-
دل من دل من دل من برِ تو، رخ تو رخ تو رخِ با فر تو
دل من دل من دل من برِ تو، رخ تو رخ تو رخِ با فر تو صنما صنما اگر جان طلبی بدهم بدهم به جان و سر تو کف تو کف تو کف رحمت تو، لب تو لب تو لب شکّر تو دم تو دم تو دمِ جانوَشِ تو، مِیِ تو می تو می چون[…]
-
نورِ دل ما روی خوشِ تو، بال و پرِ ما خوی خوش تو
نورِ دل ما روی خوشِ تو، بال و پرِ ما خوی خوش تو عید و عرفه خندیدن تو، مشک و گل ما بوی خوش تو ای طالع ما قرص مه تو، سایه گه ما موی خوش تو سجده گه ما خاک در تو، جولانگه ما کوی خوش تو دل می نرود سوی دگران، چون رفته[…]
-
این کبوتربچه هم عزم هوا کرد و پرید، چون صفیری و ندایی ز سوی غیب شنید
این کبوتربچه هم عزم هوا کرد و پرید، چون صفیری و ندایی ز سوی غیب شنید آن مراد همه عالم چه فرستاد رسول که بیا جانب ما، چون نپرد جان مرید بپرد جانبِ بالا چو چنان بال بیافت، بدرد جامهٔ تن را چو چنان نامه رسید چه کمند است که پر میکشد این جانها را،[…]
-
ای قد و بالای تو حسرت سرو بلند، خنده نمیآیدت، بهر دل من بخند
ای قد و بالای تو حسرت سرو بلند، خنده نمیآیدت، بهر دل من بخند ای ز تو عالم بجوش، لطف کن ارزان فروش، خندهٔ شیرینِ نوش، راست بفرما، به چند خنده زند آفتاب، گیرد عالم خضاب، صد مه و صد آفتاب خنده ز تو میبرند لاله و گلبرگها عکس تو آمد مها، نیشکر از قند[…]
-
عقل گوید که من او را به زبان بفْریبم، عشق گوید تو خمش باش به جان بفریبم
عقل گوید که من او را به زبان بفْریبم عشق گوید تو خمش باش به جان بفریبم
جان به دل گوید رُو بر من و بر خویش مخند چیست کو را نبوَد تاش بدان بفریبم
نیست غمگین و پر اندیشه[…]
-
در فروبند که ما عاشق این انجمنیم، تا که با یارِ شکرلب نفسی دم بزنیم
در فروبند که ما عاشقِ این انجمنیم، تا که با یارِ شکرلب نفسی دم بزنیم نقل و باده چه کم آید چو در این بزم دریم، سرو و سوسن چه کم آید چو میانِ چمنیم بادهٔ تو به کف و بادِ تو اندر سر ماست، فارغ از باد و بروتِ حسَن و بوالحسنیم چو تویی[…]
-
ای تُرکِ ماهچهره چه گردد که صبح تو آیی به حجرهٔ من و گویی که گَل برو
ای تُرکِ ماهچهره چه گردد که صبح تو آیی به حجرهٔ من و گویی که گَل برو تو ماهِ ترکی و من اگر ترک نیستم دانم من این قدر که به ترکیست آب سو آبِ حیاتِ تو گر از این بنده تیره شد ترکی مکن به کشتنم ای ترکِ ترکخو رزقِ مرا فراخی از آن[…]
-
تا عشقِ تو سوخت همچو عودم، یک عقده نماند از وجودم
تا عشقِ تو سوخت همچو عودم، یک عقده نماند از وجودم گَه باروی چرخ رخنه کردم، گه سکّهٔ آفتابْ سودم چون مه پی آفتاب رفتم، گه کاهیدم گهی فزودم از تو دل من نمیشکیبد، صد بار منش بیازمودم این بخشش توست زور من نیست، گر حلقهٔ سیم درربودم گر دشمن چاشتم خفاشم، ور منکر احمدم[…]
-
من دوش به تازه عهد کردم، سوگند به جان تو بخوردم
-
ای نای بس خوش است کز اسرار آگهی، کار او کند که دارد از کار آگهی
ای نای بس خوش است کز اسرار آگهی، کار او کند که دارد از کار آگهی ای نای همچو بلبل نالان آن گلی، گردن مخار کز گل بیخار آگهی گفتم به نای، همدمِ یاری مدزد راز، گفتا هلاکِ توست به یک بار، آگهی گفتم خلاصِ من به هلاکِ من اندر است، آتش بنه بسوز بمگذار[…]