-
با آن سبکروحی گل وان لطفِ شهبرگِ سمن چون او ببیند روی تو هر برگِ او گردد سه من
با آن سبکروحیِ گل وان لطفِ شهبرگِ سمن چون او ببیند روی تو هر برگِ او گردد سه من ای گلشنِ تو زندگی وی زخمِ تو فرخندگی وی بندهات را بندگی بهتر ز مُلکِ انجمن گفتی که جان بخشم تو را، نی نی بگو بُکْشم تو را تا زندهای باشم تو را چون شمع در[…]
-
برجِهْ ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیده جویان و پایکوبان از آسمان رسیده
برجِهْ ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیده جویان و پایکوبان از آسمان رسیده ای جانْ چرا نشستی وقتِ مِی است و مستی آخر در این کشاکش کس نیست پاکشیده بهر رضایِ مستی برجِهْ بکوب دستی دستی قدح پرستی پُرراوقِ گزیده ما را مبین چو مستان، هر چه خورَم مِی است آن افیون شود مرا[…]
-
سلام بر تو که سینِ سلام بر تو رسید سلام گِردِ جهان گشت جز تو نپْسندید
سلام بر تو که سینِ سلام بر تو رسید سلام گِردِ جهان گشت جز تو نپْسندید بگِردِ بامِ تو گردان کبوترانِ سلام که بیپناهِ تو کس را نشاید آرامید چو پرّ و بال ز تو یافتهست هر مرغی ز غیرِ تو به کجا باشدش امیدِ مَرید به هر طرف که ببینی تو مرغِ سوختهپر بدان[…]
-
ای دلِ سرمست، کجا میپری، بزمِ تو کو، باده کجا میخوری
ای دلِ سرمست، کجا میپری، بزمِ تو کو، باده کجا میخوری مایهٔ هر نقش و تُرا نقش نی، دایهٔ هر جان و تو از جانْ بری صد مَثَل و نام و لقب گفتمت، برتری از نام و لقب، برتری چونکِ ترا در دو جهان خانه نیست، هر نفسی رخت کجا میبری نقدِ ترا بردم من[…]
-
هشیار اگر زر است اگر زرّین است اسب است ولی بهاش کم از زین است
-
دگرباره بشوریدم بدان سانم به جانِ تو که هر بندی که بربندی بدرّانم به جانِ تو
دگرباره بشوریدم بدان سانم به جانِ تو که هر بندی که بربندی بدرّانم به جانِ تو چو چرخم من چو ماهم من چو شمعم من ز تابِ تو همه عقلم همه عشقم همه جانم به جان تو نشاطِ من ز کارِ تو خِمار من ز خارِ تو به هر سو رو بگردانی بگردانم به جان[…]
-
با زر غم و بی زر غم آخر غم با زر به، چون راه روی باری راهی که برد تا ده
با زر غم و بی زر غم آخِر غم با زر بِهْ، چون راهرَوی باری راهی که بَرَد تا دِهْ
بشنو سخنِ یاران بگریز ز طرّاران از جمع مکِش خود را استیزه مکن مستِهْ
آدم ز چه عریان شد دنیا[…]
-
اگر عالَم همه پُرخار باشد دلِ عاشق همه گلزار باشد
اگر عالَم همه پُرخار باشد دلِ عاشق همه گلزار باشد وگر بیکار گردد چرخِ گردونْ جهانِ عاشقان بر کار باشد همه غمگین شوند و جانِ عاشقْ لطیف و خرّم و عیّار باشد به عاشق دِه تو هر جا شمعِ مردهست که او را صد هزار انوار باشد وگر تنهاست عاشق نیست تنها، که با معشوقْ[…]
-
می گزید او آستین را شرمگین در آمدن بر سرِ کویی که پوشد جانها حلّه بدن
می گزید او آستین را شرمگین در آمدن بر سرِ کویی که پوشد جانها حلّه بدن آن طرف رندان همه شب جامهها را میکنند تا ببینی روزِ روشن ما و من بی ما و من رومیانش جامهدزد و زنگیانش جامهدوز شاد باش ای جامهدزد و آفرین ای جامه کَن سرفرازی کارِ شمع و سرسپاری کارِ[…]
-
روزی که مرا ز من ستانی ضایع مکن از من آنچِ دانی
روزی که مرا ز من ستانی ضایع مکن از من آنچِ دانی تا با تو چو خاص نور گردم، آن نورِ لطیفِ جاودانی تا چند کنم ز مرگ فریاد با همچو تو آبِ زندگانی گر مرگم از اوست مرگِ من باد، آن مرگ بِهْ از دمِ جوانی از خِرمنِ خویش دِه زکاتم، زان خرمن گوهر[…]