-
آمدهای که رازِ من بر همگان بیان کنی، وآن شه بینشانه را جلوه دهی نشان کنی
آمدهای که رازِ من بر همگان بیان کنی، وآن شه بینشانه را جلوه دهی نشان کنی دوش خیالِ مستِ تو آمد و جام بر کفش، گفتم مَی نمیخورم گفت مکن زیان کنی گفتم ترسم ار خورم شرم بپرّد از سرم دست برم به جعدِ تو باز ز من کران کنی دید که ناز میکنم گفت[…]
-
مای ما کی بود، چو تو گویی انا، مسِ ما کی بود پیشِ کیمیا
مای ما کی بود، چو تو گویی انا، مسِ ما کی بود پیشِ کیمیا پیشِ خورشیدی چه دارد مشتْ برف، جز فنا گشتن ز اشراق و ضیا زمهریر و صد هزاران زمهریر با تموزِ تو کجا مانَد، کجا با تموزیهای خورشیدِ رُخت زمهریر آمد تموزِ این ضحی بر دکان آرزو و شوقِ تو کیسه دوزانند[…]
-
آه خجسته ساعتی که صنما به من رسی، پاک و لطیف همچو جان صبحدمی به تن رسی
آه خجسته ساعتی که صنما به من رسی، پاک و لطیف همچو جان صبحدمی به تن رسی آن سرِ زلفِ سرکشت گفته مرا که شب خوشت، زین سفرِ چو آتشت کِی تو بدین وطن رسی کِی بوَد آفتابِ تو در دلِ چون حمَل رسد تا تو چو آبِ زندگی بر گل و بر سمن رسی[…]
-
مقامِ ناز نداری، برو تو ناز مکن، چو میوه پخته نگشت از درخت باز مکن
مقامِ ناز نداری، برو تو ناز مکن، چو میوه پخته نگشت از درخت باز مکن به پیشِ قبلهٔ حق همچو بت میا منِشین، نمازِ خود را از خویش بینماز مکن گهی که پخته شدی از درخت فارغ باش، ز گرم و سرد میندیش و احتراز مکن چو هیچ خصم نمانَد برو به بزم نشین، سلاحِ[…]
-
رجب بیرون شد و شعبان درآمد، برون شد جان ز تن، جانان درآمد
رجب بیرون شد و شعبان درآمد، برون شد جان ز تن، جانان درآمد دَمِ جهل و دم غفلت برون شد، دم عشق و دم غَفران درآمد برویَد دل گل و نسرین و ریحان چو از ابرِ کرم باران درآمد دهانِ جمله غمگینان بخندد بدین قندی که در دندان درآمد چو خورشید آدمی زَربَفت پوشد چو[…]
-
ما به تماشای تو باِزآمدیم، جانبِ دریای تو بازآمدیم
-
همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن، وقتِ آن شد که درآییم خرامان به چمن
همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن، وقتِ آن شد که درآییم خرامان به چمن همه خوردند و برفتند، بقای ما باد که دل و جانِ زمانیم و سپهدارِ زمن چو تویی آب حیاتی که نمانَد باقی، چو تو باشی بتِ زیبا همه گردند شَمَن کتب العشق علینا غمرات و محن، و قضی الحجب[…]
-
در رخِ عشق نگر تا به صفتْ مرد شوی، نزدِ سردان منِشین کز دَمِشان سرد شوی
در رخِ عشق نگر تا به صفتْ مرد شوی نزدِ سردان منِشین کز دَمِشان سرد شوی از رخِ عشق بجو چیزِ دگر جز صورت کارْ آن است که با عشقْ تو هم درد شوی چون کلوخی به صفتْ تو به هوا برنپَری به هوا برشوی ار بشکنی و گرد شوی تو اگر نشکنی آنکت بِسِرِشت[…]
-
دوش رفتم در میانِ مجلسِ سلطانِ خویش، بر کفِ ساقی بدیدم در صراحی جانِ خویش
دوش رفتم در میانِ مجلسِ سلطانِ خویش، بر کفِ ساقی بدیدم در صراحی جانِ خویش گفتمش ای جانِ جانِ ساقیان، بهرِ خدا پر کنی پیمانهای و نشکنی پیمان خویش خوش بخندید و بگفت ای ذوالکرم خدمت کنم، حرمتت دارم به حقّ و حرمتِ ایمان خویش ساغری آورد و بوسید و نهاد او بر کفم، پُر[…]
-
ز گزافْ ریز باده که تو شاهِ ساقیانی، تو نِهای ز جنسِ خلقان تو ز خلق آسمانی
ز گزافْ ریز باده که تو شاهِ ساقیانی، تو نِهای ز جنسِ خلقان تو ز خلق آسمانی دو هزار خنبِ باده نرسد به جرعه تو، ز کجا شراب خاکی ز کجا شراب جانی مِی و نُقل این جهانی چو جهان وفا ندارد، می و ساغر خدایی چو خداست جاودانی دل و جان و صد دل[…]