-
باز آفتابِ دولت بر آسمان برآمد، باز آرزوی جانها از راهِ جان درآمد
باز آفتابِ دولت بر آسمان برآمد، باز آرزوی جانها از راهِ جان درآمد باز از رضای رضوان درهای خلد وا شد، هر روح تا به گردن در حوضِ کوثر آمد باز آن شهی درآمد کو قبلهٔ شهان است، باز آن مهی برآمد کز ماه برتر آمد سرگشتگانِ سودا جمله سوار گشتند، کان شاهِ یک سواره[…]
-
برخیز که جان است و جهان است و جوانی، خورشید برآمد، بنِگر نورفشانی
برخیز که جان است و جهان است و جوانی، خورشید برآمد، بنِگر نورفشانی آن حُسن که در خواب همیجُست زلیخا، ای یوسُفِ ایّام به صد ره بِهْ از آنی برخیز که آویخت ترازوی قیامت، برسنج ببین که سبکی یا تو گرانی هر سوی نشانیست ز مخلوق به خالق، قانع نشود عاشقِ بیدل به نشانی هر[…]
-
شکنی شیشهٔ مردم گرو از من گیری، همه شب عهد کنی، روز شکستن گیری
شکنی شیشهٔ مردم گرو از من گیری، همه شب عهد کنی، روز شکستن گیری شیری و شیرشکن، کینه ز خرگوش مکش، قادری که شکنی شیر و تهمتن گیری ای سلیمان که به فرمانْت بوَد دیو و پری، بی گنه مور چرا بر سرِ خرمن گیری ننگری هیچ غنی را و یکی عوری را خوش گریبان[…]
-
از این پستی به سوی آسمان شو، روانت شاد بادا خوش روان شو
از این پستی به سوی آسمان شو، روانت شاد بادا خوش روان شو ز شهرِ پُر تب و لرزه بجستی، به شادی ساکن دارالامان شو اگر شد نقشِ تن نقّاش را باش، وگر ویران شد این تن جمله جان شو وگر روی از اجل شد زعفرانی مقیمِ لالهزار و ارغوان شو وگر درهای راحت بر[…]
-
ای تو برای آبْرو آبِ حیات ریخته، زهر گرفته در دهان قند و نبات ریخته
ای تو برای آبْرو آبِ حیات ریخته، زهر گرفته در دهان قند و نبات ریخته مست و خراب این چنین چرخ ندانی از زمین، از پی آب پارگین آبِ فرات ریخته همچو خران به کاه و جو نیست روا چنین مرو، بر فقرا تو درنگر زر صدقات ریخته روح شو و جهت مجو ذات شو[…]
-
بزن آن پردهٔ دوشین که من امروز خموشم، ز تف آتش عشقت من دلسوز خموشم
بزن آن پردهٔ دوشین که من امروز خموشم، ز تفِ آتشِ عشقت منِ دلسوز خموشم منم آن باز که مستم ز کُلَهْ بسته شدهستم، ز کله چَشمْ فرازم ز کلهدوز خموشم ز نگارِ خوشِ پنهان ز یکی آتشِ پنهان، چو دل افروخته گشتم ز دلافروز خموشم چو بدیدم که دهانم شد غمّاز نهانم، سخنِ فاش[…]
-
به خدا کز غمِ عشقت نگریزم، نگریزم، وگر از من طلبی جان نستیزم، نستیزم
به خدا کز غمِ عشقت نگریزم، نگریزم، وگر از من طلبی جان نستیزم، نستیزم قدحی دارم بر کف، به خدا تا تو نیایی، هله تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم سحرم روی چو ماهت، شبِ من زلف سیاهت، به خدا بیرخ و زلفت نه بخسبم نه بخیزم ز جلالِ تو جلیلم ز دلالِ تو[…]
-
بارِ من است او به چه نغزی، خواجه اگرچه همه مغزی چون گذری بر سر کویش، پایْ نکو نِهْ که نلغزی
بارِ من است او به چه نغزی، خواجه اگرچه همه مغزی چون گذری بر سرِ کویش، پایْ نکو نِهْ که نلغزی حدثنی صاحب قلبی، طهرلی جلدة کلبی، اضحکنی نور فؤادی، اسکرنی شربة ربی وز درِ بسته چو برنجی، شیوه کنی زود بقنجی، شیوه مکن، قنج رها کن، پست کن آن سر که بگُنجی طاب لحبی[…]
-
اگر زهر است اگر شکر چه شیرین است بی خویشی، کله جویی نیابی سر، چه شیرین است بی خویشی
اگر زهر است اگر شکّر چه شیرین است بیخویشی، کُلَهْ جویی نیابی سر چه شیرین است بی خویشی
چو افتادی تو در دامش چو خوردی بادهٔ جامش برون آیی نیابی در چه شیرین است بی خویشی
مترس آخِر نه مَردی[…]
-
امروز تو خوشتری و یا من، بی من تو چگونهای و با من
امروز تو خوشتری و یا من، بی من تو چگونهای و با من نی نی من و تو مگو رها کن، فرقی خود نیست از تو تا من بی تو بودی تو بر سرِ چرخ، بی من بودم به سالها من در پوستْ من و تو همچو انگور، در شیره کجا تو و کجا من[…]