-
با تو حیات و زندگی بی تو فنا و مردنا زانکِ تو آفتابی و بیتو بوَد فسردنا
با تو حیات و زندگی بیتو فنا و مردنا زانکِ تو آفتابی و بیتو بوَد فسردنا خلق بر این بساطها بر کفِ تو چو مهرهای هم ز تو ماه گشتنا هم ز تو مهره بردنا گفت دمم چه میدهی دم به تو من سپردهام من ز تو بیخبر نیَم در دمِ دم سپردنا پیش به[…]
-
شنو ز سینه ترنگاترنگِ آوازش دلِ خراب طپیدن گرفت از آغازش
شنو ز سینه ترنگا ترنگِ آوازش دلِ خراب طپیدن گرفت از آغازش به بر گرفت رباب و ز سر نهاد کله ز دست رفت دلِ من چو دید سر بازش دل از بِریشَمِ او چون کلابه گردان است کلابه ظاهر و پنهان ز چَشمِ قزّازش دو سه بریشم از این ارغنون فروتر گیر که تند[…]
-
کسی که باده خورد بامداد زین ساقی خمارِ چَشمِ خوشش بین و فهم کن باقی
کسی که باده خورد بامداد زین ساقی خمارِ چَشمِ خوشش بین و فهم کن باقی به ناشتاب سعادت مرا رسید شتاب چنانکِ کعبه بیاید به نزدِ آفاقی بیا حیاتِ همه ساقیان بپیما زود شرابِ لعلِ خداییِ خاص راواقی هزار جامِ پر از زهر داده بود فراق رسید معدنِ تریاق و کرد تریاقی بیا که دولتِ[…]
-
ای خفته شب تیره، هنگامِ دعا آمد وی نفْسِ جفاپیشه، هنگام وفا آمد
ای خفته شب تیره، هنگامِ دعا آمد وی نفْسِ جفاپیشه، هنگام وفا آمد بنگر به سوی روزن بگشای درِ توبه پرداخته کن خانه، هین نوبت ما آمد از جرم و جفاجویی چون دست نمیشویی بر روی بزن آبی، میقات صلا آمد زین قبله به یاد آری چون رو به لحد آری سودت نکند حسرت آنگه[…]
-
به گوشِ دل پنَهانی بگفت رحمتِ کل که هر چه خواهی میکن ولی ز ما مسکل
به گوشِ دل پنَهانی بگفت رحمتِ کل که هر چه خواهی میکن ولی ز ما مسکل تو آنِ ما و من آنِ تو همچو دیده و روز چرا رَوی ز برِ من به هر غلیظ و عتل بگفت دل که سکستن ز تو چگونه بوَد چگونه بی ز دهلزن کند غریو دهل همه جهان دهلند[…]
-
بیچاره کسی که زر ندارد وز معدنِ زر خبر ندارد
بیچاره کسی که زر ندارد وز معدنِ زر خبر ندارد بیچاره دلی که مانْد بی تو، طوطیست ولی شکر ندارد دارد هنر و هزار دولت، افسوس که آن دگر ندارد میگوید دستِ جامبخشَش ما بدْهیمش اگر ندارد بر وی ریزییم آبِ حیوان گر آب بر آن جگر ندارد بی برگان را دهیم برگی زان برگ[…]
-
گر من ز دست بازی هر غم پژولمی، زیرک نبودمی و خردمند گولمی
-
اگر آتش است یارت تو برو در او همیسوز، به شب فراق سوزان تو چو شمع باش تا روز
اگر آتش است یارت تو برو در او همیسوز، به شبِ فراقْ سوزان تو چو شمع باش تا روز
تو مخالفت همیکش تو موافقت همیکن چو لباسِ تو درانند تو لباسِ وصل میدوز
به موافقت بیابد تن و جان سماعِ[…]
-
ای آنکِ اندر باغِ جان آلاجقی برساختی، آتش زدی در جسم و جان روحِ مصوّر ساختی
-
آن میوه تویی که نادر ایامی، بتوان خوردن هزار من در خامی