-
سر عثمان تو مست است برو ریز کدو، چون عمر محتسبی داد کنی اینجا کو
سرِ عثمانِ تو مست است برو ریز-کدو، چون عمر محتسبی داد کُنی اینجا کو
چه حدیث است، ز عثمانْ عُمَرَم مستتر است، وآن دگر را که رئیس است نگویم تو بگو
مست دیدی که شکوفهش همه دُرّ است و عقیق،[…]
-
به حریفان بنشین خواب مرو، همچو ماهی به تک آب مرو
به حریفان بنِشین خواب مرو، همچو ماهی به تکِ آب مرو
همچو دریا همه شب جوشان باش، نی پراکنده چو سیلاب مرو
آبِ حیوان نَه که در تاریکیست، بطلب در شب و مشْتاب مرو
[…] -
بانگ میزن ای منادی بر سر هر رستهای، هیچ دیدیت ای مسلمانان غلامی جستهای
بانگ میزن ای منادی بر سرِ هر رَستهای، هیچ دیدیت ای مسلمانان غلامی جَستهای
یک غلامی ماهرویی مُشکبویی فتنهای، وقتِ نازش تیزگامی وقتِ صلح آهستهای
کودکی لعلینقبایی خوشلقایی شکّری، سروقدی چَشمشوخی چابکی برجستهای
بر[…]
-
ز رنگ روی شمس الدین گرم خود بو و رنگستی، مرا از روی این خورشید عارستی و ننگستی
ز رنگِ روی شمس الدّین گرَم خود بو و رنگستی مرا از روی این خورشید عارَستیّ و ننگستی
قرابۀْ دل ز اشکستن شدی ایمن اگر از لطفْ شرابِ وصلِ آن شه را دمی در وی درنگستی
به بزمش جانهای ما[…]
-
دست بنه بر دلم از غم دلبر مپرس، چشم من اندر نگر از می و ساغر مپرس
دست بنهِْ بر دلم از غمِ دلبر مپرس چشمِ من اندر نگر از مِی و ساغر مپرس
جوشش خون را ببین از جگرِ مؤمنان وز ستم و ظلمِ آن طرّۀ کافر مپرس
سکّۀ شاهی ببین در رخِ همچون زرم نقشِ[…]
-
هله رفتیم و گرانی ز جمالت بردیم، جهت توشه ره ذکر وصالت بردیم
هله رفتیم و گرانی ز جمالت بردیم، جهت توشه ره ذکر وصالت بردیم
تا که ما را و تو را تذکرهای باشد یاد دلِ خسته به تو دادیم و خیالت بردیم
آن خیالِ رخِ خوبت که قمر بندۀ اوست، وان[…]
-
چه کارستان که داری اندر این دل، چه بتها مینگاری اندر این دل
چه کارستان که داری اندر این دل، چه بتها مینگاری اندر این دل بهار آمد زمانِ کِشت آمد، که داند تا چه کاری اندر این دل حجابِ عزّت ار بستی ز بیرون به غایت آشکاری اندر این دل در آب و گِل فرو شُد پای طالب، سرش را میبخاری اندر این دل دل از افلاک[…]
-
آه از عشقِ جمالِ حوریای کو گرفت از عاشقانش دوریای
آه از عشقِ جمالِ حوریای کو گرفت از عاشقانش دوریای زندگیِّ نو به نو از کشتنش، صحّتِ تازه شد از رنجوریای گر گهر داری ببین حالِ مرا، در تکِ دریا ز دریا دوریای گفتم ای عقلم کجایی، عقل گفت چون شدم مِیْ چون کنم انگوریای جان بسوز و سرمه کُن خاکسترش تا نماند در دو[…]
-
رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را، فرو بَرّید ساعدها برای خوبِ کنعان را
رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را فرو بَرّید ساعدها برای خوبِ کنعان را
چو آمد جانِ جانِ جان نشاید بُرد نامِ جان به پیشش جان چه کار آید مگر از بهرِ قربان را
بُدم بیعشقْ گمراهی درآمد[…]
-
جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن آنک آموخت مرا همچو شرر خندیدن
Jannati kard jahan ra ze shakar khandidan anke amukht mara hamcho sharar khandidanGarche man khod ze adam delkhosh'o khandan zadam eshq amukht mara hamcho sharar xandidanbi jegar dad mara shah dele chun xorshidi ta nemayam[...]