم فردا و دی هیچ به یادم مده
باده بده ساقیا عشوه و بادم مده وز غمِ فردا و دی هیچ به یادم مده
باده از آن خمِّ مِهْ پر کن و پیشم بنِهْ گر نگشایم گِرِهْ هیچ گشادم مده
چون گذرد مِی ز سر گویم ای خوش[…]
-
گر نِهای دیوانه رُو مر خویش را دیوانه ساز، گرچه صد ره مات گشتی مهره دیگر بباز
گر نِهای دیوانه رُو مر خویش را دیوانه ساز، گرچه صد ره مات گشتی مهره دیگر بباز گر چه چون تاری ز زخمش زخمه دیگر بزن، بازگرد ای مرغ گرچه خستهای از چنگِ باز چند خانه گم کنی و یاوه گردی گردِ شهر، ور ز شهری نیز یاوه با قلاووزی بساز اسبِ چوبین برتراشیدی که[…]
-
مستیم و بیخودیم و جمالِ تو پردهدر، زین پس مباش ماها در ابر و، پرده در
مستیم و بیخودیم و جمالِ تو پردهدر، زین پس مباش ماها در ابر و، پرده در ما جمعِ عاشقانِ تو خوش قدّ و قامتیم، ما را صلای فتنه و شور و هزار شر خورشید تافتهست ز روی تو چاشتگاه، در عشقِ قرصِ روی تو رفتیم بام بر مستیست در سر از می و این تابِ[…]