-
به چه روی پشت آرم به کسی که از گزینی سوی او کند خدا رو به حدیث و همنشینی
به چه روی پشت آرم به کسی که از گزینی سوی او کند خدا رو به حدیث و همنشینی نه که روی و پشتِ عالم همه رو به قبله دارد، که ز کیمیاست مس را برهیدن از مسینی همگان ز خود گریزان سوی حقّ و نعلریزان، که ز کاسدی رسانْمان به لطافت و ثمینی نه[…]
-
هم زاهد و هم عابد و هم خونریز است، خونریزی او خلاصهٔ پرهیز است
-
ای مونسِ ما، خواجه ابوبکر ربابی، گر دلشدهای چند پیِ نان و کبابی
ای مونسِ ما، خواجه ابوبکر ربابی، گر دلشدهای چند پیِ نان و کبابی آتش خورِ در عشق به مانند شترمرغ اندر عقبِ طعمه چه شاگردِ عقابی لقمه دهدت تا کند او لقمهٔ خویشت، این چرخ فریبنده و این برقِ سحابی هین لقمه مخور لقمه مشو آتشِ او را، بیلقمهٔ او در دل و جانْ رزق[…]
-
العشق یقول لی تزین، الزینه عندنا تیقن
العشق یقول لی تزین، الزینه عندنا تیقن لا تنظر غیرنا فتعمی، لا تله عن الیقین بالظن لا عیش لخایف كئیب، لا تبرح عندنا فتأمن من كنت هواه كیف یهلك، من كنت مناه كیف یحزن العقل رسولنا الیكم، ذاك حسن و نحن احسن اخشوشن بالبلا و ارضی، فالهجر من البلاء اخشن من رام الی العلی عروجا،[…]
-
باز چون گل سوی گلشن میروی، با توام گر چه که بی من میروی
باز چون گل سوی گلشن میروی، با توام گر چه که بی من میروی صدزبان شد سوسن اندر شرح تو، گلرخا خوش سوی سوسن میروی سوی مستان با دو لعل مِی فروش از برای باده دادن میروی شاهدان استاره وار اندر پیَت، تو بکش چون ماه روشن میروی در که خواهی آتشی دیگر زدن، با[…]
-
یک ساعت ار دو قبلکی از عقل و جان برخاستی، این عقلِ ما آدم بُدی این نفسِ ما حوّاستی
یک ساعت ار دو قبلکی از عقل و جان برخاستی، این عقلِ ما آدم بُدی این نفسِ ما حوّاستی ور آدم از ایوانِ دل درنامدی در آب و گل، تدریس با تقدیسِ او بالاتر از اسماستی ور لانسلّم گوی ظن اسلمت گفتی چون خلیل، نفسِ چو سایه سرنگون خورشیدِ سربالاستی ور هستی تن لا شدی[…]
-
مطربا بردار چنگ و لحنِ موسیقار زن، آتش از جرمم بیار و اندر استغفار زن
مطربا بردار چنگ و لحنِ موسیقار زن، آتش از جرمم بیار و اندر استغفار زن ای کلیمِ عشق بر فرعونِ هستی حمله بر، بر سرِ او تو عصای محوِْ موسیوار زن عقل از بهرِ هوسها دار داری می کند، زود چشمش را ببند و بهر او تو دار زن ور بگوید من به دانش نظمِ[…]
-
چه افسردی در آن گوشه چرا تو هم نمیگردی، مگر تو فکر منحوسی که جز بر غم نمیگردی
چه افسردی در آن گوشه چرا تو هم نمیگردی، مگر تو فکر منحوسی که جز بر غم نمیگردی چو آمد موسیِ عمران چرا از آلِ فرعونی، چو آمد عیسِی خوشدم چرا همدم نمیگردی چو با حق عهدها بستی ز سستی عهد بشکستی، چو قولِ عهدِ جانبازان چرا محکم نمیگردی میانِ خاک چون موشان به هر[…]
-
خواجه ترُش مرا بگو سرکه به چند میدهی، هست شکرلبی اگر سرکه به قند میدهی
خواجه ترُش مرا بگو سرکه به چند میدهی، هست شکرلبی اگر سرکه به قند میدهی گر تو نمیخری مخر، مِی به هوس همیخرم، عاشق و بیخودم مرا هرزه چه پند میدهی پیشتر آ تو ای پری از ترُشی تویی بری، تاج و کمر عطا کنی بختِ بلند میدهی جان به هزار ولوله بهرِ تو گشت[…]
-
ای بسته ز توبه بیست ترکش، بستان قدحی رحیق و درکش
ای بسته ز توبه بیست ترکش، بستان قدحی رحیق و درکش زیرا که قضای بیامان است، آن زلفِ معنبرِ مشوّش ای شاهدِ وقت، وقتِ شه رخ، سودت نکند رخِ مُکَرمَش بینی کردن چه سود دارد، با آن که دهان زنی چو گربش سجده کن و سر مکش چو ابلیس، پیشِ رخِ این نگارِ مهوش از[…]