-
مباد با کسِ دیگر ثنا و دشنامش، که هر دو آبِ حیات است پخته و خامش
مباد با کسِ دیگر ثنا و دشنامش، که هر دو آبِ حیات است پخته و خامش خمارِ بادهٔ او خوشتر است یا مستی، که باد تا به ابد جانهای ما جامش ستم ز عدل ندانم ز مستی ستمش، مرا مپرس ز عدل و ز لطف و انعامش جفای او که روانِ گریزپای مرا حریفِ مرغِ[…]
-
اندر مصاف ما را در پیشِ رو سپر نی، و اندر سماع ما را از نای و دف خبر نی
اندر مصاف ما را در پیشِ رو سپر نی، و اندر سماع ما را از نای و دف خبر نی ما خود فنای عشقش ما خاکِ پای عشقش، عشقیم توی بر تو، عشقیم کل، دگر نی خود را چو درنوردیم ما جمله عشق گردیم، سرمه چو سوده گردد جز مایه نظر نی هر جسم کو[…]
-
میرسد یوسُفِ مصری، همه اقرار دهید، میخرامد چو دو صد تُنگِ شکر، بار دهید
میرسد یوسُفِ مصری، همه اقرار دهید، میخرامد چو دو صد تُنگِ شکر، بار دهید جان بدان عشق سپارید و همه روح شوید، وز پیِ صَدقه از آن رنگ به گلزار دهید جمعِ رندان و حریفان همه یکرنگ شدیم، گرُویها بستانید و به بازار دهید تا که از کفر وز ایمان بنَمانَد اثری این قدح را[…]
-
بدار دست ز ریشم که بادهای خوردم، ز بیخودی سر و ریش و سِبال گم کردم
بدار دست ز ریشم که بادهای خوردم، ز بیخودی سر و ریش و سِبال گم کردم ز پیشگاه و ز درگاه نیستم آگاه، به پیشگاهِ خرابات روی آوردم خرَد که گَرد برآورد از تکِ دریا، هزار سال دَوَد درنیابد او گَردم فراختر ز فلک گشت سینه تنگم، لطیفتر ز قمر گشت چهره زردم دُکانِ جمله[…]
-
اندیشه را رها کن اندر دلش مگیر زیرا برهنهای تو و اندیشه زمهریر
اندیشه را رها کن اندر دلش مگیر زیرا برهنهای تو و اندیشه زمهریر اندیشه میکنی که رهی از زحیر و رنج، اندیشه کردن آمد سرچشمهٔ زحیر ز اندیشهها برون دان بازار صنع را، آثار را نظاره کن ای سخرهٔ اثیر آن کوی را نگر که پَرَد زو مصوّرات، وان جوی را کز او شد گردنده[…]
-
ماییم در این گوشه، پنهان شده از مستی، ای دوست حریفان بین یکجان شده از مستی
ماییم در این گوشه، پنهان شده از مستی، ای دوست حریفان بین یکجان شده از مستی از جان و جهان رسته چون پسته دهان بسته دَمها زده آهسته زان راز که گفتستی ماییم در این خلوت غرقه شده در رحمت، دستی صنما دستی میزن که از این دستی عاشق شده بر پستی، بر فقر و[…]
-
ذوق روی ترشش بین که ز صد قند گذشت، گفت بس چند بود گفتمش از چند گذشت
ذوقِ روی تُرُشش بین که ز صد قند گذشت گفت پس چند بوَد گفتمش از چند گذشت
چون چنین است صنم پند مده عاشق را آهنِ سرد چه کوبی که وی از پند گذشت
تو چه پرسیش که چونی و[…]
-
با آنکِ از پیوستگیْ من عشق گشتم عشقْ من، بیگانه میباشم چنین با عشق از دستِ فتن
با آنکِ از پیوستگیْ من عشق گشتم عشقْ من، بیگانه میباشم چنین با عشق از دستِ فتن از غایتِ پیوستگی بیگانه باشد کس بلی، این مشکلات ار حل شود دشمن نمانَد در زمن بحریست از ما دور نی، ظاهر نَه و مستور نی، هم دم زدن دستور نی هم کفر از او خامش شدن گفتن[…]
-
به کوی عشقِ تو من نامدم که بازروم، چگونه قبله گذارم چو در نماز روم
به کوی عشقِ تو من نامدم که بازروم، چگونه قبله گذارم چو در نماز روم بجز که کور نخواهد که من به هیچ سبب به سوی ظلمت از آن شمع صدطراز روم کدام عقل روا بیند این که من تشنه به غیرِ حضرتِ آن بحرِ بینیاز روم براقِ عشق گزیدم که تا به دُورِ ابد[…]
-
ای رخِ تو حسرتِ ماه و پری، پر بگشادی به کجا میپری
ای رخِ تو حسرتِ ماه و پری، پر بگشادی به کجا میپری هین گرُوی دِهْ سِرِه آنگه برو، رفتنِ تو نیست ز ما سرسری زنده جهان ز آب حیات تو است، مستِ قَرُوی تو دلِ لاغری خود چه بوَد خاک که در چرخِ تُوست این فلکِ روشنِ نیلوفری زین بگذشتم، به خدا راست گو، رخت[…]