-
ساقی بیار بادهٔ سغراق دَهمنی، اندیشه را رها کن، کاریست کردنی
ساقی بیار بادهٔ سغراق دَهمنی، اندیشه را رها کن، کاریست کردنی ای نقدِ جان مگوی که ایّام بِیننا، گردن مخار خواجه که وامیست گردنی ای آبِ زندگانی در تشنگان نگر، بر دوست رحم آر به کوریِّ دشمنی هوشیست بندِ ما و به پیشِ تو هوش چیست، گر برجِ خیبر است بخواهیش برکنی اندر مقامِ هوش[…]
-
تا چند از فراق مرا کار بشکنی، زاریم نشنویّ و مرا زار بشکنی
تا چند از فراق مرا کار بشکنی، زاریم نشنویّ و مرا زار بشکنی دستم شکست دستِ فراقت ز کار و بار، دانستمی دگر به چه مقدار بشکنی هین شیشهبازِ هجر رسیدی به سنگلاخ، کاین شیشهام تنُک شد، هشدار بشکنی زین سنگلاخِ هجر سوی سبزه زار وصل گر زو ترَک نرانی ناچار بشکنی خونم فسرده شد[…]
-
یا ملک المغرب والمشرق، مثلک فی االعالم لم یخلق
یا ملک المغرب والمشرق، مثلک فی االعالم لم یخلق باده ده ای ساقیِ هر متقی، بادهی شاهنشهی راوقی جان سخن بخش که از تفِّ او گردد هر گنگِ خرَفْ منطقی بر درِ حیرت بکش اندیشه را، حاکمِ ارواح و شهِ مطلقی جنّتِ حسنت جو تجلّی کند باغ شود دورخ بر هر شقی چون بگریزی نرسد[…]
-
باده دِه، ای ساقی هر متّقی، بادهی شاهنشهی راوقی
باده دِه، ای ساقی هر متّقی، بادهی شاهنشهی راوقی جامِ سخن بخش که از تفِّ او گردد دیوارِ سیه منطقی بردر و بشکن غم و اندیشه را، حاکم و سلطان و شهِ مطلقی چون بگریزی نرسد در تو کس، ور بگریزیم تو خود سابقی جنّتِ حسنت چو تجلّی کند باغ شود دوزخ بر هر شقی[…]
-
گر نه شکارِ غم دلدارمی، گردنِ شیرِ فلک افشارمی
گر نه شکارِ غم دلدارمی، گردنِ شیرِ فلک افشارمی دستِ مرا بست، وگر نی کنون من سرِ تو بهتر ازین خارمی گر نبُدی رشکِ رخِ چون گلش، بلبلِ هر گلشن و گلزارمی گر گلِ او در نگشادی، چرا خارصفت بر سرِ دیوارمی نیست یکی کار که او آن نکرد، ورنه چرا کاهل و بیکارمی عشق[…]
-
اگر خواهی مرا مِی در هوا کن، وگر سیری ز من، رفتم، رها کن
اگر خواهی مرا مِی در هوا کن وَ گر سیری ز من رفتم رها کن
نیَم قانع به یک جام و به صد جام دو ساله پیشِ تو دارم قضا کن
بده مِی گر ننوشم بر سرم ریز وَ گر[…]
-
چه دیدم خوابْ شب کـامروز مستم، چو مجنونان ز بندِ عقل جستم
چه دیدم خوابْ شب کـامروز مستم، چو مجنونان ز بندِ عقل جستم به بیداری مگر من خواب بینم که خوابم نیست تا این درد هستم مگر من صورتِ عشقِ حقیقی بدیدم خواب کو را می پرستم بیا ای عشق کاندر تن چو جانی، به اقبالت ز حبسِ تن برستم مرا گفتی بدَر پرده، دریدم، مرا[…]
-
مشنو حیلت خواجه، هله ای دزدِ شبانه، بشلولم بشلولم مجِهْ از روزنِ خانه
مشنو حیلت خواجه، هله ای دزدِ شبانه، بشلولم بشلولم مجِهْ از روزنِ خانه بمشو غرّه پرستش، بمده ریش به دستش، وگرت شاه کند او که تویی یارِ یگانه سوی صحرای عدم رو به سوی باغ ارم رو، مِیِ بیدرد نیابی تو در این دورِ زمانه به شهِ بنده نوازی تو بپر باز چو بازی، به[…]
-
بیمار رنج صفرا ذوق شکر نداند، هر سنگدل در این ره قلب از گهر نداند
-
مرغی که ناگهانی در دامِ ما درآمد، بشکست دامها را بر لامکان برآمد
مرغی که ناگهانی در دامِ ما درآمد، بشکست دامها را بر لامکان برآمد از بادهٔ گزافی شد صافِ صافِ صافی، وز دُردِ هر دو عالم جوشید و بر سر آمد جان را چو شست از گِل معراج برشد آن دل، آن جا چو کرد منزل آن جاش خوشتر آمد در عالم طراوت او یافت بس[…]